
تقدیم به مرد خدایی که نمی شناختمش
جنب چشمان محبت خانه داشت خانهای سرشار از ریحانه داشت
گرچه او عاقل ترین شهر بود حال و روز مردمی دیوانه داشت
بین مردم بود اما خسته بود خانهای در گوشه ای ویرانه داشت
صبحهای جمعه با تکرار عهد لقمهای نور و صفا صبحانه داشت
گاه مویش مثل قلبش ریش بود در کنار جانمازش شانه داشت
گاه میشد تا سحر در سجده گاه ناله های تشنه ی مستانه داشت
در میان دستهایش روز و شب لحظه هایی غرق در پیمانه داشت
والی دلدار ما در بزم درد جایگاهی ویژه و دردانه داشت
بهر ما بیچارگان در بسته بود او کلیدی از در میخانه داشت



