۰۶ بهمن ۱۳۹۰

اسطوره یا اسوه
نوع انتخاب کلمات توسط افراد، ارتباط مستقیم با اعتقادات و باورهای ذهنی و عملی فرد دارد. از طرفی خودِ بهکار بردن یک کلمه، خواسته یا ناخواسته یک مفهوم را بر ذهن یا عمل مترتب میسازد.
بهعنوان مثال شخصی در یک حادثهی رانندگی بهطور معجزهآسا و عجیبی جان سالم بهدر میبرد. وقتی چنین شخصی در اولین نقل گفتاری این حادثه به دیگران میگوید «واقعاً شانس آوردم» این گفته از دو حالت خارج نیست. یا واقعاً اعتقاد به شانس و احتمالات در زندگی دارد و نجات خود از آن اتفاق را نوعی شانس میداند یا اعتقاد به ارادهی الهی و لطف و رحمت خدا دارد. حالت اول که هیچ. در حالت دوم، درست است که اگر با شخص مذکور بحث و گفتگو کنی، خواهی دید که در تهِ قلب خود شاکر خداست و خدا را عامل نجات از این واقعه میداند اما آنچه بروز ظاهری دارد چیز دیگری است. گفتن اینکه «شانس آوردم» حتی اگر بهصورت روزمره و طبق عادت باشد، راهی بهسوی خدا در دل باز نمیکند و بهمرور بهکار بردن این کلمه همان اعتقاد قلبی را نیز تضعیف میکند. حالتی را تصور کنید که شخص بگوید «لطف خدا بود که...»؛ صِرف بهکار بردن این عبارت در همان لحظهی گفتن، نوعی خضوع و شکر و توجه ذهنی به خدا را ایجاد میکند، حتی اگر گفتن این عبارت بهصورت یک عادت باشد که در این حالت به آن ملکهی اخلاقی گفته میشود نه عادت روزمره. و همچنین است کلماتی مثل «إنشاءالله»و... پس هرکلمهای بار معنایی خود را بر ذهن و باور شخص گوینده القا میکند.
با این نگاه، خیلی مهم است که ما از چه کلماتی استفاده کنیم. در بحث داشتن «الگو» هم، این موضوع، خود را در قالب بهکار بردن کلماتی نظیر «اسطوره» یا «اسوه» نشان میدهد. اینکه ما نگاه اسطورهای یا اسوهای به الگوهایمان داشته باشیم نوع بهرهمندی ما را بهکلی دگرگون میسازد. در این نوشته، هدف بحث علمی پیچیده بر روی کلمات فوق نیست، هدف فتح بابی است در این زمینه و اشارهای مختصر به نکات اصلی.
«اسطوره» به معناهای مختلفی از جمله داستان، افسانه، سخن و تخیل آمده. در باب خاستگاه، کارکرد و موضوع آن هزاران صفحه کتاب توسط کارشناسان غربی و شرقی نگاشته شده اما آنچه مسلم است این است که به چیزی اطلاق میگردد که « واقعاً نمی تواند وجود داشته باشد». اسطوره شاخههای مختلفی دارد نظیر اتفاقات اسطورهای، شخصیت اسطورهای، موجودات اسطورهای و... و در هر فرهنگ و ملیتی هم وجود دارد. اسطورهها نمادهایی هستند از یک سری مفاهیم انتزاعی، قدسی، ماورائی، غیر قابل تکرار و غیرقابل دسترس. نکتهی مهم این است که این خصوصیات اکتسابی نبوده و خدادادی و ماورائی است. در مورد اینکه اسطورهها چه کارکردی در پیشبرد و رشد فرهنگ و تمدن داشته اقوال ضد و نقیضی مطرح شده؛ دستهای، اسطورهها را ماهیت و درونمایهی یک فرهنگ میدانند و عدهای آنها را تخیلی و زایدهی فکر انسانهای بیمار و عدهای هم بین این دو. اسطورهها قلهها را نشان میدهند بیآنکه راه رسیدن به این قلهها وجود داشته باشد، شاید هم اساساً راهی نباشد چون نیروها و قدرتهای اسطورهای خدادادی و غیر اکتسابی است.
در مقابل «اسطوره»، در فرهنگ دینی «اسوه» مطرح میگردد. معادل اسوه در زبان فارسی، «پیشوا» و «الگو» است. اسوه کارش «روش دادن» است نه به تصویر کشیدن یک قلهی غیرقابل دسترس؛ روش رفتاری و گفتاری دادن؛ اسوه چه بخواهد و چه نخواهد، چه ارادهی روش دادن داشته باشد چه نداشته باشد، در حال روش دادن است. لذا اینجاست که اهمیت «سیره» مشخص میگردد. سیره یعنی همین روشها. یک اسوه، نشستنش، برخاستنش، خوابیدنش، خندیدنش، کلامش و... الگوی تربیتی است و با تبعیت از این سیره و اقتدا به آن است که میتوان به اسوه نزدیک شد. البته لازم به ذکر است که اسوه هم میتواند در امور متعالی باشد هم در امور مذموم که ما در این بحث، معنای اول را در نظر داریم. (در انتهای این مقاله یک بحث لغوی مختصر نیز آورده شده است).
غایت الگوی متصور برای بشر «اسوهی حسنه» یا وجود مبارک رسولالله است. «لقَدْ کاَنَ لَکُمْ فىِ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن کاَنَ یَرْجُواْ اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الاَخِرَ وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثِیرًا»[1] اسوهی حسنه، انسان کامل و ولی خداست. نکتهی مهم اینجاست که ما وقتی به چنین الگوهایی نگاه اساطیری پیدا میکنیم دیگر نمیتوانیم با تبعیت از آنها و سیرهی آنها رشد کنیم. درست است که وحی، امامت، رسالت و نبوت مقولههایی هستند که غیرقابل تکرار و فقط منحصر به ذات مقدس رسول است اما سیرهی آن بزرگوار و منش و روش زندگیشان از ناحیهی یک انسان معمولی است. تأکیدهای مختلف قرآن مبنی بر انسان بودن و بشر بودن رسول مؤید همین نکته است. لذا هر انسانی با هر استعدادی وقتی با این اسوه همراه میشود، میتواند به قلههای بالای کمال و رشد دست پیدا کند؛ خواه ابوذر باشد و رئیس قافلهی دزدها، خواه سلمان باشد و در اوج فرهنگ و استنباط روحی و عقلی.
افراد رشد یافته در چنین مکتبی، خود یک اسوهی حسنه هستند البته با درجهی پایینتر. لذا در مورد حضرت ابراهیم داریم «قَدْ کاَنَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فىِ إِبْرَاهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ»[2] . همراهان حضرت ابراهیم معصوم نیستند و علم لدنی هم ندارد اما رشد یافتهی مکتب انسان کاملاند پس خود آنها نیز یک اسوهی حسنه هستند.
بد نیست که در این ماه مبارک و ماهی که معطر به عطر رسول اکرمصلیاللهعلیهوآله است یکبار دیگر در نگاه خود به سیرهی آن بزرگوار تجدید نظر کنیم و ببینیم بهرهی ما از آن چیست. بیش از آنکه بهدنبال اوجهای غرور آفرین در زندگی مبارک ایشان باشیم، روشها و چگونگی رسیدن به آنها را مدنظر قرار بدهیم.
نکتهی پایانی و مهمی که نباید از آن غفلت کرد این است که در جامعه، مطرح کردن چه الگوهایی میتواند تأثیر گذار باشد. درست که اسطوره غیرواقعی و غیر قابل دسترس است اما نکتهی مهم آن ذاتی و غیر اکتسابی بودن تواناییهای اسطوره است. همچنان که اسوه درجات مختلف دارد، بعضی الگوها هم بیشتر جنبهی اساطیری دارند تا جنبهی اسوهای. بهعنوان مثال دو نفر در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدهاند. یک نفر به طرز عجیبی شجاعت ذاتی دارد و البته با این روحیه کارهای مهمی کرده. نوعاً مشاهده میشود کسی که سرگذشت این شهید را میخواند شاید یک احساس حماسی موقتی پیدا کند اما در نهایت از او یک خاطرهی جالب در ذهنش میماند. اما شخص دیگری تربیت شدهی مکتب است. به ظاهر یک کارگر ساده است اما با تربیت دینی به قلههای والای اخلاق و کرامت انسانی رسیده. چنین شخصی شجاعتش ذاتی و مادرزادی نیست بلکه با عمل به سیرهی اولیا و تبعیت از ولیّ، آن را در خود پرورانده و البته حماسههای عظیمی آفریده. مطرح کردن چنین شخصی بهعنوان اسوه در جامعه قطعاً راهگشاست چون افراد میبینند او یک نفر مثل خودشان بوده. حال، همین شهید را هم اگر ما بیاییم و بهعنوان یک اسطوره مطرح کنیم از هدف اصلی دور شدهایم.
بحث لغوی در مورد کلمات «اسوه» و «سیره»
لسان العرب، در ذيل كلمه اسوه مينويسد كه «اُسوه» و «اِسوه»؛ يعني مقتدا، و وقتي گفته ميشود «إئتس به» يعني به او اقتدا كن و مانند او باش. فلانٌ يأتسي بِفُلانٍ؛ يعني آنچه را او ميپسندد براي خود ميپسندد و به او اقتدا ميكند و در هر حالي همانند حال او ميباشد و جمله «القوم اسوهی في هذا الأمر» يعني حال آنان در آن امر يكسان است. راغب نيز معتقد است كه اسوه عبارت است از حالتي كه انسان هنگام پيروي كردن از ديگران پيدا ميكند، چه اين پيروي كردن در امور خوب باشد يا امور زشت
اما با اين حال، واژه اسوه معناي عميقتري دارد كه معاني گفته شده از آن برگرفته شدهاند. در حقيقت واژههاي «اُسوهی» و «إسوهی» اسم مصدر از «ائتساء»اند و از مادّه «أسو» كه بر درمان و تيمار و اصلاح كردن دلالت دارد، گرفته شدهاند. ابن فارس معتقد است كه اين واژه بر درمان و اصلاح كردن دلالت ميكند. وقتي گفته ميشود: «أسَوتُ الجرح» يعني زخم را درمان كردم. به همين دليل به طبيب، «آسي (درمانگر)» ميگويند و وقتي گفته مي شود: «أسوت بين القوم» يعني ميان مردم را اصلاح نمودم و از همين باب است جمله: «لي في فلانٍ اُسوهی»؛ يعني فلاني براي من الگوست؛ يعني من به او اقتدا ميكنم.
در واقع كسي كه شخصي و يا چيزي را الگو (اسوه) و سرمشقِ (مقتداي) خود قرار ميدهد، گويا ميخواهد از اين طريق، ضعف و كمبود خود را جبران كند و خود را به نقطه مطلوب برساند، هر چند رسيدن به آن نقطه از نظر عقل و فطرت، مذموم باشد. از اين رو، «الگو» به الگوي شايسته و الگوي ناشايسته، تقسيم ميگردد .
واما در مورد سیره. واژهی سيره اسم مصدر نوع از مادهی سير است. «س ي ر» ريشهاي است که بر گذشتن، روان شدن و حرکت کردن دلالت ميکند. همچنين به معناي رفتن و سير کردن در زمين است. راغب اصفهاني مينويسد: «سير يعني حرکت روي زمين، در زمين راه رفتن و گذشتن و عبور کردن».
سِيرَهی يعني نوع خاص حرکت انسان، نوع رفتار و حالتي که انسان دارد. سِيرَهی بر وزن فِعْلَهی است مثل فِطْرَهی، که در اين وزن، واژه بر «نوع عمل» دلالت ميکند؛ جَلْسَه يعني نشستن، جِلْسَه يعني نوع نشستن و سِيرَه نوع حرکت است. لذا اهل لغت در توضيح معناي آن گفتهاند: سيره به معني طريقه، هيئت و حالت است و نيز آن را سنّت، مذهب، روش، رفتار، راه و رسم، سلوک و طريقه معنا کردهاند و از سيرهی فرد به صحيفهی اعمال او و کيفيت سلوکش ميان مردم تعبير کردهاند
با توجّه به آنچه از اهل لغت ذکر شد ميتوان سيره را نوع و سبک رفتار و طريقهی خاص زندگي معنا کرد. به بيان ديگر، سيره يعني اصول، معيارها و روشهايي که يک فرد در رفتار و کردار خود دارد. مثلاً پادشاهان به طور کلّي يک سبک و سيره و يک روش مخصوص به خود دارند. فلاسفه يک سبک مخصوص به خود دارند. اهل رياضت هم يک سبک مخصوص به خود دارند. پيامبران هم به طور کلّي يک سبک مخصوص خود دارند و سپس هر کدام از آنان جداگانه سبکي مخصوص به خويش دارد. در نثر و شعر و هنر نيز سبك وجود دارد و هر كس به نوعي مينويسد يا ميسرايد يا نگارگري ميكند. در تفكر هم سبكها مختلف است؛ مانند سبك قياسي يا تجربي، عقلي يا نقلي و مانند آن



