مرشد، پدر حاج عبدالله والی، پیرغلام اباعبدالله (ع)

morshed

اواخر سال ۱۳۲۷ بود که اولین فرزند مرشد نصرالله والی به دنیا آمد، اسمش شد عبدالله. بعد از آن خداوند چهار فرزند دیگر هم به مرشد عطا کرد که همه پسر بودند، محمود، مجید، امیر و حمید. مستحب است که کام نوزاد را با تربت کربلا باز کنند. عبدالله و برادرانش با نان روضه صاحب کربلا بزرگ می شوند. مرشد ذاکر است و روزی چند جا روضه می خواند، اما تکرار روضه ها آن ها را برای او تکراری نکرده و بعد از این همه سال، هنوز با سوزی عجیب روضه می خواند، انگار داغ تازه است، که تازه است و خودش زودتر از همه و بیشتر از همه اشک می ریزد. معیار روضه خواندنش عشق صاحب خانه است، گاهی فقط دو تومان می دهند، مرشد هم می گیرد که بهشان برنخورد و چون عاشقند برای روضه مایه می گذارد و برای خودش هم این مجالس چیز دیگری است، چند جایی هم روضه مجانی است. مرشد میان خودِ مداح ها هم احترام دیگری دارد. بعضی شوخی های خودمانی را در حضور او ترک می کنند. حضورش در جمع حیا می آورد و گناه را دور می کند، غیبت کردنش را کسی ندیده و آن قدر خون سرد است که دیدنش دیگران را آرام می کند. مرشد نابیناست اما نور را حس می کند.

حاج امیر والی: پدرم بچه که بود چشمش ملتهب می شه، اون وقت دکتر متخصص رفتن که راحت نبوده، یه دوای خونگی، جوشونده ای، چیزی می دن که بریزن تو چشمش. این  رو که می ریزن، پدرم چشمش رو از دست می ده. می برن پیش یه دکتر متخصص، اما فایده نداشت. اول فقط یکی از چشم ها عفونت کرد و اون یکی می دیده، اما عفونت زد و اون یکی رو هم کور کرد. آقام نمی دید، اما نور رو حس می کرد. وقتی چراغ رو روشن می کردیم می فهمید. بعد از انقلاب بود که می گفتن امکان معالجه چشم بابام هست، اما …

من یه موتور رِکس داشتم، نوک دسته ترمزش خیلی تیز بود. پدرم شب می یاد بره تو حیاط وضو بگیره، آخه حاجی و آقام هر دو دائم الوضو بودند. دولّا می شه که کفشش رو برداره، این تیزی دسته موتور می ره تو چشمشون. بردیمشون بیمارستان، گفتن نمی شه کاری کرد و چشم رو تخلیه کردن.

حاج محمود والی: اطراف خونه آقایِ همایون تراب، یکی از افرادی که بابام می رفت خونه شون روضه می خوند یه جراح چشم بود، وقتی دسته ترمز رفته بود تو چشم بابام، ایشون چشم رو تخلیه کرده بود. ایشون قبلش گفته بود اصلاً خارج رفتن هم نمی خواد الآن با یه عمل جراحی این چشم دوباره می تونه ببینه. این چشم همین جا هم قابلیت خوب شدن داره. البته بابام خودش دیگه دوست نداشت چشمش خوب بشه. به حاج عبدالله این رو گفته بود. حاجی گفته بود: ببین بابا، من الآن تو بانک مشغول کارم، وام هم بهم می دن، برو خارج چشمت رو عمل کن خوب بشه، مثل این که کارهاش رو هم کرده بود که بابام رو ببره انگلیس.

بابام گفت: نه، قشنگ یادمه که این جمله رو گفت که بابا عمده گناه ها از همین چشمه، من بیشتر عمرم رو با بی چشمی گذروندم، عادت هم کردم، بگذار حالا هم دیگه با همین وضع ادامه بدم.

خدا به جای دیدن، به مرشد هوش بالا داده بود. وقتی حاج محمود یک  بار شعری را برای پدر می خواند، او شعر را حفظ می شد و کمتر پیش می آمد که دو بار شعری را برای پدر بخواند. حاج محمود علاقه خاصی به مداحی داشت و همیشه شعرها را برای پدر می خواند. خودش هم یاد می گرفت، به پدر گفته بود که دوست دارد مداح شود. اما مرشد می گفت: با این که دعا می کنم چراغ مدح اهل بیت(ع) در خانه ام خاموش نشود، اما دوست ندارم مداحی شغلتان باشد.

حاج محمود والی: آقام خودش هم روی شغلش خیلی حساس بود. هر شعری رو نمی خوند و خیلی رو انتخابِ شعر دقت می کرد. شعرهایی رو انتخاب می کرد که واقعاً پر مغز و با معانی قشنگ باشند. تمام روزهای ماه هم روضه داشت. هرکسی یکی از روزهای ماه روضه می گرفت و بابام رو دعوت می کرد. بابام همه جور روضه ای هم داشت. هم خونه فقرا، هم خونه پولدارا. فقط یه روز قبل انقلاب بود اومد پیش من گفت: محمود فلان کس رو می شناسی؟

گفتم: آره بابا، می گن هنرپیشه است.

گفت: آخه من یه جا می رم روضه می خونم می گن خونه اینه، اگر این طوریه من نرم. خونه تو خیابون پرواز بود خودم رفتم خونشون رو دیدم. تا صاحب خانه را دیدم خنده ام گرفت، اون هم خنده اش گرفت به بابام گفتم: آره این همونه. دیگه نرفت اون جا.

بیست و دوم ماه ها هم خودش روضه داشت و اگر کسی می خواست بیست و دوم ماه روضه بگیره، بابام قبول نمی کرد. روضه، خونه خودمون بود و مداح های دیگه، شاید بیشتر از بیست  تا مداح می اومدن خونه ما روضه می خوندن. اون روضه بیست و دوم ماه بعد از فوت پدرم هم موند و تا الآن برقراره.

آقام اوایل که ما کوچیک بودیم شاگرد داشت که چون بابام نابینا بود، همراهش همه روضه ها رو می رفت. بعد که ما بزرگ شدیم بیشتر وقت ها امیر با بابام می رفت. خیلی وقت ها هم پیش می اومد که امیر نبود یا کاری پیش می اومد، من می بردمش. همه جاهایی که بابام روضه می رفت من بلد بودم. اگه یه وقت می دیدم بابام داره تنها می آد خونه و کسی دستش رو نگرفته خیلی ناراحت می شدم. اصلاً حالم بد می شد. خیلی رو بابام حساسیت داشتم و عاشق روضه هاش بودم. شاید بابام صدای خیلی خاصی نداشت که از همه مداح ها بهتر باشه، اما برای من روضه های بابام یه سوز عجیبی داشت. من با روضه هاش بیشتر گریه می کردم. گاهی وقتی روضه می خوند و مجلس می گرفت، در و دیوار هم باهاش گریه می کرد.

حدود سال سی و هشت شمسی است و اهل محل تصمیم دارند مسجدی بسازند. مرشد، معتمد مردم است و بانی خیر. پیش قدم می شود، کار مربوط به زمین را انجام می دهد و بعد همراه با مرحوم آقای سلطانی و آقای تربتی، هیئت امنای مسجد را تشکیل می دهند. کار ساخت توسط برادران مرشد، حاج عباس و حاج رضا که معمارند، انجام می شود. حاج عبدالله یازده ساله است و در حد خود در ساخت مسجد کمک می کند. مسجد ساخته می شود و مرشد در هر مناسبتی آن جا روضه می خواند و هر شب هنگام خروج دستش به جیبش می رود و کمکی به صندوق مسجد می اندازد. مسجد گلستان بعدها در انقلاب، محور انقلابیون محل می شود.

در محله دولاب، همه مرشد را بزرگ تر خود می دانند و احترام عجیبی به او می گذارند. اما جاذبه و احترام او به مکنت و مال و منال نیست، نوکری اهل بیت(ع) عزت می آورد و مرشد را در چشم اهل محل، از هر طیفی، تا این حد بالا می برد.

آقای غلام کفاش کرمانی: خیلی مرد بزرگی بود، به هیچ عنوان دروغ نمی گفت، طرف داری به ناحق نمی کرد و ابداً نزدیک مال حروم نمی شد. با این که نابینا بود، اما ظاهرش رو که نگاه می کردیم خیلی تمیز و مرتب بود. حتی از آدم های بینا مرتب تر بود. خیلی هم باهوش بود، گاهی پیش می اومد که من با موتور می بردمشون برای روضه؛ مثلاً می گفت: برو کوچه سوم، پلاک پنج. همین طور که داشتیم می رفتیم، یک دفعه می زد پشتم و می گفت: کوچه سوم رو رد کردی! می دیدم آره حواسم پرت شده. همه محل این خونواده و پدرشون رو دوست داشتند. من که هر وقت از جبهه می اومدم اول می رفتم درِ خونه این ها.

مرشد پسرها را از کودکی به مسجد می بَرَد و تشویق می کند که اذان بگویند و مکبّر بایستند. با هم به مجالس قرآنی و هیئت می روند، از این رو بچه ها که بزرگ تر می شوند هر کدام چند هیئت می روند که بعضی را خودشان راه انداخته اند. مرشد برای فامیل هم یک هیئت راه انداخته است که در خانه های آن ها می چرخد. حساب و کتاب این هیئت با حاج عبدالله است. پسرها همه اهل خواندنند، اما در جمع خودشان، گاهی همه با هم، نوحه ای برای پدر می خوانند و خدا می داند که مرشد چقدر لذت می برد.

حاج محمود والی: بابام وسواس عجیبی رو تمیز و مرتب بودن ظاهرش داشت. لباسش رو خیاط می دوخت. کفشش همیشه با واکس بود. می گفت: محمود، امیر! ببینین این کفش تمیزه یا نه؟ خاکی نباشه؟ یه بار که بابام داشت از بیمارستان مرخص می شد، می خواستم باهاش شوخی کنم، بهش گفتم: اِ اِ آقا کفشتون چرا خاکیه؟ چرا واکس نزدن؟

ناراحت شد، گفت: سریع یه کهنه ای، دستمالی بردار تمیزش کن. وقتی رسیدیم خونه، قبل از سلام و علیک گفت: چرا کفش را تمیز نکردید، فرستادید؟

گفتن: آقا کفش واکس خورده بود، محمود می خواسته اذیت کنه.

وقتی ما کوچیک بودیم کفش آقا رو می دادن بیرون واکس می زدن، ما که بزرگتر شدیم، خودمون فرچه و واکس خریدیم و مرتب واکس می زدیم.

همه فکر می کردند خانواده مرشد حسابی پولدارند. وضع کفش و لباسشان مرتب بود، خورد و خوراکشان هم خوب بود، اما اگر کسی داخل خانه می شد می فهمید این وضعیت مربوط به روحیات این خانواده است. مرشد می گفت این بچه ها باید چشم و دل سیر باشند، همیشه از بهترین بخورند. می گفت کم بخورید، اما بهترینش رو بخورید، فکر فردا هم نباشید، امروز هرچه گیرتان آمد بخورید فردا هم خدا کریم است. مرشد اهل پس انداز نبود. هیچ وقت هم نگران نبود، بعدها پسرها هم این گونه شدند. امروزشان که می رسید خدا را شکر می کردند و برای فردا امیدشان به خدا بود.

حاج محمود والی: پدر ما می گفت کسی از در خونه ما نباید دست خالی بره، این حرف ها که کمک نکنید، گداپروری می شه و معرفی کنید به خیریه ها رو قبول نداشت. می گفت دست خالی برنگرده. با این که خودمون هم وضعمون خیلی خوب نبود، اما حتماً یه کمکی می کرد. ما که ندیدیمشون اما می گن پدر بزرگ ما هم همین طوری بوده، آخه پدرِ پدرِ ما کدخدا بوده و خیلی هم پول دار. به مادر پدرم می گفتن خانم جان، می گن اگر این خانم جان آن قدر اهل بذل و بخشش نبود، الآن شما این قدر پول دار بودید که به نوه هاتون هم می رسید.

حاج امیر والی: معمولاً اگر فقیری می اومد تو کوچه، داد می زد: حق، پدر و مادرت رو بیامرزه، گاهی هم در می زد. بابام سریع پول درمی آورد می داد به ما می گفت: برید بهش بدید. خیلی هم حساس بود که جنس کهنه یا غذای مونده به فقیر ندیم. خیلی از این کار بدش می اومد. می گفت: این غذای مونده رو خودمون می خوریم، غذای تازه رو می دیم به فقیر. همیشه از بهترین ها انفاق می کرد.

قسمتی از فصل دوم کتاب تا خمینی‌شهر

morshed01