073

سید شهیدان اهل قلم فرموده بود: «هر جا حزب‌الله هست، او نیز همان جاست». آوینی شهید شد و جسم و قلمش حاضر نیست که باز هم بنویسد: «تا به آخر هر جا حزب‌الله بود، او نیز همان جا بود».

حاجی بخشی عاشق امام بود، عاشق بچه بسیجی‌ها، عاشق شهدا و عاشق رهبر. درختی به نام آقا در باغچه‌اش کاشته بود و تا همین اواخر میوه‌های درخت را سبد، سبد تقدیم ایشان می‌کرد. میوه‌هایش بهانه‌ای بود برای تجدید دیدار و تجدید بیعت با آقا. دو میوه دلش، دو فرزندش را هم قبلا تقدیم امام خمینی کرده بود. عاشق حضرت امام خمینی و حضرت آقا بود.

اما الان حاجی کجاست؟ دوستی می‌گفت قضاوت درباره آن دنیای اشخاص سخت است و ظرافت دارد. راحت نمی‌توان در مورد حالات افراد در برزخ و رابطه ارواح با هم نظر داد. این حرف درست است؛ اما چه کنم که تصویری از استقبال شهدا از حاجی بخشی دائم جلوی چشمانم است و قلمم برای توصیف این تصویر به سوی کاغذ کشیده می‌شود. البته شهدا عند ربهم یرزقونند. حاجی بخشی هم اگر شهید از این دنیا نرفته باشد، ان‌شاءالله مورد شفاعت شهدا و آن بچه بسیجی‌هایی که در جبهه‌ها عاشقانه از سر و کله حاجی بالا می‌رفتند واقع می‌شود.

وقتی نیت نوشتن کردم، سری زدم به فیلم‌های شهید آوینی. از بین انبوهی از فیلم‌ها، یکی را انتخاب کردم و از مدت زمان چند ده دقیقه‌ای آن، زمان خاصی را پخش کردم. حاجی بخشی بود! و چه فیلم زیبایی! خداحافظی بچه بسیجی‌ها و شاید شهدای آینده با حاجی، قبل از اعزام به عملیات و با نوای: «وداع، وداعِ آخر است؛ می‌رویم کربلا، می‌رویم کربلا». و امروز سلام رزمنده‌ها به حاجی بخشی هنگام ورودش به بهشت برزخی شهدا:

رزمنده‌ها کنار نهری، زیر سایه درختی، نشسته‌اند و با هم می‌گویند و می‌خندند. عده‌ای در نهر، آب‌تنی می‌کنند و عده‌ای از میوه‌های درخت تناول می‌کنند (و مگر در همین دنیا چه می‌کردند؟! کنار کرخه و کارون. بهشتِ بچه بسیجی‌ها جبهه بود. انصافاً در همین دنیا در بهشت بودند و در لذات معنوی همین دنیا غرق شده بودند)[1]. لباس رزم به تن دارند، همان لباس‌های خاکی بسیجی. با همان چفیه‌های معطرشان. صدای خنده‌های بلندشان تا به عرش می‌رود و با هر خنده‌شان بهشت نورانی‌تر و باصفاتر می‌شود. فرشتگان میهمان بزم عاشقانه‌شان شده‌اند. در یکی از چادرها (قصر بهشتی شهدا) عده‌ای از بچه‌ها درباره موضوع مهمی مشغول گفتگو و برنامه‌ریزی هستند. ظاهراً اتفاق مهمی قرار است بیفتد.

- بالاخره انتظارها تمام می‌شود و روح حاجی جسم خسته‌اش را تنها می‌گذارد و به سوی ما می‌آید.

- امشب چه شود! عجب شوری! عجب عشقی! چه صفایی کنیم!

- باید برای حاجی سنگ تمام بگذاریم، یک جشن درست و حسابی بگیریم! باید غافل‌گیرش کنیم.

- حاجی بخشی پدر همه ماست. امروز دوباره همگی به گرد پدر جمع می‌شویم.

- خوردن ساندیس و شکلات بهشتی از دست حاجی چه حالی دارد!

- بچه‌ها! کاسه‌های حنا را حاضر کنید، امشب یک حنابندان مفصل داریم.

همه آماده‌اند تا یک جشن بزرگ برای ورود پدر معنوی‌شان برپا کنند. بسیجی‌ها تعریف حاجی را خیلی کرده‌اند و اکنون فرشتگان هم انتظار می‌کشند. لشکری از رزمنده‌ها پیشاپیش، شفیع حاجی شده‌اند تا راحت‌تر اجازه ورود به بزم شهدا را بگیرد. ناگهان صدایی در فضا می‌پیچد و گوش همه کروبیان را پر می‌کند:

- ماشاءالله، حزب‌الله...

«هر جا حزب‌الله هست او نیز همان جاست». و اینک به محفل بزرگ حزب‌الله آمده و میهمان آنان است. ولوله‌ای بین رزمنده‌ها می‌افتد و همه به استقبالش می‌روند. حاجی بخشی آمده است. با همان هیبت همیشگی، همان لندکروز گل‌اندود، همان محاسن سفید و بلند، با آخرین سربند دنیاییش؛ لبیک یا خامنه‌ای.

سوار می‌شود بر موج دریای بسیجی‌ها. او را می‌گیرند و بالا می‌آورند. روی دوش بچه بسیجی‌ها دست به دست می‌شود. فریاد ماشاءالله، حزب‌الله لحظه‌ای قطع نمی‌شود. چه لحظه با شکوهی! (خاطره آن دنیا زنده می‌شود؛ و کجا می‌شود پیدا کرد که خاطره‌ای از دنیای دنی زنده شود و تجدید شود و حال معنوی آن، فضای دنیای ابدی را عطرآگین کند؟)

اولین برنامه‌ای که برای حاجی در نظر گرفته شده است، تغسیل در آن نهر زیباست. موج شهدا به موج نهر می‌پیوندد و حاجی بخشی را به زیر آب می‌کشد. همه بسیجی‌ها دور حاجی جمع شده‌اند و او را آب می‌دهند. (آب که نه! صهبا!) اکنون همه خستگی‌های دنیوی از تن حاجی بخشی به در شده است. جان می‌گیرد و یک بار دیگر فریاد ماشاءالله، حزب‌الله سر می‌دهد. شهدا از سر و کله حاجی بالا می‌روند، حاجی نیز که اینک از صهبای الهی مست شده است، از نهر آب، سر بر می‌آورد و یک آب درست و حسابی به همه شهدا می‌دهد. صدای خنده‌های بلندشان، ماشاءالله حزب‌الله و مشت‌هایی که بر نهر کوبیده می‌شود به هم می‌پیچد و بالا می‌رود. فرشتگان گرد حاجی و شهدا می‌چرخند. عده‌ای مرکبی آورده‌اند و حاجی را سوار بر مرکب از نهر خارج می‌کنند و روی بلندی‌ای می‌نشانند. شعارها ادامه دارد. حاجی قسمت اول شعار را می گوید و شهدا جواب می‌دهند: حزب‌الله.

ماشاءالله، حزب‌الله

ماشاءالله، حزب‌الله

شهدا، حزب‌الله

بهشت ما، حزب‌الله

یار امام، حزب‌الله

کربلائیه، حزب‌الله

حسینیه، حزب‌الله

ماشاءالله، حزب‌الله...

- حاجی بخشی! ساندیس بده!

- حاجی! شکلات!

- حاجی از آن دنیا چه خبر؟

- خبرها که همه پیش شما شهداست.

- حاجی! از آقا چه خبر؟ خوش به حال بعضی رفیقان ما که ماندند و آقا آنها را در آغوش می‌گیرند و دست مجروحشان را بر سرشان می‌کشند. حال آقا خوب است؟

- چه بگویم؟! جای همه شما وقتی می‌رفتیم به دست‌بوسی خالی بود. آقا هم خیلی دل‌تنگ شماست. دل دریایی آقا برای دیدار با شما شهدا پر می‌کشد. اما فعلا در آن دنیا کارهای زیادی دارد. سرش خیلی شلوغ است. ماشاءالله یک تنه نظام مقدس را جلو می‌برد. تک و تنها.

- حاجی! چرا تک و تنها؟! حالا که آمدی پیش ما، متوجه می‌شوی که چه سربازانی در این جا دارند. همگی با هم، دربست مخلص آقا هم هستیم.

- حاجی! بیا این حناها را بکش به دست و سر خودت و بچه‌ها. آماده شو که می‌خواهیم جایی برویم. حضرت روح‌الله، منتظر است...

دانلود کلیپ حاجی بخشی با حجم 11 مگابایت (هر جا حزب الله هست، او نیز همان جاست)پخش زنده

[1]) کلما رزقوا منها من ثمرةٍ رزقاً قالوا هذا الذی رزقنا من قبل و اُتوا به متشابهاً (سوره مبارکه بقره/ آیه 25)، و چون از میوه‌های گوناگون بهشت بهره‌مند شوند، گویند: این مانند همان میوه‌هایی است که پیش از این در دنیا ما را نصیب بود، و از نعمت‌هایی مانند یکدیگر بر آنان آورند. 

ثبت كردن نظر