مجموعه داستان های کپر قسمت سوم

kapar3-b

مجموعه داستان های کپر “نامه سمیه” قسمت سوم

یک دختر ریزه کنارم ایستاده است. مثل خانم توی کپر لاغر است. کنارم می‌نشیند و گل را به دستم می‌دهد. انگار سال‌ها‌ست من را می‌شناسد، خیلی گرم با من احوال‌پرسی می‌کند.

-از تهران اومدی، نه؟

سرم را تکان می‌دهم.می‌پرسم:

-اسمت چیه؟

-زینب. تو چی؟ چند سالته؟

– من زهرام. سیزده. امسال می‌رم اول دبیرستان.

– من دوم دبیرستانم.

– پس چرا قدِّت از من کوتاه تره؟

با یک تکه چوب روی خاک بازی می‌کند. می‌خندد.

-شاید تو نسبت به سِنِت بیشتر رشد کردی.

کم‌کم داریم با هم صمیمی می‌شویم. او هم مثل من مادر ندارد. آپاندیس داشته. قبل از این‌که به میناب برسد… به قول عزیز جون صحبت ما گل انداخته بود که خانم کاظمی برگشت. زود گفتم:

-این زینبه.

-سلام زینب خانوم خوشگل. خوبی؟

دو دستش را روی گونه‌های زینب می‌گذارد. برای این‌که متوجه بشود زینب بچه نیست می‌گویم:

-پونزده سالشه ها.

– به به. پس خانومیه برا خودش. می‌آید بریم نماز؟

صدای اذان بلند می‌شود. دستم را می‌گیرد و از آن‌جا تا مسجد من را دنبال خودش می‌کشاند . زینب با این‌که دم‌پایی پلاستیکی پوشیده ولی خیلی راحت توی خاک‌و‌خل‌ها راه می‌رود. به عقب نگاه می‌کنم. خانم کاظمی از ما خیلی عقب افتاده؛ دستش را می‌گیرم و دنبال خودم می‌کشم. داخل مسجد هم مثل بیرونش سفید است. حتی آهن‌های سقف معلوم است. فقط چند تا عکس بزرگ از رهبر، امام و حاج عبد‌اله روی دیوار‌ها زده‌اند. ولی باز هم حال‌و‌هوای غروبِ مسجد محل خودمان را دارد. حالا می‌فهمم بابام چرا این‌جا را این‌قدر دوست دارد. سفید، ساده و با حال است. به خمینی‌شهر می‌آید. خانم کاظمی که می‌بیند من محو تماشای مسجدم، می‌گوید:

-این‌جا رو حاجی بیست و چند سال پیش ساخته. ساختش هم کار پر زحمتی بوده. اون تیر‌آهنای اون بالا رو می‌بینی، با تراکتور و دست بردنشون اون بالا.

کنار زینب و خانم کاظمی نماز می‌خوانم. وقتی نماز تمام می‌شود، زینب برایمان از انتهای مسجد تسبیح می‌آورد. از مامانم می‌خواهم که مواظب مادر زینب باشد. خانم کاظمی می‌گوید:

-بریم ناهار؟

-زینبم بیاد؟

-حتماً.

سرم را بر‌می‌گردانم تا زینب را دعوت کنم. نیست. کل مسجد را نگاه می‌کنم. رفته. از مسجد که بیرون می‌آییم، کفش‌های من و خانم کاظمی هم جفت شده است.

کار بابام تموم شده. نشسته گوشه‌ی اتاق و دست‌هایش را پماد می‌زند. پماد را می‌گیرم و خودم برایش ماساژ می‌دهم.

– با یه دخترِ دوم دبیرستانی هم دوست شدم.

– باریک اله. خوب؟

-می‌گفت می‌خواد بره حوزه.

– خوب دیگه چی؟

– بابایی چرا آدمای این‌جا همه‌شون لاغر مردنین؟

-خوب. این‌جا بشاگرده. زمینش که سنگه. گاو و گوسفندم که تک‌و‌توک. غذاشون بیشتر خرما‌ست. طبیعیه که از لحاظ جسمی ضعیف‌تر باشن.

….

روز چهارم

با خانم کاظمی به مسجد می‌رویم. چند تا خانم، گوشه و کنار مسجد، برای دختر‌های بشاگردی صحبت می‌کنند. از دختر‌های فینگیلیِ پنج، شش ساله بگیر تا  دختر‌های دبیرستانی.

-این خواهرا واسه اردو جهادی اومدن. یه چند روزی این‌جا کارِ فرهنگی انجام میدن.

یکی از همان خانم‌ها به سمت‌مان می‌آید. خانم کاظمی از او می‌خواهد، من امروز را با آن‌ها باشم. خودم هم خیلی دوست دارم. کلی دختر این‌جاست و حتماً خیلی خوش می‌گذرد. نه این‌که با خانم کاظمی بد گذشت ها. نه. ولی خوب، این‌جا چیز دیگری است. کاش فرشته و طاهره هم این‌جا بودند. یک دفعه یاد زینب می‌افتم. دور و بر را نگاه می‌کنم. زینب برایم دست تکان می‌دهد.

-زینب اوناهاش.

با دست زینب را به خانم کاظمی نشان می‌دهم. خانمی که الان می‌فهمم اسمش سعادت است می‌گوید:

-بیا با هم بریم. فقط باید کمکم کنی‌ها.

از کنار زینب که رد می‌شدیم. به پهلوی زینب سیخونک زدم. از همان‌هایی که طاهره می‌زد. زینب دو متر به هوا پرید. حالا می‌فهمم چرا طاهره دست از سرم بر‌نمی‌داشت. کنار خانم سعادت می‌نشینم. کلاس رو‌خوانی قرآن بود. سوره‌ی واقعه. بچه‌ها را نگاه می‌کنم. بعضی‌هاشان از زینب هم لاغر‌تر‌ند. کف پا‌ها‌شان ترک ور داشته. رنگ و روی لباس‌هایشان رفته. لباس بعضی‌ها که وصله پینه شده. آدم خجالت می‌کشد با لباس نو کنارشان بنشیند. کلاس را دو گروه می‌کنند. زینب از این‌که با من هم‌گروه نشده، ناراحت است. من هم همین‌طور. هر گروهی بیشترین آیات را حفظ کند، جایزه می‌گیرد. آیه‌ها را یکی‌یکی می‌خوانم و بچه‌ها آیه را حفظ می‌کنند. وقت تمام شد. گروه ما برنده می‌شود ولی زینب تنها کسی است که کل سوره را حفظ کرده.

-می‌ری کیک و ساندیس رو از پشت در مسجد بیاری. ببخشید‌ها. یکی از بچه‎ها رو هم با خودت ببر. سنگینه.

به جان خودم نمی‌دانستم کیک و ساندیس می‌دهند. و‌گر‌نه به مسجد نمی‌رفتم تا برای کسی سوء تفاهم نشود. به زینب اشاره می‌کنم. کارتون ساندیس که سنگین‌تر است را زینب بر می‌دارد و کارتون کیک را من.

-عیبی نداره. عادت دارم. تو مهمونی. مهمون که کار نمی‌کنه.

– راستی چرا دیروز یهو غیبت زد؟ تازه می‌خواستیم بعد ناهار کلی با هم حرف بزنیم.

صورتش سرخ می‌شود. سرش را پایین می‌اندازد.

-آخه…..آخه..اصلاً ولش کن. یه روز دیگه می‌آم خوب؟

کیک و ساندیس را بین بچه‌ها تقسیم می‌کنیم. چند نفر تند‌تند شروع می‌کنند به خوردن. چند‌تا از بچه‌ها هم خوراکی‌هایشان را قایم می‌کنند. خانم سعادت خیلی ناراحت است. مثل بابام، وقتی با او حرفم می‌شود. ولی بچه‌های این‌جا خیلی مؤدبند. هم دختر‌ها و هم پسر‌ها. خیلی هم با ایمانند. سر نماز صبح بیشترِ بچه‌ها به مسجد می‌آیند.

-اینارو می‌بینی. واسه یه عده‌شون همین کیک و ساندیس یه وعده‌ی غذایی محسوب می‌شه. اون دختره رو می‌بینی. خوراکیشو می‌بره با داداش کوچیکش می‌خوره.

زینب هم از همان‌هایی است که کیکش را زیر پایش قایم کرده. کیکم را کنار می‌گذارم. زانویم را بغل کرده‌ام. خجالت می‌کشم توی صورت بچه‌ها نگاه کنم. جوری که کسی متوجه نشود، قاطی گروه دیگری می‌شوم که جلوی محراب مشغولند. خانمی بچه‌ها را جمع می‌کند. قرار است با هم تئاتر کار کنیم.  این‌ها سن‌شان کم‌تر است. نفس راحتی می‌کشم. یک کتاب به گروه ما می‌دهد. پر از داستان‌های کوتاه درباره‌ی ائمه است. داستانی درباره جنگ جمل پیدا می‌کنم. هر کاری می‌کنم کسی حاضر نیست نقش سپاه خوارج  را بازی کند. همه می‌خواهند عضو سپاه امام علی باشند. بعد از یک ربع تمرین نمایش را اجرا می‌کنیم. دختر‌هایی که مثلاً عضو سپاه امام علی(ع) هستند جدی‌جدی فکر می‌کنند با خوارج طرفند. بد‌جوری دارند گروه مقابل را لت‌و‌پار می‌کنند. خانم مسئول لا‌به‌لای بچه‌ها گیر کرده و هی این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. خانم دیگری دارد از این معرکه فیلم می‌گیرد. من هم دارم با موبایل فیلم می‌گیرم. یک‌هو کله‌پا می‌شوم و چند‌تا از بچه‌ها به جانم می‌افتند.

هر چه‌قدر به زینب اصرار کردم باز هم برای ناهار نیامد. الان داریم با هم به طرف سد می‌رویم. زینب می‌گوید هر وقت حوصله‌اش سر می‌رود، به آن‌جا می‌رود.

-تو حاج عبداله رو دیدی؟

-یه بار وقتی کلاس اول بودم، حاجی والی با چند نفر اومدن سر کلاسمون و زود هم رفتن. خیلی دُرُست یادم نیست. ولی حاج امیر و حاج محمود رو دیدم. پار‌سال هم خود حاج محمود جایزه‌ی مسابقه‌ی قرآن رو بهم داد. آقام همیشه میگه جای خالی حاجی والی رو پر کردن.

-اِ. پس نکنه سوره‌ی واقعه رو هم حفظ بودی کلک.

خیلی جدی گفت:

-آره. من چهارده جزء قرآن رو حفظم.

بالاخره رسیدیم. خیس عرق شده‌ام. به اصرار بابام کرم ضد آفتاب زده بودم. تمامش با عرق قاطی شده و توی چشمم می‌رود. تا من باشم که به حرفش گوش نکنم. زینب قش‌قش می‌خندد.

-نخند بابا. اِ. می‌سوزه.

دستمال کاغذی را از دستم می‌گیرد و صورتم را پاک می‌کند. یک‌کم دلخور است که چرا سرش داد زدم.

-خوب می‌سوخت دیگه. ببخشید.

دستم را می‌گیرد و به لبه سد می‌برد. به اندازه‌ی استخر سر کوچه آب دارد.

-این چرا این‌قدر آبش کمه.

– چند ساله بارندگی درست و حسابی نشده. نخل‌هامون هم دارن از بی‌آبی خشک می‌شَن. تازه اگه همین سد رو هم حاجی والی نزده بود که دیگه واویلا بود.

از خدا می‌خواهم که باران بیاید تا سد پر شود و نخل‌ها خشک نشوند تا کسی در بشاگرد گرسنه نماند. برای حاج عبد‌اله و برادرانش هم دعا می‌کنم. شنیده بودم که حاج عبد‌اله ماه تا ماه خانواده‌شان را نمی‌دیدند. عزیز همیشه می‌گوید: ” من یه هفته نبینمت، دق می‌کنم.” من هم که بدتر از عزیز. نمی‌دانم حاج عبد‌اله چه‌طور طاقت می‌آورده؛ آن هم این‌جا.

روز پنجم

با صدایی شبیه به صدای انفجار از خواب می‌پرم. بابام انگار نه انگار، خواب است. از پنجره اتاق بیرون را نگاه می‌کنم. دوباره همان صدا می‌آید.

ادامه دارد…