مجموعه داستان های کپر قسمت چهارم

kapar4

“نامه سمیه”

…باران شدیدی شروع می‌کند به باریدن. انگار شیر آسمان باز شده. یاد دعای دیروزم کنار سد می‌افتم. این‌قدر خوشحالم که نمی‌توانم بخوابم. هی از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم تا یک وقت قطع نشود. بوی نم خاک همه‌جا را پر کرده. چه‌قدر این بو را دوست دارم. خیلی دلم می‌خواهد بروم و ببینم زینب چه حالی دارد. یادم هست وقتی باران می‌آمد، ناراحت بودیم که نمی‌توانیم توی حیاط بازی کنیم. یا آقا جواد، ناراحت بود که کف سرویس گلی می‌شود. ولی الان از نگاه به باران سیر نمی‌شوم.

هنوز باران قطع نشده است. همه‌جا گل شده و آدم‌هایی که رد می‌شوند، چکمه‌ی باغبانی پوشیده‌اند. تا زیر زانوی بابام گلی شده بود و تمام تنش خیسِ خیس. آمده بود لباسش را عوض کند تا بروند دنبال یکی از ماشین‌هایی که توی راه مانده بود.

-بابایی می‌بینی چه بارونی می‌آد.

-آره عزیز دلم. رحمت خدا تمومی نداره. این‌جا بارون‌هاش همین‌جوریه. نمی‌آد نمی‌آد، وقتی هم که می‌آد ، به قول والی‌ها “ابر قدرتی” می‌آد!

***

یک نفر محکم با پا به در می‌کوبد. در فلزی است. صدایش بد‌جوری گوش آدم را اذیت می‌کند. زینب پشت در است. یک تکه پلاستیک بزرگ را روی سرش گرفته و پاهایش پر گل شد. در را که باز می‌کنم، سریع می‌پرد داخل. از زور سرما دندان‌هایش به هم می‌خورند و وقتی حرف می‌زند، کلمات نا‌مفهومند.

-دا..رم از سر…ما …یَ…خ می…ز….نم. یه….پتو…..بِ….ده.

پتوی خودم را دورش می‌پیچم. روبروی جایی که زینب نشسته یک پوستر از حرم امام رضا روی دیوار نصب است.

-من وقتی ده سالم بود یه‌بار از طرف کمیته امداد با آقام رفتیم مشهد. سه روز اون‌جا بودیم. از دوستام فقط من رفتم مشهد. تو چی؟ تو هم مشهد رفتی؟

رویم نشد بگویم خاله‌ام مشهد زندگی می‌کند و حداقل سالی دوبار به آن‌جا می‌روم. یا همین چند وقت پیش با بابام رفتیم کربلا. با همان حالتی عکس را نگاه می‌کند، که عزیز جون کعبه را از تلویزیون نگاه می‌کند. از او می‌پرسم:

-حرم حضرت معصومه چی؟

-آره. از مشهد برگشتنی اون مسجد که یه چاه داره هم رفتیم. اسمش چی بود؟…آها جمکران.

– خوش به حالت من تا حالا جمکران نرفتم.

هنوز باران می‌بارید. یک‌دفعه سر‌و‌صدای بیرون زیاد شد. کنار پنجره رفت. مرد‌ها همین‌جوری این‌ور و آن‌ور می‌رفتند و با داد و فریاد با هم حرف می‌زنند.

-اصغر بدو به بچه‌ها بگو زود بیان. الآنه که سیل بیاد.

زینب مثل برق گرفته‌ها از جا پرید و به سمت در دوید.

-چی شد یک دفعه؟

– هادی تو خونه تنها‌ست. آقام به من سپرده بودش. می‌ترسم طوریش شه.

هادی برادر کوچک زینب است.پنج، شش سالش بیشتر نیست. اگر بیاید، ممکن است‌….پشت سرش می‌دوم. دمپایی‌هایش را توی گل‌و‌شل جا گذاشته. جاده‌ی وسط خمینی‌شهر را آب بر‌داشته. من هم هول شده‌ام. بدون این‌که کفش بپوشم، دنبالش می‌روم. چون جثه‌ام بزرگ‌تر است، راحت‌تر از او راه می‌روم. دستش را می‌گیرم و دو نفری به طرف خانه‌شان می‌رویم. گریه‌اش قطع نمی‌شود. دست‌هایش می‌لرزند. هم نگران است و هم سرد. جریان آب خیلی تند است. زینب هی تلو‌تلو می‌خورد. آخرش هم توی آب می‌افتد. من خودم را نگه‌داشتم. شروع می‌کند به فریاد کشیدن:

-هادی….هادی……..بیا بیرون.

ولی صدایش را فقط من می‌شندیم. دستش را کشیدم و بلندش کردم.

-این‌طوری که نمی‌شنوه. بدو بریم، تا خونتون راه زیاده.

همان‌طور باران می‌رید و با هر رعد‌و‌برق شدید‌تر هم می‌شد. اگر دست‌های زینب را ول می‌کردم، حتماً زمین می‌خورد. طفلک نای راه رفتن نداشت. خودم هم گریه‌ام گرفته بود. سرش داد می‌زدم:

-زینب تو رو خدا…. بدو. یه ذره دیگه مونده.

هادی توی چهار‌چوب در ایستاده است و گریه می‌کند. می‌ترسد بیرون بیاید. تا ما را می‌بیند به طرف زینب می‌دود و توی بغلش می‌پرد. زینب هادی را بلند می‌کند و جلوی من به سمت مهمان‌سرا می‌دود. می‌ترسم نکند، سیل به مهمان‌سرا برسد. پشت سرم را نگاه می‌کنم. اول زینب، بعد هم من وارد اتاق می‌شویم. از ترس در را پشت سرم قفل می‌کنم و همان‌جا ولو می‌شوم.

بابام خسته و کثیف است. به زور خودش را صندلی می‌رساند و خودش را روی آن می‌اندازد. می‌ترسم از او چیزی بپرسم. نکند اتفاقی برای خانه‌ی زینب افتاده باشد. نخل‌های خرما‌شان را بگو.

-خسته نباشی بابایی.

– درمونده نباشی.

– چی شد؟

– الحمد‌لله تونستیم آب رو مهار کنیم. جایی هم خراب نشده.

زینب که تا آن موقع نفسش را حبس کرده بود، نفس راحتی کشید. دستش را گرفتم.

-دیدی گفتم طوری نمی‌شه.

بغلم می‌کند. همین‌طوری گلوله‌گلوله اشک می‌ریزد. دستم را روی پشتش می‌مالم تا راه نفسش باز شود. مداد شمعی‌هایم را به هادی می‌دهم تا نقاشی بکشد. جفت‌شان یک جوری به مداد شمعی هجده رنگم نگاه می‌کنند که انگار دایناسور‌ست. به هادی می‌گویم:

– این مال تو. باشه؟

زینب تندی وسط حرفم می‌پرد. یک‌طوری نگاهم می‌کند که انگار کار بدی کرده‌ام.

-نه. نمی‌خواد. من خودم مداد رنگیام رو بهش می‌دم.

هادی بی‌خیال مشغول نقاشی کردن است.

-آخه می‌خوام…اصلاً این عیدی من به هادی. خوبه؟

بابام بیرون می‌رود تا به پدر زینب خبر بدهد که آن‌ها پیش ما هستند. زینب اخم کرده و یک گوشه نشسته. دستم را دور گردنش می‌اندازم و می‌گویم:

-زینب جون، قهر نکن دیگه.. من دو، سه روز دیگه بیشتر این‌جا نیستم‌ها.

– به شرط این‌که مداد شمعی‌ها مال خودت باشه.

-خیله خوب بابا. لج‌باز!

پدر زینب آمده دنبال‌شان. هادی دم در نقاشی‌اش را به طرفم می‌گیرد و می‌گوید:

-مال تو.

منم و زینب و خودش. یک خانه کشیده. کنار خانه خودش، زینب و پدرش را نقاشی کرده. یک خانمی هم دم در ایستاده که فکر کنم مادرش است. تازه یادم می‌افتد که قرار بود به خانم سعادت برای بسته‌بندی آجیل شب عید کمک کنم

روز ششم(روز عید)

نصفه‌شب بابا برای سال تحویل بیدارم می‌کند. خودم دیشب کلی اصرار کردم. البته امسال سفره هفت‌سین نداشتیم. ولی روی یک چفیه ، یک آینه، یک کاسه آب و یک قرآن جیبی گذاشته بود. وقتی بیدار می‌شوم، دارد قرآن می‌خواند. کنارش می‌نشینم. عزیز جون همیشه می‌گفت:”دم سال تحویل هر دعایی بکنی مستجاب می‌شه.”

-خدایا هوای مامانیِ من و مادر زینب و حاج عبد‌اله رو داشته باش. خدایا بابایی و عزیز جون رو همیشه برام نگه دار. خدایا زود‌تر بشاگرد آباد شه تا زینب و هادی و همه‌ی بچه‌های بشاگردی راحت زندگی کنن.

بر‌عکس دیروز که همه‌اش باران آمد، امروز آفتابِ داغ طوری می‌زند به سر‌و‌کله‌ات که مغزت آب‌پز می‌شود.  امروز زود می‌روم مسجد تا به‌جای دیروز به خانم سعادت کمک کنم. دارم برای خودم قدم می‌زنم که یکی از پشت داد می‌زند:

-هرکی زودتر رسید مسجد!

زینب است. این‌دفعه می‌خواهم حتماً اول شوم. اولش زینب خیلی تند می‌دود. بعد که می‌بیند من دارم خود‌کشی می‌کنم تا به او برسم؛ آرام‌تر می‌دود. با هم به مسجد می‌رسیم.

-به‌به خانم خوش قول. سلام.

همان‌طوری که نفس‌نفس می‌زنم می‌گویم:

– سلام. آخه….دیروز….بارون…می‌اومد….نمی‌شد…از خونه….. بیرون بیام.

– راست میگه.منم…باهاش…. بودم.

-اوه. چه نفس‌نفسی هم می‌زنن. اشکال نداره. دیروز ما هم نتونستیم کاری بکنیم. قرار شد امروز آجیل‌ها رو بسته‌بندی کنیم و عصرم یه مراسم کوچیک باشه. راستی عیدتون مبارک.

تازه یادم می‌افتد که عید را به زینب تبریک نگفته‌ام. زینب را محکم بغل می‌کنم. جلوی خانم سعادت فیلم هندی بازی می‌کنیم و هی همدیگر را بغل می‌کنیم و می‌بوسیم.

-عیدت مبارک.

-عید تو هم مبارک.

فکر کنم فیلم‌مان زیادی جدی شده، صدایش از ته چاه بیرون می‌آید. مثل کسی که دارد خفه می‌شود. خانم سعادت که از زور خنده کبود شده، زینب را نجات می‌دهد. عید را به او هم تبریک می‌گوییم. اولش فکر می‌کنم:

-چه خوشی بگذره امروز. هی آجیل بخوریم، هی آجیل بخوریم، یه کَم هم بسته‌بندی بکنیم.

ولی وای. اوه اوه. هر‌چی بگویم، کم گفته‌ام. به‌جز ما سه نفر، دو، سه نفر دیگر مشغول بسته‌بندی یک کیسه‌ی بزرگ آجیل و شکلات بودند. تند تند. اصلاً هم حرف نمی‌زدند. خانم سعادت گفته بود که تا قبل از ظهر باید بسته‌ها آماده شوند. ما هم یک گوشه نشستیم و بعد از این‌که خانم سعادت یادمان داد چه‌طور بسته‌بندی کنیم، مشغول شدیم. دیگر دست‌هایم اتوماتیک کار می‌کنند. می‌توانم به عنوان دستگاه تمام خودکار آجیل‌زنی مشغول به کار شوم. پول در بیاورم و یک کفش پاشنه بلند سفید براق که رویش یگ گل صورتی کم رنگ دارد، بخرم. بعد کفش را جلوی دوستانم بپوشم. بچه‌ها هم بگویند:

-هوی چرا تو فکری. نشستی زل زدی به آجیل‌ها هی می‌خندی که چی بشه؟

-زینب،اِه. داشتم کیف می‌کردما.

بالاخره بسته‌بندی هم تمام شد. ولو می‌شوم وسط مسجد. زینب یک مشت آجیل می‌ریزد کف دستم.

-فردا میری، نه؟

-اوهوم.

خداییش خیلی دوست دارم تا آخر عید این‌جا بمانم. ولی بابام فیلش یاد هندوستان کرده. می‌خواهد یک سری هم به عمو محمد بزند. کارش هم که امروز تمام می‌شود. دیروز که به او گفتم: چرا بیشتر نمی‌مانیم. خندید و گفت:

-حاج عبد‌اله همیشه می‌گفت: خاک بشاگرد آدم‌رو می‌گیره. هر کی می‌آد بشاگرد، دیگه نمی‌تونه دل بکنه.

-دوباره کی می‌آی؟

-نمی‌دونم. اگه بابام قبول کنه شاید تابستون هم یه سر باهاش بیام. راستی پُست دارین.

– نه. یا باید بفرستی میناب یا جاسک. که اونم معلوم نیست کی به دستم برسه.

-پس چی‌کار کنیم؟

ناراحت نگاهش می‌کنم. نمی‌دانم چه‌شده ولی همه‌جا مات شد. من را به سمت خودش می‌کشد و سرم را روی شانه‌اش می‌گذارد.

-اشکال نداره. غصه نخور. تابستون می‌آی دیگه.

-خدا کنه.

خانم سعادت دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد.

-ببین ما قراره تابستون هم بیایم. بعد ماه رمضون. اگه بابات هم نیامد، اجازه‌ت را می‌گیرم؛ با ما بیای. خوبه؟

صدای اذان بلند می‌شود.

ادامه دارد…..