مجموعه داستان های کپر قسمت دوم

kapar

“نامه سمیه” قسمت دوم

راننده که فکر کنم حسابی جو‌گیر شده، سریع، قبل از اینکه چهار‌راه شلوغ شود، دور می‌زند و دنده عقب، خلاف جهت حرکت می‌کند.

-عمو جون یه دقّه سر تو بدزد.

همین‌جور بوق و حرف‌های نا‌جور است که به طرف ما پرتاب می‌شود. بابایی می‌گوید:

-آقا آروم‌تر. الان تصادف می‌کنیم. این پرواز نشد، با پرواز بعد می‌ریم.

از این حرفش یک کم ناراحت می‌شوم. از ترس سرم را روی زانویم گذاشته‌ام و چشم‌هایم را محکم به هم فشار می‌دهم. به جایی می‌رسیم که راننده دور می‌زند و راه مستقیم را می‎‌رود. بالاخره چراغ‌های فرودگاه معلوم می‌شود. جرأت می‌کنم و ساعتم را نگاه می‌کنم.

-بیست دقیقه به پنج. خدا رو شکر. هنوز وقت داریم.

بابایی، بنده‌ی خدا، تمام ساک‌ها را دستش گرفته و می‌دود. نفسم بند آمده و دهانم خشک شده. می‌ایستم. خم می‌شوم و دستم را روی زانویم می‌گذارم. – زهرا زود باش بابا. دیر شد!

وقتی وسایل‌مان را تحویل می‌دهیم، خانمِ پشت باجه می‌گوید:

-چرا نگرانی؟! مطمئن باش تا شما سوار نشید، هواپیما هم پرواز نمی‌کنه.

دوباره شروع می‌کنیم به دویدن در سالن. ولی این‌بار نگران دیر رسیدن نیستم. بابایی کلی عرق کرده و هنوز تند تند راه می‌رود. از این همه عجله‌ای که دارد خنده‌ام می‌گیرد.

خانم مهمان‌دار صندلی‌مان را نشان می‌دهد. از این‌که کنار پنجره نیستم، ناراحتم. بابایی کمک می‌کند تا کمربندم را ببندم. سرم را این طرف و آن طرف می‌کنم تا شاید بتوانم بیرون را ببنیم؛ ولی به‌جز یک تکه از بال هواپیما، هیچ چیز معلوم نیست. یک‌هو صدای موتور هواپیما خیلی زیاد می‌شود و از زمین بلند می‌شود. دلم مثل این‌که لیوان آب را یک دفعه سر و ته کنی، آن‌جوری می‌شود. دست‌هایم را محکم به لبه‌ی صندلی می‌گیرم. بابایی سرم را روی شانه‌اش می‌گذارد. خیلی خیلی خوابم می‌آید.

از هواپیما که پیاده می‌شویم باد داغی به صورتم می‌خورد. اولش، به‌خاطر سرمای توی هواپیما، خوشم می‌آید ولی هنوز خیلی راه نرفته‌ایم که نمی‌توام گرما را تحمل کنم و با دفترم خودم را باد می‌زنم. توی فرودگاه بیشترِ آدم‌ها جنوبی بودند. از حاج‌‌عبداله عکس زیاد دیده‌ام ولی از بشاگردی‌ها نه.

-بابایی الان این‌جا از بشاگرد کسی هست؟

بابایی دسته ساکش را محکم گرفته و این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند، اصلاً حواسش به من نیست. یک دفعه می‌گوید:

-زهرا اومدن بریم.

تا میناب نیم ساعتی در راه بودیم. اتاق بزرگی به من و بابایی داده‌اند که دور تا دورش را صندلی گذاشته بودند. چند تا رخت‌خواب هم کنار در است. بابا رفت تا با حاج امیر احوال‌پرسی کند.

ناهار را خود حاج امیر پخته. مرغ آب‌پز با تکه‌های سیب‌زمینی و فلفل دلمه و گوجه. من که همه‌ش از غذا‌های عزیز جون ایراد می‌گرفتم، دو تا بشقاب پر می‌خورم. بابایی می‌گوید:

-می‌خوای به حاج امیر بگم دو، سه تا قابلمه دیگه بپزه، بر‌گشتنی با خودمون ببریم؟خوبه؟

-اوهوم. وقتی تموم شد چی؟ دستور پختش رو هم یاد بگیری خیلی خوب میشه.

ساعت چهار است. من و بابایی آماده می‌شویم تا به بشاگرد برویم. بابایی در حالی‌که کمکم می‌کند کیفم را روی دوشم بگذارم می‌گوید:

-ببین بابایی. اگه اذیت می‌شی برات بلیت بگیرم تا برگردی. بریم بشاگرد تا آخر سفر نمی‌تونی برگردیا.

می‌خواهد تهدیدم کند که بعداً نق نزنم. من هم بدون این‌که جوابش را بدهم به سمت در می‌روم. خنده‌اش می‌گیرد.

-خوب. حالا کجا با این عجله. وایسا منم بیام.

با یکی از همان وانت‌هایی که توی جنگ ازشان استفاده می‌کردند راه می‌افتیم. اوایل، راه عادی است. من با گوشی بابایی بازی می‌کنم و او هم برای خودش آواز می‌خواند. کم‌کم جاده کوهستانی می‌شود و بالا و پایین می‌رود. آنتن موبایل هم رفت. الان ساعت تقریباً شش است و ما تازه رسیدیم به جاده‌ی خاکی‌. بابایی می‌گوید:

-از این‌جا یه ساعتی تا خمینی‌شهر مونده.

ماشین خیلی تکان می‌خورد. صدای در رفتن سنگ‌ها زیر چرخ‌های ماشین تنها صدایی است که می‌توانم بشنوم. بعضی وقت‌ها سرم از بغل به در می‌خورد. گرد و خاک همین‌جوری به داخل ماشین می‌آید.  بابایی دستش را روی پایم می‌گذارد و می‌گوید:

-یه زمانی همین مسیر دو، سه ساعته را حاج عبداله هیفده، هیجده ساعته می‌رفته. راه که نبوده اون وقتا!

بابایی نگاهم می‌کند و می‌گوید:

– بسه دیگه چه‌قدر با موبایل بازی می‌کنی. این‌جوری چشمات درد می‌گیره.

راست می‌گوید چشم‌هایم بد‌ جوری می‌سوزند . صندلی ماشین پهن است. دراز می‌کشم و چادرم را روی سرم می‌کشم.

این‌قدر خواب‌آلودم که چشم بسته به کمک بابایی از ماشین پیاده می‌شوم و به اتاق‌مان می‌رویم. با صدای به هم خوردن در از جایم می‌پرم و به خودم می‌آیم. داخل یک اتاق کوچک هستم. روی میز تحریر کوچکی که زیر پنجره است، یک چراغ مطالعه روشن است. اولش خوب نمی‌بینم. بعد که به نور عادت می‌کنم، کنار میز چسبیده به دیوار یک کمد فلزی می‌بینم که درش نیمه باز است و ساک‌هایمان از داخلش معلوم است. کنار در هم یک چوب لباسی است که کت بابا و چادر من به آن آویزان است. یک یخچال کوچک هم روبروی میز هست. روی دیوار بالای یخچال نوشته : “به مهمان‌سرای خمینی‌شهر خوش آمدید.”

پس بالاخره رسیدیم ولی بابایی کجاست؟ از پنجره نگاه می‌کنم. روبرو زیر یک سایبان یک کامیون، یک تراکتور و وانتی که ما با آن آمدیم پارک هستند. از بیرون صدای زوزه‌ی باد می‌آید. دنبال کلید برق می‌گردم. صدای پا می‌آید. همین‌طور نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. هنوز کلید برق را پیدا نکرده‌ام. ایناهاش. پشت یخچال. هم‌زمان در اتاق هم باز می‌شود. بابایی است. با یک بشقاب تن ماهی توی دستش.

روز سوم

انگار دارند ساختمان درست می‌کنند. سر و صدا همه‌جا را پر کرده. یک کامیون رد می‌شود. از آن طرف‌تر صدای چکش می‌آید. دو نفر بلند بلند با هم حرف می‌زنند. یک نفر می‌دود دنبال یک ماشین. خلاصه صدا‌ها این‌قدر قر‌و‌قاطی است که آدم سرسام می‌گیرد. از در ساختمان که بیرون می‌آییم. چند تا پله پیچ می‌خورند تا به ساختمان اصلی برسند. با بابایی به سمت حوزه‌ی خواهران می‌روم. بابایی زنگ حوزه را می‌زند. آقایی در را باز می‌کند. بابایی می‌گوید:

– میشه به خانوم کاظمی بگین بیان دمِ در.

– چشم. الان میان خدمتون.

***

-بفرمایید.

بابایی سلام می‌کند. من هم بلافاصله سلام می‌کنم.

-ایشون خانم کاظمی هستند.

-به‌به خانم نیایش. مشتاق دیدار.

از این‌که من را خانم صدا می‌زند خوشم می‌آید.

-بابا خیلی دوست داره ها. همه‌ش می‌گه زهرا خانومَم، زهرا خانومَم.

به بابایی نگاه می‌کنم و می‌خندم. بابایی می‌گوید:

-بابایی من امروز خیلی کار دارم. شما پیش خانم کاظمی بمون. اگه کاریم داشتی من تو کارگاهم. پشت اون ماشین‌ها. باشه؟

از روی بی‌میلی سرم را تکان می‌دهم.

روی صندلی ولو می‌شوم. خانم کاظمی یک استکان چایی برایم می‌ریزد. توی یک پیش‌دستی هم چند تا ساقه طلایی می‌گذارد.

-بفرمایید آدم خفه کن.

کم‌کم یخمان دارد آب می‌شود. خانم مهربانی‌ست. بیست‌و پنج سالش است و با شوهرش که او هم طلبه است، به این‌جا آمده.

-دوست داری بریم قدم بزنیم؟

خودش فهمیده بود که حوصله‌ام سر رفته. سرم را تکان می‌دهم. کاغذی را که روی میزش است، توی کشو میزش می‌گذارد. هنوز درِ کشو را نبسته، من دمِ درم. روی در همه اتاق‌ها یا بالای چارچوب عکس حاج عبد‌اله والی را زده‌اند. روی همه‌شان یک نوشته “پیامبر بشاگرد”. با تعجب، بلند می‌گویم:

-پیامبر بشاگرد؟!

خانم کاظمی همین‌طور که با یک دستش در را گرفته و با دست دیگرش در را قفل می‌کند؛ می‌گوید:

– می‌دونی. خوب، حاج عبد‌اله هم مثل پیغمبر‌ها مردم بشاگرد رو از بد‌بختی نجات داده دیگه.

اولین چیزی که برایم جالب است چند تا کپر است. تا حالا یک کپر واقعی را از نزدیک ندیده‌ام. به خانم کاظمی می‌گویم:

-بریم اون کپر‌ا رو ببینیم.

و به دو به طرف کپر‌ها می‌روم. خانم کاظمی که تازه فهمیده من چه وروجکی هستم، پشت سرم داد می‌زند:

-آهای. صبر کن تا منم بیام.

به یکی از کپر‌ها که می‌رسیم، خانم کاظمی یا الله می‌گوید و وارد کپر می‌شود. دست من را می‌گیرد تا من هم بروم تو. سرت را باید خم کنی تا از در رد شوی. وسط کپر یک لامپ آویزان است؛ ولی باز هم خیلی تاریک است. آدم یاد غصه‌ی امتحانات آخر سال می‌افتد. اگر کسی با این نور درس بخواند که دو روزه عینکی می‌شود! خانمی که داخل کپر است خیلی خیلی لاغر است. مچ دستش قدِ مچ دست من است. از حرف‌هایش سر در نمی‌آورم. همین‌قدر می‌فهمم که برای حاج عبداله و برادرانش دعا می‌کند.

از کپر که خارج می‌شویم، روبرو یک مسجد است. سفیدِ سفید. عین خانه‌ی عزیز جون توی ده. اولش فکر کردم مسجد هنوز کامل نشده ولی خانم کاظمی می‌گوید:

-حاج عبد‌اله می‌خواسته مسجد این‌جوری ساده باشه. اجازه نداد این‌جا رو کاشی‌کاری کنن. به نظر منم مسجد همین شکلی قشنگ‌تره.

بابایی مسجد خمینی‌شهر را خیلی دوست دارد. یک‌جوری از این‌جا تعریف می‌کند، بیا و ببین. کاش می‌شد زود‌تر داخل مسجد را ببینم.

هنوز نمی‌دانم چرا اسم این‌جا را خمینی‌شهر گذاشته‌اند؟ این‌جا کلاً ده، دوازده تا ساختمان بیشتر ندارد. چند سال پیش فیلمی از حاج عبد‌اله دیدم که می‌گفت:” اگر عنایت امام خمینی‌(ره) به محرومین و به ویژه مردم این منطقه نبود، الان بشاگرد هنوز مثل دوران طاغوت نا‌شناخته بود.” شاید به‌خاطر همین اسمِ امام را روی این منطقه از بشاگرد گذاشته‌اند.

روی یک تکه سنگ منتظر خانم کاظمی نشسته‌ام که دستی یک شاخه گل وحشی خودرو را جلوی صورتم می‌گیرد.

ادامه دارد…