
هنوز ساعت به نه شب نرسیده است که طنین صدای «اللهاکبر» از کوهِ مغرور مقابل به گوشمان میرسد. صدا دخترانه است و از «خوابگاه حضرت زهرا(س)» به کوه خورده و بازگشته است. صدای بعدی مردانه است، از سمت حوزه علمیه
صاحبالزمان(عج). ما هم به همراه حاجامیر والی و چند نفر دیگر روی بالکن میرویم تا شریک شویم در جشن شب پیروزی.







یک دختر ریزه کنارم ایستاده است. مثل خانم توی کپر لاغر است. کنارم مینشیند و گل را به دستم میدهد. انگار سالهاست من را میشناسد، خیلی گرم با من احوالپرسی میکند.
راننده که فکر کنم حسابی جوگیر شده، سریع، قبل از اینکه چهارراه شلوغ شود، دور میزند و دنده عقب، خلاف جهت حرکت میکند.
