بشاگرد

جشن ولی نعمتان تیتر

هنوز ساعت به نه شب نرسیده است که طنین صدای «الله‌اکبر» از کوهِ مغرور مقابل به گوشمان می‌رسد. صدا دخترانه است و از «خوابگاه حضرت زهرا(س)» به کوه خورده و بازگشته است. صدای بعدی مردانه است، از سمت حوزه علمیه 

صاحب‌الزمان(عج). ما هم به همراه حاج‌امیر والی و چند نفر دیگر روی بالکن می‌رویم تا شریک شویم در جشن شب پیروزی.

ادامه مطلب...  

حاج امیر والی

فایل صوتی خاطره‌ی حاج امیر والی از اولین سفرشان به بشاگرد. این سفر در بهار سال 61، چند ماه پس از شناسایی بشاگرد توسط حاج عبدالله انجام گرفته است.

ادامه مطلب...  

بشاگرد. عید قربان. سال 1361

حدود یک ماه و نیم از حضور حاج عبدالله و یارانش در ربیدون می گذرد و در این مدت تعدادی از روستاها را شناسایی و بعضاً کمک هایی توزیع کرده اند.

یکی، دو نفر از بچه ها با بیل و کلنگ سعی کرده اند که سر بالایی و سر پایینیِ تند ورودی ربیدون را کمی تسطیح کنند تا ماشین راحت تر تردد کند. کارها کم کم در حال شکل گیری است.

 

ادامه مطلب...  

حصیر هشتاد تومانی

زنان روستا دور هم جمع شده بودند. بیشتر روز کارشان این بود که حصیر ببافند، تا هم سر‌شان گرم شود و هم کمک حال شوهران‌شان باشند. فرقی هم نمی‌کرد، از دختر ده ساله تا پنجاه ساله کارشان همین بود. زینب، دختری پانزده ساله، کنار زن برادرش نشسته بود و حصیر می‌بافت. یک ماهی می‌شد که روی حصیر کار می‌کرد و کم‌کم داشت کامل می‌شد. سر ماه یک نفر می‌آمد، حصیر‌ها را به مفت می‌خرید و بعد هم به چند برابر در میناب می‌فروخت.

 

ادامه مطلب...  

ایمان استوار

تا به حال شده به شما بگویند به دلیل ترمیم لوله‌های آب یا کمبود آب، یکی دو ساعت یا نهایتاً یک روز آب قطع است. حتماً به مشکلات زیادی برمی‌خوردید وقتی آبی برای خوردن و پختن و شستن وجود نداشته باشد. شاید هم یک یا دو روز قبل از قطعی آب مطلع شدید و تمام قابلمه‌ها و ظرف‌های خانه را پر از آب کردید تا لحظه‌ای بدون آب نمانید.

ادامه مطلب...  

مجموعه داستان های کپر قسمت پنجم

مراسم ساعت چهار شروع می‌شود. می‌خواهیم تا آن موقع با هم باشیم. زینب حاضر شد که ناهار را با هم باشیم. هادی را هم با خودش آورد. نصف بیشتر غذا را هم به او داد. با هم به نخلستان پدرش می‌رویم. این دفعه حواسم هست کرم ضد آفتاب نزنم. انگار زمین را صاف کرده‌اند و بعد نخل‌ها را کاشته‌اند، چون اطرافش ففط تپه است، ولی این یک تکه زمین صافِ صاف. زیر سایه یکی از نخل‌ها می‌نشینیم. هادی هم با چند تکه سنگ مشغول بازی است. هر دویمان ناراحت هستیم. برای این‌که حواسمان پرت شود می‌گویم:

-راستی می‌خوای چی‌کاره بشی؟

ادامه مطلب...  

مجموعه داستان های کپر قسمت چهارم

...باران شدیدی شروع می‌کند به باریدن. انگار شیر آسمان باز شده. یاد دعای دیروزم کنار سد می‌افتم. این‌قدر خوشحالم که نمی‌توانم بخوابم. هی از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم تا یک وقت قطع نشود. بوی نم خاک همه‌جا را پر کرده. چه‌قدر این بو را دوست دارم. خیلی دلم می‌خواهد بروم و ببینم زینب چه حالی دارد. یادم هست وقتی باران می‌آمد، ناراحت بودیم که نمی‌توانیم توی حیاط بازی کنیم. یا آقا جواد، ناراحت بود که کف سرویس گلی می‌شود. ولی الان از نگاه به باران سیر نمی‌شوم.

 

ادامه مطلب...  

مجموعه داستان های کپر یک دختر ریزه کنارم ایستاده است. مثل خانم توی کپر لاغر است. کنارم می‌نشیند و گل را به دستم می‌دهد. انگار سال‌ها‌ست من را می‌شناسد، خیلی گرم با من احوال‌پرسی می‌کند.

-از تهران اومدی، نه؟


ادامه مطلب...  

مجموعه داستان های کپر راننده که فکر کنم حسابی جو‌گیر شده، سریع، قبل از اینکه چهار‌راه شلوغ شود، دور می‌زند و دنده عقب، خلاف جهت حرکت می‌کند.

-عمو جون یه دقّه سر تو بدزد.

ادامه مطلب...  

مجموعه داستان های کپر قسمت اول

حضور در عرصه فرهنگی زمان و مکان و سن و سال نمی‌شناسد. تکلیف نه فقط همت در راستای اعتلای فرهنگی نسل حاضر است، بلکه نسل فردا را نیز نباید فراموش کرد. چه‌بسا مهم‌تر هم باشد. همان‌گونه که مقام معظم رهبری فرموده‌اند: "حقیقتاً باید بگویم که اگر مسؤولان امور فرهنگی‌ کشور بخواهند مسأله‌ی‌ کودک و نوجوان را آن‌چنان که هست، مورد اهتمام قرار دهند، من خیال می‌‌کنم خیلی‌ از آن‌هایی‌ که مسئولند، از ساعات خوابشان هم خواهند زد تا به این مسأله بپردازند. ما می‌‌خواهیم از این نسلی‌ که امروز مثل ماده‌ی‌ خامی‌ و مثل ذخیره‌ای‌ در اختیار یکایک ماست، چه ساخته شود؟

ادامه مطلب...  
<< ابتدا < قبلی 1 2 3 بعدی > انتها >>