تاریخ سفرنامه: مهرماه 1387

جاده بالا می‌رفت و پایین می‌آمد. پیچ می‌خورد و جلو می‌رفت. چندین بار از دنده كمك استفاده كردیم. بالاخره منبع روستا را دیدیم و كمی جلوتر، روستای زهك. پیچ آخر را كه رد كردیم كپرها نمایان شد. حاجی گفت عجب جاییه! آدم یاد اول بشاگرد میفته.


سفرنامه زهك

تاریخ سفرنامه: مهرماه 1387

چهارشنبه قرار بود فرودگاه افطار كنیم. حركت هواپیما ساعت 8:40 بود. سرتان را درد نیاورم، هواپیما ساعت 12 بلند شد و حدود ساعت 2 بامداد با استقبال حاج محمود و مهندس خاصّی در بندرعباس مواجه شدیم. حاج محمود ساعاتی قبل در جلسه استانداری در بندرعباس حضور داشت كه با زلزله پنج ریشتری ساعت 10:30 تعطیل شده بود و چند ساعتی را در فرودگاه منتظر ما بود. خسته به نظر می‌رسید. به من گفت در 48 ساعت گذشته، یكی دو ساعت خوابیده است.

صحبت را خلاصه می‌كنم تا به اصل مطلب برسم. طی مسیر 110 كیلومتری بندرعباس – میناب در دو ساعت و نیم، دیدار با حاج امیر و شنیدن صحبت‌های شیرین او، سحری خوردن با بچه‌های امداد پنج‌شنبه صبح، دیدن عكس‌های حاج عبداله با حاج امیر و زنده شدن خاطرات، افطار دست پخت حاج امیر كه به قول خودش سوپ و كمی برنج بود (البته سوپ، مخلوطی از گوشت پاچه و عصاره‌های قلم یك گاو و دو گوسفند بود و كمی برنج هم چلو ماهیچه با روغن كرمانشاهی!) همه و همه زود گذشت.

صبح روز بعد، یعنی جمعه، بعد از سحری با حاج محمود بیرون زدیم. قرار بر این بود كه به جكدان برویم تا كتاب‌های اهدایی موسسه را برای توزیع در كتابخانه‌های منطقه تقسیم كنیم. حاج محمود هم می‌خواست تا ما كتاب‌ها را تقسیم می‌كنیم، سری به زهك بزند كه در كل حوزه زنگك به آنجا و یك روستای دیگر سر نزده بود. شب باید زود برمی‌گشتیم تا به پرواز ساعت 11:20 بندرعباس – تهران برسیم. ساعت 9 صبح به جكدان رسیدیم. قرار شد من هم با حاج محمود به زهك بروم...

اپیزود اول: زهك

ساعت 9:30 صبح روز جمعه

دو نفر دیگر نیز از جكدان همراه ما شدند. حاجی با خودش یك كلمن آب آورد و یك كیسه كه در آن مداركی را گذاشته بود. خودش به دلیل دائم‌السفر بودن روزه بود ولی در كل سفر حواسش به این بود كه ما تشنه نمانیم. من هم از ترس این كه مجبور به تجدید وضو نشوم آب نمی‌خوردم. آخر در بشاگرد دستشویی پیدا كردن مصیبت است؛ آن هم در روستایی مثل زهك كه برق هم ندارد. آن دو نفر می‌گفتند تا زهك جاده نیست و باید دو ساعت پیاده برویم. حاجی گفته بود اگر پیاده روی داشته باشد به جای زهك به درجك می‌رویم. من هم دعا می‌كردم راه نداشته باشد و به درجك برویم. تا هم از پروژه‌های اردو جهادی و روند كار آنها عكس بگیرم و هم با علی خورشیدی هماهنگی‌های لازم برای افطاری‌های روز پانزدهم و بیست و سوم ماه مبارك رمضان از طرف مؤسسه را انجام دهم.

از بلبل‌آباد رد شدیم. جاده خاكی جدیدی زده بودند كه خیلی عالی بود. جاده تا دو راهی درجك ادامه داشت و یك راه آن به كوه حیدر می رفت. یاد سختی‌های راه درجك افتادم و اردو جهادی امسال. كمی از راه هموار شده بود ولی از همین دو راهی تا درجك كلی راه بود. جاده جدید به سمت درجك نمی‌رفت و تا كوه حیدر كشیده شده بود. ما هم به سمت كوه حیدر ادامه مسیر دادیم. دو راهی و موقعیت جغرافیایی آن را كه دیدم، فكری شدم. زهك پشت كوه‌های جنوبی درجك می‌افتاد. اسم این روستا برایم آشنا بود. از درجكی‌ها چیزهایی راجع به آن شنیده بودم. شنیده بودم كه اطراف آن یك زیارتگاه هست كه درجكی‌ها برای زیارت آنجا می‌روند. از درجك تا زیارتگاه، چند ساعت پیاده‌روی داشت. از آن دو نفر همراه در مورد زیارتگاه پرسیدم و كم‌كم مطمئن شدم این روستا، همان روستاست. حالا كمی هم علاقه پیدا كردم به زهك برویم. حتی به قیمت دو ساعت پیاده‌روی. یكی از طلبه‌های اهل درجك كه صمیمی‌ترین دوست بشاگردیم هست، با یكی از اهالی زهك - البته اگر حدسم در مورد این روستا درست باشد – وصلت كرده بود. از صحبت‌ با او با این روستا آشنا شده بودم ولی مطمئن نبودم كه نام زهك را برده باشد.

ساعت 10 صبح

تا كوه حیدر حدود 18 كیلومتر راه بود كه نیم ساعت به طول كشید. یك ساختمان نیمه كاره مدرسه در روستا دیده می‌شد كه به نظر می‌رسید كار نوسازی مدارس باشد. احتمال دارد جاده جدید را هم نوسازی برای انتقال راحت‌تر مصالح كشیده باشد. از یكی از بچه‌های كوه حیدر از راه زهك پرسیدیم. مسیری را روی كوه نشان داد و گفت ماشین هم می‌رود. قرار شد از همان راه برویم. راه كه چه عرض كنم؛ همان بگوییم مسیری روی كوه بهتر است. فرض كنید حالت سنگلاخی كف رودخانه كه در راه‌های بشاگرد زیاد است، را باید روی كوه بالا می‌رفتیم. در همین حین یكی از اهالی دست تكان داد و خواست تا با ما به زهك بیاید. دشداشه‌ای به تن داشت و محاسن را سه تیغه زده بود. همسر و دختر كوچكش هم همراهش بودند. حاجی نمی‌گذاشت بیایند. می‌گفت عقب ماشین خطرناك است (ماشین تویوتای دوكابین بود). او هم اصرار كه جونم حلالت، ما رو ببر. حاجی هم نگاهی به زن و بچه كرد. دخترك خنده زیبایش را از ما پنهان می‌كرد. سرانجام راضی شد و به اتفاق حركت كردیم. استفاده از دنده كمك در همان شیب اول كه از دور دیده بودیم، نوید یك راه درست و حسابی را می‌داد.

نخلستان‌های زیبایی در راه دیدیم. دو سه جا را برای عكاسی در راه برگشت نشان كردم. قصد داشتم برای طراحی جلد نشریه مؤمن جهادی از نخل استفاده كنم.

جاده بالا می‌رفت و پایین می‌آمد. پیچ می‌خورد و جلو می‌رفت. چندین بار از دنده كمك استفاده كردیم. بالاخره منبع روستا را دیدیم و كمی جلوتر، روستای زهك. پیچ آخر را كه رد كردیم كپرها نمایان شد. حاجی گفت عجب جاییه! آدم یاد اول بشاگرد میفته.

ساعت 10:30 صبح

مسیر 7 كیلومتری كوه‌حیدر تا زهك، نیم ساعت به طول كشید. زهك روستایی كوچك با جمعیت حدود 130 نفر. خود همین روستای كوچك چند تكه بود. چند كپر در كنار نخلستان بود. چند كپر بالای یك تپه در كنار نخلستان، چند كپر هم در پشت آن تپه. نبود تیر برق و ساختمان آجری یا بلوكی، روستا را بكرِ بكر كرده بود.

مردم جلوی دبستان نوساز روستا كه در بین كپرها توی چشم می‌زد، جمع شده بودند. خبر آمدن حاجی را موتوری‌ای كه در راه دیده بودیم به اهالی رسانده بود. جلوی مدرسه نگه داشتیم و پیاده شدیم. مردم دور ما جمع شدند. هیكل‌های نحیف و لاغراندامشان نشان از وضع معیشتی سخت مردم داشت.


اپیزود دوم: داماد زهك

مشغول احوالپرسی و سلام‌علیك با مردم شدیم. نفر سومی كه می‌خواستم با او احوالپرسی كنم...

اگر از من می‌پرسیدی دوست داری در این سفر چه كسی را در بشاگرد ببینی، پاسخ می‌دادم مختار. همان طلبه اهل درجك. قبلا در حوزه علمیه خمینی‌شهر با او آشنا شده بودم. مختار جوانی خوش سیما، چهره‌ای آفتاب سوخته كه با آن لبخندی كه بر لب داشت به دل آدم می‌نشست.

برادر بزرگش، حسین، امام جماعت درجك بود كه تشویق‌های او، مختار را به حوزه كشانده بود. اردوی جهادی نوروز امسال، فرصتی بود برای آشنایی بیشتر با مختار. از زیر كار كه در می‌رفتم، سری به مختار و دیگر جوانان درجكی كه برای بچه‌های جهادی شربت درست می‌كردند می‌زدم. مختار و حسین خواهر كوچكی داشتند كه چند سال پیش ماری یا عقربی او را گزیده بود. خواهرشان به علت دور بودن درجك از درمانگاه فوت كرده بود. مختار قرار بود دهم فروردین عقد كند. آنجا بود كه با زهك آشنا شدم. روستایی كه مختار از آنجا همسر گزیده بود. مختار به من گفته بود كه زهك كجاست و تا آنجا چقدر راه است. البته خودش از درجك، به علت پا درد (یك بار حین كشاورزی تراكتور روی پایش می‌رود و همواره دردی را در پای خود تحمل می‌كند)، چندین ساعت طول می‌كشید تا به زهك برسد. مجبور بود در راه استراحت كند. چه خواستگاری جالبی بوده است. از درجك با خانواده چند ساعت پیاده در كوه و كمر، برای رسیدن به زهك.

با دیدن مختار در زهك، رضایت كامل از آمدن به زهك به دلم نشست و این رضایت را چنان در احوالپرسی با او نشان دادم كه چند نفر از اهالی كه نزدیك ما بودند تعجب كردند.

با حاج محمود و مسئول شورای روستا وارد كپر شدیم. داخل كپر پر از عكس و نوشته بود. میان آنها عكس امام و مقام معظم رهبری و رئیس جمهور آقای احمدی‌نژاد جلب توجه می‌كرد. همچنین پوستری از حاج عبداله والی كه در آن چهره ایشان از جوانی كه هنوز محاسن در نیاورده بودند، تا زمانی كه محاسنشان هم سفید شده بود، به چشم می‌خورد. گوشه‌ای از كپر كنار مختار نشستم. كنارم چند گونی برنج و سیب‌زمینی بود كه در نگاه اول كمی عجیب به نظر می‌رسید.

مختار برای تبلیغ در ماه رمضان به این روستا آمده بود. البته خودش درخواست داده بود تا به زهك بیاید. می‌گفت پیش پای ما در همین كپر مشغول تدریس احكام به خانم‌های روستا بوده است و از اینكه به زبان خودشان این مسائل را به آنها یاد می‌دهد، راضی بود. خانم خودش هم در كلاسش حضور داشت. جداً چه زندگی زیبایی! از وضع مادی و فرهنگی مردم زهك پرسیدم و این كه چه شد از اینجا زن گرفت. مختار می‌گفت وضع معیشتی مردم زهك خیلی بد است. حتی از مردم درجك نیز زندگی سخت‌تری دارند. مردم زهك خیلی با ایمانند. زن‌های روستا حجاب كامل و چادر دارند و همیشه پوشیه می‌زنند. من هم به همین خاطر از این‌جا زن گرفتم.

نیمكت‌های مدرسه را جمع كرده بود و نماز جماعت را در آنجا به پا می‌كرد. می‌گفت برای نماز صبح هم عده قابل توجهی از اهالی در نماز جماعت شركت می‌كنند و مدرسه پر می‌شود. از او پرسیدم برای بعد از مهر كه مدرسه‌ها باز می‌شود چه می‌كنید. گفت قصد دارم با كمك مردم كپر بزرگی بسازیم تا حسینیه روستا باشد. می‌گفت در درجك هم از كپر شروع كردیم كه الان ان‌شاءاله مسجد آن هم در حال ساخت است.

اپیزود سوم: والی زهك

مردی رو به روی حاج محمود نشسته بود و كنار او دو پسرش و یك دختر 16، 17 ساله. شایدم كمتر. سن بشاگردی‌ها را سخت می‌شود حدس زد. ازدواج فامیلی باعث شده بود تا بچه‌ها دچار بیماری خاصی در چشمان خود شوند. پلك‌ها مشكل داشتند و چشم‌ها نیمه بسته بود. سوزش چشم و جاری بودن اشك طاقت بچه‌ها را تاب كرده بود.

حاج محمود سر به زیر انداخت و گفت ببخشید از این كه در این ایام ماه مبارك رمضان مزاحم شما شدیم. سپس به بچه‌ها اشاره كرد و گفت باید به میناب بروید و اگر دكتر تأیید كند كه چشمانشان با عمل خوب می‌شود، هزینه عمل را می‌دهیم. لبخند رضایت و امید را بر لبان دو پسر و دختر آن مرد دیدم.

مجلس گردان جلسه، مسئول شورای روستا، جوانی بود كه از مشكلات روستا می‌گفت. جاده‌ای كه از آن آمدیم را یكسال پیش خود مردم با كمك یك لودر زده بودند و تا قبل آن ماشین نیز راهی به زهك نداشت.

روستا دو مددجو داشت. حاجی با یكی از آنها كه مرد لاغراندام و قد بلندی بود احوالپرسی كرد و بعد از حمد و سوره او پرسید. شك كردم كه خجالت می‌كشد جواب دهد یا بلد نیست. حاجی گفت اگر بخوانی جایزه می‌دهم. بالاخره خواند. به جز چند اشكال كوچك، خوب خواند. حاجی به مختار گفت ببین باید قرائت اینها را تصحیح كنی بعد رو كرد به پیرمردی كه كنار آن مرد نشسته بود و از او هم پرسید. او هم خوب خواند. بعد گفت بروید كارت ملی‌تان را بیاورید.

در همین حین یادی كرد از گذشته. آن زمان كه مسئول دادن حقوق كارگرهای خمینی‌شهر بوده است. در آن سال‌های اول. می‌گفت هر ماه در ازای یاد گرفتن چیزی حقوق را می‌دادم و هر بار یك ماه فرصت داشتند تا آن مطلب را یاد بگیرند. ماه اول اصول دین، ماه دوم فروع دین، ماه بعد ائمه با ترتیب تا امام ششم و ماه دیگر دوازده امام ...

فكر نمی‌كردم حاجی واقعا بخواهد جایزه بدهد. یكی از همراهان كه از جكدان با ما آمده بود را فرستاد تا از داخل ماشین كیسه‌ای را كه از میناب با خود آورده بود و برایم سوال بود كه این كیسه چیست، بیاورد. مشخصات آن دو نفر را نوشت و مقابل نامشان انگشت زدند. بعد هم به هر كدام، از داخل كیسه هدیه نقدی داد. زمانی كه پول‌ها را می‌شمرد، جز رضایت و خوشحالی چیزی در چهره ایشان ندیدم.

حاجی از این كه مردم روستا حمد و سوره‌شان را بلد بودند ابراز خشنودی كرد و گفت شماها شیعه هستید و باید ائمه خود را بشناسید. آن اوایل از یكی اسم امام اول را پرسیدم. گفت علی. نكرد حضرتی، امامی اول آن بگذارد. دوم را پرسیدم گفت نمی‌دانم، حسن بود یا حسین؟! در جواب چهارمی گفت اصلا خود شما! همه خندیدند. حاجی گفت امسال قرار نبود به بچه مدرسه‌ای‌های بشاگرد لباس دهیم، ولی روستای شما به علت دور بودن و سختی راه فرق می‌كند. بعد هم از مسئول شورا خواست تا لیست دانش‌آموزان دختر و پسر روستا را با اندازه‌های لباس‌هایشان آماده كند و به او بدهد. بقیه روستاهای منطقه به میناب می‌آمدند و برای لباس پول می‌گرفتند. حاجی از مسئول شورا پرسید تا میناب كرایه چند می‌دهید؟ گفت هفتاد هزار تومان. حاجی هم گفت اگر بخواهید بیایید بگیرید سخت می‌شود. ما لباس‌ها را می‌فرستیم.

بعد رو كرد به یكی از اهالی و گفت شما در روستا چه كاری انجام می‌دهید. او گفت بیكار. حاجی با خنده گفت پس در كارخونه‌ی ایران وِل كار می‌كنی! او گفت نه كشاورزی می‌كنم در نخلستان. حاجی گفت من چه كمكی می‌توانم به شما بكنم تا خودتان روی پای خود بایستید و تحت پوشش نشوید. گفت وام كشاورزی بدهید. حاجی گفت مگر نمی‌گویید این‌جا بی‌بارانیست و معلوم نیست كی باران می‌آید. او در جواب گفت اونش با خداست. ما تلاش می‌كنیم خدا هم بزرگ است. دیگری گفت كمكی در خرید ماشین كنید تا در حمل و نقل وسایل بین روستا و منطقه راحت باشیم.

حاجی رو كرد به مختار و گفت از یكی از بچه‌ها سوالی بپرس. مختار هم با حالتی آمیخته از خجالت و احترام از حاجی خواست تا خودش بپرسد. حاجی از یكی از بچه‌های راهنمایی اصول دین را پرسید. مراد كه پسر مؤدبی بود جواب را گفت. بعد حاجی از او پرسید كه چند روز را روزه گرفتی. البته من حس كردم این سوال حاجی مسابقه‌ای نیست و از پرسیدنش قصد دیگری دارد. شاید می‌خواهد وضع مردم را بداند. سرش را پایین انداخت و گفت نتوانستم روزه بگیرم.

در میان جمعیت داخل كپر پسر بچه‌ای بود كه از همان ابتدا با لبخندی به حاجی نگاه می‌كرد. حاجی دنبال نفر بعد می‌گشت كه چشمش به او افتاد. او را شناخت. علی دو روز پیش به هزار زحمت آمده بود میناب، دفتر حاجی. كمیته، پولِ لازم برای تهیه كتب تحصیلی را به همه دانش‌آموزان بشاگرد می‌داد. علی هم برای همین آمده بود ولی هیچ مدركی با خود نبرده بود. حاجی امام پنجم را از علی پرسید و او هم جواب داد. بعد از او پرسید كه امروز روز چندم ماه رمضان است. من تا با خودم حساب كنم كه روز چندم است او گفت هجدهم. بعد هم از روزه پرسید و او هم سر به زیر انداخت. البته حاجی با خنده و شوخی می‌پرسید و می‌گفت ببینم چند روز را روزه نگرفتی و چند روز را خوردی و با این كار سبب خنده بچه‌ها می‌شد.

مراد كارت ملی‌اش را آورده بود و حاجی علی را دنبال كارت ملی فرستاد. در همین حین پسر بچه‌ای وارد كپر شد. در نگاه اول مؤدب به نظر می‌رسید. مانند دیگر بچه‌های زهكی خوش سیما و معصوم بود. مختار به پهلوی من زد. به او اشاره كرد و گفت این، علی، برادر خانمم است. علی پیراهن سفیدی به تن داشت و انگشتر فیروزه كوچكی در دست. حاجی از او فروع دین را پرسید و او نیز با متانت و در عین حال خیلی روان جواب داد. بعد پرسید روزه گرفتی. او نیز سرش را پایین انداخت و گفت دو سال است كه می‌گیرم ولی امسال نتوانستم. البته امسال هوا خیلی گرم بود. مختار می‌گفت چند روز پیش همین جا در همین كپر، در حین تدریس از فشار روزه غش كردم. حاجی از علی هم كارت ملی خواست. نفر بعد هم نامش علی بود. سلام نماز را از او پرسید و جواب داد. ‌آن علی كه حاجی را در میناب دیده بود نفس زنان وارد كپر شد. حاجی از این كه دویده و خسته شده است ناراحت بود. علی آخر كه سلام نماز را در جواب گفته بود، گفت خانه‌اش دور است. یكی گفت بیا تا با موتور ببرمت. حاج محمود نگذاشت گفت می‌ترسم. نمی‌خواهد؛ كارت ملی یك نفر دیگر را بدهید تا به جای او بنویسم. ولی علی اصرار داشت برود. حاجی گفت پس تو رو خدا ندو. خسته می‌شوی. یك پسر بچه دیگر هم وارد كپر شد. نامش ابراهیم بود. مسئول شورا توجه حاجی را به سمت او جلب كرد و گفت از او هم بپرسید. فكر می‌كردم حاجی دیگر نمی‌پرسد و می‌گوید باید از اول می‌آمد. اما حاجی پرسید كه امروز چندمین روز ماه رمضان است و تشهد نماز چگونه است و او هم جواب داد. بعد هم نام پیغمبر را پرسید. او هم گفت حضرت محمد صل اله و علیه و آله و سلم. همه صلوات فرستادند. علی، برادر خانم مختار وارد كپر شد و كنار حاج محمود نشست و سرش را پایین انداخت. حاجی جایزه همه بچه‌ها را به دستشان می‌داد. حاجی هم پول را شمارد و كنار خود، جلوی علی گذاشت. علی ابتدا بر نداشت و حاجی كه مشغول كار دیگری شد آرام پول را برداشت. ولی از كنار حاجی بلند نشد. نفرات بعد هم جایزه خود را گرفتند.

حاجی كمی برای مردم صحبت كرد. گفت ان‌شاءاله برق هم برای روستا كشیده شود. البته برق بدی‌هایی هم دارد و تلویزیون باعث شیطنت‌هایی در بشاگرد شده است. من وقتی می‌بینم در كپر ماهواره دارند، خیلی ناراحت می‌شوم. ان‌شاءاله برق معنوی اینجا بیاید و نه برق مادی. شما شیعه هستید و قبل از هر چیز باید ائمه‌تان را بشناسید. من شنیدم كه شب قدر برنامه دارید. اگر امامتان را نشناسید شب قدرتان فایده ندارد. احكامتان فایده ندارد.

در ادامه جلسه، مسئول شورا چند تقاضا مطرح كرد. از حاجی خواست برای روستا خانه بسازد. حاجی گفت اولویت خانه ساختن با یتیمان و زنان بی‌سرپرست است كه من پرسیدم و شما الحمدله ندارید. بعد، از حاجی مسجد و حسینیه خواست. حاجی جواب داد شما اول باید همت كنید جاده این روستا را بزنید. این طور كه می‌گویید نمی‌توانید از این جا، جابه جا شوید حتما باید جاده زد. البته باید دید روستای شما جزو طرح هادی هست یا نه. اگر باشد جاده زده می‌شود و برق هم می‌آید. آنوقت نصف پول مسجد را ما می‌دهیم. با همین حرف حاجی خوشحالی و امید را در چشمان اهالی دیدم.

حاجی هماهنگی‌های افطار امداد را با مسئول شورا انجام داد. آنجا بود كه فهمیدم این گونی‌های برنج برای چه كاری است. حاجی به اندازه 120 نفر مواد لازم برای تهیه شام را به اهالی داده بود. كه بعدا فهمیدم خودشان قصد دارند این مقدار مواد را برای سه شب قدر استفاده كنند و افطار بدهند كه من یقین دارم غذای سحرشان هم هست.

آخرِ جلسه حاجی برای شب قدر از همه دعا خواست و بعد، از همه خواست حلالش كنن گفت معلوم نیست تا چند ماه آینده در امداد باشم، اگر چیزی از من یا امداد دیدید همین الان بگویید و حلال كنید. مردم هم سر به زیر انداختند و شرمنده بودند. حاجی از مختار هم تشكری كرد و گفت خوب در روستا كار كردی. بعد هم بلند شدیم و از كپر بیرون آمدیم.

پیش علی، برادر خانم مختار رفتم و گپی با او زدم. نگاه و حالت او بیشتر از یك پسر بچه دوم راهنمایی به نظر می‌آمد. گفتم مدرسه كجا می‌روی. جواب داد كوه‌حیدر. اول هفته پیاده می‌رود تا آنجا، تا پنج شنبه می‌ماند و دوباره برمی‌گردد.

ساعت 12:15

در هر صورت با مختار و علی و اهالی زهك خداحافظی كردم. مردی كه با خانواده‌اش با ما آمده بود هم تنها با ما برگشت. مسئول شورا و یك نفر دیگر از اهالی هم آمدند. در راه از حاجی خواستم كنار نخلستان‌هایی كه در راه رفت نشان كرده بودم بایستد تا عكس بگیرم. حاجی هم از من خواست تا سریع باشم تا كسانی كه عقب وانت هستند آفتاب نخورند. من هم برای آن كه به حرف حاجی گوش كنم آنقدر سریع عكاسی كردم كه چند عكس اولم خراب شد. چون حساسیت نور دوربین را از قبل كه در كپرِ كم نور بودیم بالا برده بودم، چند تا از عكس‌ها نور زیادی خورد. از شعفی كه به خاطر دیدن زهك به من دست داده بود، سختی راه برگشت را حس نكردم.

ساعت 12:45

حاجی پیشنهاد داد نماز را كوه حیدر بخوانیم. وارد مسجد كوه حیدر شدیم. نماز اول بود و مانند درجك پر از جمعیت. اتفاقا علی خورشیدی را در مسجد دیدم. خوشحال شدم كه می‌توانم یكی از كارهایی كه می‌خواستم به بهانه آن به درجك برویم را همین‌جا می‌توانم انجام دهم. یعنی هماهنگی با علی خورشیدی برای افطاری مؤسسه در درجك. بعد نماز یكی از اهالی آمد كنار من نشست و با خوشحالی سلام كرد. چهره‌اش آشنا بود. او را در اردوی جهادی امسال در ردجك دیده بودم. صالح درجكی، دوم دبیرستان بود و از این كه یكی از بچه‌های جهادی را دیده است خوشحال بود. او نیز خندان و مؤدب و خوش‌چهره بود.

عجب سفری بود! همه چیز را زیبا دیدم. سختی‌های توام با زیبایی. به حق، زهك فقیر بود. اینكه می‌گویند چقدر به بشاگرد می‌رسند، مگر تمام نشد فقر بشاگرد، غلط است. بشاگرد آنقدر وسعت دارد كه به نظر من اطلاق یك نام، بشاگرد، به آن غلط است. در منطقه درجك، زنگك كه از حوزه‌های بشاگرد است فقر واقعا وجود دارد. زهك با آن راه سخت و آن شرایط دشوارِ زندگی، كمتر جایی دیده می‌شود. ولی به حق فقر زهك فقر مادی بود. مردم شیعه این روستا خدایی داشتند كه در اوج فقر و نداری شاكر آن بودند. در اوج سختی شاكر خدا بودند. نه فقط شكر زبانی. پس آنها خدا را خوب شناخته بودند.

در راه برگشت داشتم به عكس‌هایی كه از نخل‌ها گرفته بودم نگاه می‌كردم. در جایی از امام علی‌(ع) خواندم كه نخستین درختی كه روی زمین آفریده شد، نوعی از درخت خرما به نام عجوه بوده است. ابن عربی معتقد است كه درخت خرما را از زیادی سرشت آدم آفریده‌اند و نخل، خواهر آدم است و همین است كه در زبان شرع از او به عنوان عمه انسان یاد می‌كنند. البته این را از امام علی(ع) نیز خواندم. در هر صورت نخل خیلی شبیه انسان است. واحد شمارش آن نفر است. اگر كسی سر نخل را بزند باید دیه كامل دهد. درخت نخل نر و ماده دارد كه فقط درخت ماده آن میوه می‌دهد. یك درخت نخل نر برای بارور كردن به روش گرده‌افشانی صد درخت ماده كافی است. الیاف درخت نخل مانند موی انسان است و تنه آن مانند انسان راست قامت. در شانزده سالگی به ثمر می‌نشیند و تا 120 سال عمر می‌كند. درخت نخل اگر از قسمت بالا ضربه ببیند می‌خشكد. نخل در نظر مردم جنوب بسیار مقدس است و از دیرباز نماد شكوه و پایداری و حاصلخیزی بوده است. در حدیثی از پیامبر(ص) خواندم كه هیچ درختی عزیزتر از آن‌ درخت كه حضرت مریم در زیر آن فرود آمد نیست، كه درخت نخل بود.

ظاهرا در روایات مؤمن به نخل تشبیه شده است. من نمی‌دانم؛ ولی مردم بشاگرد با این جهادی كه برای زندگی‌شان می‌كنند، آن مدرسه رفتن علی، در آن راه به آن سختی، نماز صبح‌های مردم زهك، روزه گرفتن‌های بی‌سحری و بی‌افطار و... همه و همه استواری‌ای شبیه نخل را یادآور می‌شود. نخلی كه در سرزمین بشاگرد روییده.

آری تك درخت نخلی كه اكنون روی جلد نشریه مؤمن جهادی است، تك درختی است كه در كنار آن راه سخت كوه‌حیدر تا زهك روییده و جهاد مردم زهك را در رفت و آمدهایشان نظاره‌گر است. علی و دیگر جوانان زهك را كه برای تحصیل از این مسیر عبور می‌كنند، نظاره‌گر است. دعا می‌كند تا مردم زهك از راه باز نمانند و در عقبه‌های آن مسیر سخت، به راه خود ادامه دهند...

ثبت كردن نظر