۱۹ دی ۱۳۹۰

رفاقت تا 19 دی
حسین از اول سال رفت حوزه. بعد از این، خیلی كم میبینمش. بعضی وقتها كه مسیرمان یكی میشود، میتوانیم با هم صحبت كنیم. سرش كه شلوغ شده هیچ، به قول مادرم، از وقتی طلبه شده، خیلی آقا شده! اگر بچهها بخواهند اعلامیهها و سخنرانیهای امام را پیدا كنند، اولین كسی كه سراغش میروند، حسین است. پدر من كارمند دولت است. به همین دلیل، خیلی حساس است كه ما وارد جریانات انقلاب نشویم. چند شب پیش میخواستم برای تنظیم كردن آنتن تلویزیون به پشت بام بروم، از توی حال با داد و بیداد گفت:
-نرو بالا بچه. فكر میكنند اللهاكبر گویی!
من هم از وقتی ساواك چند نفر را توی كوچهمان دستگیر كرد و برد، خیلی میترسم. اگر پدرم را به زندان ببرند یا از كار بیكارش كنند... وقتی با حسینم، یكجوری صحبت را میكشاند به امام و انقلاب. حتی یكبار رُك بهش گفتم كه نمیخواهم در این مورد بحث كنم.
- این همه موضوعِ خوب برای صحبت. ماهی یكبار كه بیشتر نمیبینمت. تو همهاش بحث سیاسی میكنی!
ولی انگار نه انگار. حسین همیشه میگوید:
- سكوت در برابر همچنین واقعهی بزرگی عین همكاری با رژیم پهلوی است. ناصر جان، پس بهتر است انتخاب كنی با كدام طرفی.
همین چند روز پیش یکی از بچهها یک بسته از طرف حسین برایم آورد. بیهوا شروع کردم به باز کردنش، یکهو چشمهایم چهار تا شد. چند تا عکس از امام و چند برگ کاغذ که معلوم بود اعلامیه است. پدرم گفت:
- چی شده؟ جن دیدی؟
زبانم نمیچرخید چیزی بگویم. الان بود که بسته را از دستم بگیرد و ...
- نه بابا، چیزی نیست. فقط یادم افتاد با رضا قرار داشتم که با هم ریاضی بخوانیم.
نیمخیز شده بود که ببیند توی پاکت چیست. چشمهایش روی پاکت میخ شده بود.
- تو این پاکت چی است؟
- هیچی دیگر. یک سری برگه فرستاده، من هم از رویشان کار کنم.
سریع بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم، او هم پاپِی نشد. شب، اعلامیهها را که خواندم، ریزریزشان کردم و ریختم داخل یک مشمع تا فردا صبح آن را سربهنیست کنم. من امام را خیلی دوست دارم، تا نصف شب زیر پتو با چراغقوه به عکسها نگاه میکردم، بعد هم آنها را داخل جلد دفتر پارسالیام قایم کردم.
حسین جدیداً خیلی اصرار دارد كه من هم در جلسات و برنامههای ضد رژیم شركت كنم. نمیدانم نمیفهمد یا خودش را به آن راه میزند. مجبورم هر بار امتحان ثلث ریاضی و مریضی نهنه جون و ... را بهانه كنم. كمتر از یك ماه پیش میخواست من را به مراسم شهادت حاجآقا مصطفی پسر امام ببرد.
...
امروز نوزدهم دی است. شهر خیلی بههم ریخته، دو روز پیش، روزنامه اطلاعات، مقالهای را چاپ كرد كه در آن به امام توهین شده بود. من خودم این مقاله را نخواندهام ولی شایع شده كه این مقاله را به دستور مستقیم شاه چاپ كردهاند. نزدیك مدرسهام كه حسین را سر كوچه میبینم.
- امروز حوزه و بازار تعطیل است. میخواهیم برویم تظاهرات. تو هم میآیی؟
- حسین جان بیخیال. كلاس دارم. الان هم در مدرسه را میبندند، من باید كلی خواهش و تمنای بابای مدرسه را بكنم.
رویم را برگرداندنم كه به طرف مدرسه راه بیفتم، تكهكاغذ تا شدهای را به دستم داد.
- این را خواندهای؟ بخوانش. اگر باز هم تصمیم گرفتی بروی مدرسه، برو!
همان مقالهی معروف بود. ایران و استعمار سرخ و سیاه، نوشته احمد رشیدی مطلق. هرچه فكر كردم یادم نیامد، اسمش را در روزنامه یا كتابی دیده باشم. تقریباً هرچه را دلشان خواسته بود به امام بسته بودند. اعصابم خورد شد. كاغذ را مچاله میكنم و محکم به طرف جوی آب پرتاب میكنم. حسین انتهای كوچه منتظرم است.
- اگر نمیآمدی، فكر میكردم در موردت اشتباه میكردم.
- حالا برنامه چیست؟
- مثل دیروز. به طرف منزل علما تظاهرات میكنیم. فقط فرقش با دیروز این است كه احتمالاً نیروهای امنیتی از برنامهی ما خبر دارند.
این را كه میگوید دلم میلرزد. خیلی دلم میخواهد برگردم و بدوم و مثل همیشه بروم مدرسه. متوجه شده.
- ترس به دلت راه نده. اینها هیچ كاری نمیتوانند بكنند. هر كاری بكنند به ضرر خودشان تمام میشود. نهایتش دو تا تیر هوایی در بكنند.
دم خانهی هر کدام از علما که میرسیم، جمعیت زیادی جلوی خانه جمع شدهاند. اکثراً طلبهاند، ولی مردم عادی هم کم نیستند. کارد بزنی، خونشان در نمیآید. شدهاند عین انبار باروت که هر لحظه ممکن است منفجر شود. با این وضیعتی که من میبینم بعید است درگیری نشود. صدای اعتراض و داد و فریاد و همهمه باعث شده، صدای من به حسین که دو قدم آنطرفتر ایستاده، نرسد.
خیلی ترسیدهام. دور و برم را نگاه میکنم. دنبال مأمورها هستم، که اگر دیدمشان دو پا دارم، دو پای دیگر هم قرض کنم و....یک نفر با لباس کاملاً سیاه ده متر دورتر ایستاده و این سمت را نگاه میکند. دستش را داخل جیب کاپشنش کرده. الان است که یا اسلحهاش را در بیاورد، یا بیسیمش را و جای ما را لو بدهد. به سمت من میآید. انگار متوجه شده حواسم به اوست. مستقیم به سمت من میآید. نا خودآگاه، دستم به سوی حسین دراز میشود. آن مأمور وارد جمعیت میشود. پشت سرش را نگاه میکند. دستش را که از کاپشنش بیرون میآورد، پر از اعلامیههای امام است. تندتند بین جمعیت تقسیم میکند و لابهلای جمعیت گم میشود.
...
ساعت نزدیک چهار عصر است. به مسجد امام حسن عسکری(علیهالسلام) میرسم. مسجد از ورودی شلوغ است و جای سوزن انداختن نیست. اصلاً امکان ندارد وارد مسجد شوم. از بلندگوها اعلام میشود، به خاطر اهانتی که به امام در روزنامه شده، مجلسِ امروز تعطیل است. چند ثانیه نگذشته که فریاد درود برخمینی از مسجد بلند میشود. صورتم مورمور میشود. اینقدر هیجان دارم که میتوانم تا خانهمان را یک نفس بدوم. صدای شعار مردم هر لحظه بلندتر میشود. عابرین هم به مردم مسجد ملحق میشوند. به خودم که میآیم، من هم دارم با جمعیت فریاد میزنم: درود بر خمینی! اصلاٌ برایم مهم نیست که مأمورهای امنیتی با ما چهکار میکنند. جمعیت به سمت خیابان سرازیر میشود. چون بیرون مسجد بودم، جزو دستههای اولم. از آنطرف هم طلبههایی که از منزل آقای نوری همدانی میآیند، به ما ملحق میشوند. گاردیها دور تا دور خیابان ایستادهاند. مثل سگهای هاری که برای حمله، منتظر فرصتند! با این حال، صدای شعار مردم قطع نمیشود. برمیگردم و به عقب نگاه میکنم، انتهای جمعیت معلوم نیست.
صدای شکستن شیشه میآید. بلافاصله تیراندازی شروع میشود. ولی نه تیر هوایی، بلکه مردم را نشانه گرفتهاند. هر کسی به سمتی میدود. من هم که تازهکارم دنبال یک عده میروم. ای کاش حسین اینجا بود. ظهر از هم جدا شدیم و دیگر ندیدمش.
صدای تیراندازی کم شده. هر از چند گاهی صدای گلوله از دور میآید. انگار زلزله شده. همه چیز به هم ریخته. جمعیت پراکنده به این طرف و آنطرف میرود تا به مجروحین کمک کنند. اکثر زخمیها از ترس ساواک به بیمارستان نمیروند. ناگهان کنار خیابان چشمم به پیکر یک شهید میخورد. بدنش را با پتو پوشاندهاند، ولی کفشهایش بیرونند. سرِ جایم خشکم میزند. این کفشها را صبح پای حسین دیده بودم.



