مجموعه داستان های کپر قسمت پنجم

kapar5

مجموعه داستان های کپر “نامه سمیه” قسمت پنجم

مراسم ساعت چهار شروع می‌شود. می‌خواهیم تا آن موقع با هم باشیم. زینب حاضر شد که ناهار را با هم باشیم. هادی را هم با خودش آورد. نصف بیشتر غذا را هم به او داد. با هم به نخلستان پدرش می‌رویم. این دفعه حواسم هست کرم ضد آفتاب نزنم. انگار زمین را صاف کرده‌اند و بعد نخل‌ها را کاشته‌اند، چون اطرافش ففط تپه است، ولی این یک تکه زمین صافِ صاف. زیر سایه یکی از نخل‌ها می‌نشینیم. هادی هم با چند تکه سنگ مشغول بازی است. هر دویمان ناراحت هستیم. برای این‌که حواسمان پرت شود می‌گویم:

-راستی می‌خوای چی‌کاره بشی؟

-می‌خوام دکتر بشم.

-چه خوب. وضعت هم خیلی خوب می‌شه. کلی پول در می‌آری. بعدش هم می‌تونی بابات و هادی رو ببری پیش خودت.

– من می‌خوام بعد این‌که دکتر شدم، برگردم تو بشاگرد کار کنم تا دیگه هیچ‌کی مثل مامان من نشه، که از یه مرض ساده مرد.

-ایشالا.

یک‌جوری در مورد بشاگرد حرف می‌زند که انگار دارد درباره‌ی هادی حرف می‌زند. یاد خودم می‌افتم که برای کفش ورزشی مخصوص والیبال چه‌قدر قر زدم. حالا زینب با دم‌پایی پلاستیکی این‌ور‌ و آن‌ور می‌رود، انگار نه انگار. توی این چهار، پنج روزی که من این‌جا هستم، همان یک دست لباسی که تنش بود، هنوز تنش است. آن‌وقت اگر من عید هر سال لباس نو نداشته باشم، همه‌چیز را به هم می‌ریزم. آن دختر راست می‌گفت که در نامه‌اش نوشته بود: ما محروم نیستیم.

عصر، یکی از آقایانی که برای اردوی جهادی آمده‌اند مولودی می‌خواند. بعد هم آقای روحانی که هنوز اسمش را نمی‌دانم با لهجه‌ی اصفهانی صحبت می‌کند. آخر صحبتش هم دعا می‌کند و مردم هم آمین می‌گویند.

-خدایا حاج عبد‌اله والی را مهمان سفره‌ی حضرت زهرا قرار بده.

آمینِ مردم بلند‌تر و محکم‌تر از بقیه‌ی آمین‌هاست. همین‌طور آمینی که برای سلامتی خدمت‌گزاران به بشاگرد می‌گویند. در آخر مراسم هم پیامِ رهبر پخش می‌شود. بسته‌ی آجیل‌ها هم در بین پخش فیلم بین مردم تقسیم می‌شود. یادم رفت بگویم که من و زینب مجبور شدیم تعداد بسته‌ها را بشماریم. خیلی از بسته‌بندی کردن سخت‌تر بود. پانصد‌و‌سی‌و‌هشت تا که شد پانصد‌و‌سی‌وپنج تا. رندش کردیم!

بعد از مراسم با زینب به طرف مهمان‌سرا می‌آییم. نه من حرف می‌زنم، نه او. دارم حساب می‌کنم چند ساعت دیگر در بشاگرد هستم. دوست ندارم امشب تمام شود. تمام راه تا به مهمان‌سرا برسیم، هی به خودم نهیب می‌زنم که:

-گریه نکنی‌ها! زینب گناه داره. ناراحت می‌شه. تا چشم روی هم بگذاری، تابستون می‌شه.

هر دفعه هم صورتم داغ می‌شود. خدا خدا می‌کنم زینب چیزی نگوید. می‌دانم که اگر یک کلمه بگوید، می‌زنم زیر گریه. خدا را شکر او هم چیزی نمی‌گوید. فقط هر از گاهی دستم را فشار می‌دهد. نزدیک مهمان‌سرا شده‌ایم. یک‌هو زینب خودش را توی بغلم می‌اندازد و همین‌جور اشک می‌ریزد.

-زینب تابستون می‌آم. قول می‌دم. گریه نکن دیگه.

با پشت دستش اشک‌هایش را پاک می‌کند. دست‌هایم را روی صورتش می‌گذارم. می‌بوسمش.

-آها. منِ خنگ رو بگو. بابایِ من دو ماهی یه دفعه می‌آد این‌جا. من نامه‌هام رو می‌دم بهش برات بیاره. تو‌ هم نامه‌ات رو بده بابام بیاره. خوبه؟ دیگه پست هم نمی‌خواد. بخند دیگه.

انگار راضی شده. لبخند می‌زند و با گوشه‌ی روسری صورتش را  پاک می‌کند….

روز هفتم

صبح می‌رویم و از خانم کاظمی خداحافظی می‌کنیم. بعد بابام می‌رود تا کار‌گاه را جمع‌و‌جور کند. من هم می‌روم مسجد، پیش خانم سعادت. باز هم برای بچه‌ها کلاس گذاشته‌اند. هر چه‌قدر نگاه می‌کنم زینب را نمی‌بینم. توی راه هم ندیدمش. دلم گرفته. گوشه مسجد می‌نشینم و به بچه‌ها که بعد از خانم سعادت آیه‌ها را تکرار می‌کنند، نگاه می‌کنم. حواسشان به من نیست. اصلاً حوصله سر‌و‌کله زدن به بچه‌ها را ندارم. بین کلاس‌ها از خانم سعادت خداحافظی می‌کنم. آن‌ها تا ششم فروردین در بشاگرد می‌مانند. خوش به حالشان.

-شما زینب رو ندیدین؟ آخه ما یه چند ساعت دیگه داریم می‌ریم. از صبح ندیدمش.

-نه والا. من هم موندم چرا نیومده کلاس.

– ببخشید مزاحم شدم.

-خواهش می‌کنم. سفرتون بی‌خطر. به بابا هم سلام برسون.

یک دفعه یاد سد می‌افتم. شاید آنجا باشد. گفته بود هر وقت دلش می‌گیرد به آن‌جا می‌رود. هوا کم‌کم دارد گرم می‌شود. تمام توانم را جمع می‌کنم و به طرف سد می‌دوم. نفسم بند آمده است. بد‌جوری سرفه می‌کنم. به سد رسیده‌ام ولی او این‌جا هم نیست.

– زینبِ نامرد. معلوم نیست کجا رفته. انگار آب شده رفته تو زمین.

برگشتنی به خانه‌شان هم سر می‌زنم. هادی با زبان بچه‌گانه‌اش می‌گوید:

-آجی هَفته بی ئون. نیدونم کوجا.

– پس اگه برگشت بهش می‌گی زهرا دنبالش می‌کشت؟ بهش بگو من تو مهمان‌سرام.

دمق به مهمان‌سرا می‌رسم. بابا با همان وانت سفید، دمِ در منتظرم است.

-وسایلم رو ور‌داشتی؟‌

-آره عزیز دلم. چیه دمقی؟

– هیچی. زینب زو از صبح هر چی می‌گردم پیداش نمی‌کنم.

-اشکال نداره. شاید نمی‌خواسته این دمِ رفتنی ناراحتت بکنه.

بابام می‌گوید که اول باید به گلزار شهدا برویم و با دست نشانش می‌دهد. روی تپه‌ی روبرو. قبلاً دیده بودمش ولی نمی‌دانستم چیست. هربار هم که می‌خواستم سؤال کنم، یادم می‌رفت. با بابا سر مزار پنج شهید گمنام که این‌جا دفن شده‌اند می‌رویم. بابام می‌گوید هر بار که به بشاگرد می‌آید، به این‌جا هم سری می‌زند.

هنوز از تپه پایین نیامده‌ایم که از پشت‌سر صدایی می‌آید.

-وایسین…وایسین… تو رو خدا وایسین…

آینه را نگاه می‌کنم. نا‌خود‌آگاه داد می‌زنم:

-زینب.

بابام سریع ترمز می‌گیرد. در را باز می‌کنم که پیاده شوم. زینب نمی‌گذارد.

-اینارو …..واسه…تو…..آوردم.

یک سطل خرما است و یک بادبزن حصیری که رویش نوشته است: از طرف زینب مرادی تقدیم به زهرا نیایش. موقع راه افتادن یک نامه به دستم می‌دهد که رویش نوشته: وقتی رسیدی تهران بخوان.

پایان