بایگانی نویسنده: ansari

مجموعه داستان های کپر قسمت اول

“نامه سمیه” قسمت اول مقدمه: حضور در عرصه فرهنگی زمان و مکان و سن و سال نمی‌شناسد. تکلیف نه فقط همت در راستای اعتلای فرهنگی نسل حاضر است، بلکه نسل فردا را نیز نباید فراموش کرد. چه‌بسا مهم‌تر هم باشد. همان‌گونه که مقام معظم رهبری فرموده‌اند: “حقیقتاً باید بگویم که اگر مسؤولان امور فرهنگی‌ کشور بخواهند مسأله‌ی‌ کودک و نوجوان ... ادامه مطلب »

مجموعه داستان های کپر قسمت دوم

“نامه سمیه” قسمت دوم راننده که فکر کنم حسابی جو‌گیر شده، سریع، قبل از اینکه چهار‌راه شلوغ شود، دور می‌زند و دنده عقب، خلاف جهت حرکت می‌کند. -عمو جون یه دقّه سر تو بدزد. همین‌جور بوق و حرف‌های نا‌جور است که به طرف ما پرتاب می‌شود. بابایی می‌گوید: -آقا آروم‌تر. الان تصادف می‌کنیم. این پرواز نشد، با پرواز بعد می‌ریم. ... ادامه مطلب »

مجموعه داستان های کپر قسمت سوم

مجموعه داستان های کپر “نامه سمیه” قسمت سوم یک دختر ریزه کنارم ایستاده است. مثل خانم توی کپر لاغر است. کنارم می‌نشیند و گل را به دستم می‌دهد. انگار سال‌ها‌ست من را می‌شناسد، خیلی گرم با من احوال‌پرسی می‌کند. -از تهران اومدی، نه؟ سرم را تکان می‌دهم.می‌پرسم: -اسمت چیه؟ -زینب. تو چی؟ چند سالته؟ – من زهرام. سیزده. امسال می‌رم ... ادامه مطلب »

حصیر هشتاد تومانی

زنان روستا دور هم جمع شده بودند. بیشتر روز کارشان این بود که حصیر ببافند، تا هم سر‌شان گرم شود و هم کمک حال شوهران‌شان باشند. فرقی هم نمی‌کرد، از دختر ده ساله تا پنجاه ساله کارشان همین بود. زینب، دختری پانزده ساله، کنار زن برادرش نشسته بود و حصیر می‌بافت. یک ماهی می‌شد که روی حصیر کار می‌کرد و ... ادامه مطلب »

مجموعه داستان های کپر قسمت چهارم

“نامه سمیه” …باران شدیدی شروع می‌کند به باریدن. انگار شیر آسمان باز شده. یاد دعای دیروزم کنار سد می‌افتم. این‌قدر خوشحالم که نمی‌توانم بخوابم. هی از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم تا یک وقت قطع نشود. بوی نم خاک همه‌جا را پر کرده. چه‌قدر این بو را دوست دارم. خیلی دلم می‌خواهد بروم و ببینم زینب چه حالی دارد. یادم ... ادامه مطلب »

مجموعه داستان های کپر قسمت پنجم

مجموعه داستان های کپر “نامه سمیه” قسمت پنجم مراسم ساعت چهار شروع می‌شود. می‌خواهیم تا آن موقع با هم باشیم. زینب حاضر شد که ناهار را با هم باشیم. هادی را هم با خودش آورد. نصف بیشتر غذا را هم به او داد. با هم به نخلستان پدرش می‌رویم. این دفعه حواسم هست کرم ضد آفتاب نزنم. انگار زمین را ... ادامه مطلب »

بشاگرد عید قربان سال ۱۳۶۱

بریده‌ای از کتاب تاخمینی‌شهر حدود یک ماه و نیم از حضور حاج عبدالله و یارانش در ربیدون می گذرد و در این مدت تعدادی از روستاها را شناسایی و بعضاً کمک هایی توزیع کرده اند. یکی، دو نفر از بچه ها با بیل و کلنگ سعی کرده اند که سر بالایی و سر پایینیِ تند ورودی ربیدون را کمی تسطیح کنند تا ماشین راحت تر تردد کند. کارها کم کم ... ادامه مطلب »

مرشد، پدر حاج عبدالله والی، پیرغلام اباعبدالله (ع)

اواخر سال ۱۳۲۷ بود که اولین فرزند مرشد نصرالله والی به دنیا آمد، اسمش شد عبدالله. بعد از آن خداوند چهار فرزند دیگر هم به مرشد عطا کرد که همه پسر بودند، محمود، مجید، امیر و حمید. مستحب است که کام نوزاد را با تربت کربلا باز کنند. عبدالله و برادرانش با نان روضه صاحب کربلا بزرگ می شوند. مرشد ذاکر ... ادامه مطلب »

بشاگرد اول حاج امیر

فایل صوتی خاطره‌ی حاج امیر والی از اولین سفرشان به بشاگرد. این سفر در بهار سال ۶۱، چند ماه پس از شناسایی بشاگرد توسط حاج عبدالله انجام گرفته است. این مصاحبه ۱۶/۶/۸۶ در حال حرکت با اتومبیل در راه‌های روستایی بشاگرد گرفته شده است.   دانلود با حجم ۱٫۸ مگابایت دانلود آلبوم تصاویر حاج امیر والی   ادامه مطلب »

همراهی ولیّ

«اللَّهُمَّ فَثَبِّتنِی عَلى دِینِکَ وَ استَعمِلنِی بِطاعَتِکَ وَ لَیِّن قَلبی لِوَلِیِّ اَمرِکَ‏ وَ عافِنِی مِمَّا امتَحَنتَ بِهِ خَلقَکَ وَ ثَبِّتنِی عَلَى طاعَهِ وَلِیِّ اَمرِکَ» بار الها! مرا بر دین خود پابرجا کن و به طاعت خود مشغول کن و قلبم را براى ولىّ امرت نرم کن و مرا از آنچه خلقت را بدان امتحان میکنى سلامت بدار و مرا بر ... ادامه مطلب »