مجموعه داستان های کپر قسمت اول

majmooe-_dastanhaye-kapar-titr2“نامه سمیه” قسمت اول

مقدمه:

حضور در عرصه فرهنگی زمان و مکان و سن و سال نمی‌شناسد. تکلیف نه فقط همت در راستای اعتلای فرهنگی نسل حاضر است، بلکه نسل فردا را نیز نباید فراموش کرد. چه‌بسا مهم‌تر هم باشد. همان‌گونه که مقام معظم رهبری فرموده‌اند: “حقیقتاً باید بگویم که اگر مسؤولان امور فرهنگی‌ کشور بخواهند مسأله‌ی‌ کودک و نوجوان را آن‌چنان که هست، مورد اهتمام قرار دهند، من خیال می‌‌کنم خیلی‌ از آن‌هایی‌ که مسئولند، از ساعات خوابشان هم خواهند زد تا به این مسأله بپردازند. ما می‌‌خواهیم از این نسلی‌ که امروز مثل ماده‌ی‌ خامی‌ و مثل ذخیره‌ای‌ در اختیار یکایک ماست، چه ساخته شود؟ آینده‌ای‌ را که آنها خواهند ساخت و پرداخت و پیش برد، چگونه تصویر کرده‌ایم؟ اگر حقیقتاً به آرمان‌های‌ اسلامی‌ و ملی‌ و عظمت ایران و ایرانی‌ و جبران راهی‌ که دست‌های‌ استبداد سیاه در این صدوپنجاه سال، دویست سال اخیر ما را در آن کشانده است، فکر می‌کنیم؛ اگر اینها برایمان مهم است و به آینده به معنای‌ حقیقی‌ کلمه اهمیت می‌دهیم، پس بایستی‌ به تربیت کودک و نوجوان خیلی‌ بپردازیم، درباره‌ی‌ آن خیلی‌ فکر کنیم و اهمیت آن را خیلی‌ بشناسیم؛ ما باید گردشِ کار را تُندتر کنیم. ما باید بیشتر تلاش کنیم و می‌‌توانیم. من اعتقاد دارم ما می‌‌توانیم بهتر، عینی‌تر، دقیق‌تر و سریع‌تر کار کنیم. زبان هنر زبانى است که هیچ چیزى جایگزین آن نیست. حتّى در نوشته‌ها هم بایستى هنر به کار برد. حتّى در فرهنگِ کلامى هم هنر است که اثر مى‌گذارد! سعى کنید در این کار هنرى، اوّلین چیزى را که در کودک ایجاد مى‌کنید، ایمان باشد. هیچ چیز، معادل ایمان نیست. شما از این بچه، هرچه بخواهید بسازید، باید در او ایمان به وجود آورید.” ۲۳/۰۲/۱۳۷۷

به همین‌جهت بر آن شدیم تا آرام آرام برای عزیزان کودک و نوجوان هم محتوا تولید کنیم. اولین سری از  “مجموعه داستان‌های کپر” با نام “نامه‌ی سمیه” در پنج قسمت در سایت موسسه جهادی منتشر خواهد شد. قهرمان داستان دختری سیزده ساله است به نام زهرا که در پی خواندن نامه‌ی یک دختر بشاگردی، همراه با پدر خود به بشاگرد می‌رود. دغدغه‌ها و دریافت‌های او در این سفر به صورت داستانی نگاشته شده است.

باشد که مورد عنایت حضرت ولی عصر(عج) قرار گیرد.

***

در فلزی حیاط محکم به هم می‌خورد و صدای نا‌جوری از آن بلند می‌شود. مادر‌بزرگ از داخل خانه با لحنی که هم عصبانی‌ست و هم گلایه‌مند می‌گوید:

-زهرا، بازم که درو محکم بستی. چند دفعه گفتم آروم ببندش. سرظهری همه رو زا‌‌به‌راه می‌کنی.

زهرا در حالی که به سمت حوض وسط حیاط می‌دود، با صدایی بلند جواب می‌دهد:

-ببخشید عزیز جون.

کیفش را روی تخت چوبی کنار حوض می‌اندازد. لب حوض مثلثی شکل، کنار شیر آب می‌نشید. سایه‌ی درخت توت داخل باغچه نصف حوض را پوشانده. تازه یادش می‌افتد که سلام نکرده.

– سلام عزیز جون.ناهار چی داریم؟

عزیز با لحنی که آرام و مهربان شده می‌گوید:

-سلام به روی ماهت. کوکو سیب‌زمینی. دستات رو بشور تا سفره پهن کنم.

زهرا شیر زوار در‌رفته را باز می‌کند؛ صدای آزار‌دهنده‌ای می‌دهد. دستش را زیر آب می‌گیرد و به صورتش می‌پاشد. نگاهش به دو ماهی گلی داخل آب می‌افتد. انگشتش را داخل آب می‌برد. ماهی قرمز به سمت دستش حرکت می‌کند. تصویر خودش را در آب مواج، کنار ماهی می‌بیند. عزیز همیشه می‌گوید:

-به جز چشم و ابروت که به بابات رفته‌، یک پا برداشتی و صد‌پا جای پای مادر خدا بیامرزت گذاشتی.

به قرینه‌ی خودش داخل آب خیره شده و سعی می‌کند مادرش را به خاطر بیاورد. یک‌هو عزیز چرتش را پاره می‌کند.

-بیا که می‌خوام قبل از اومدن بابات خونه رو جمع و جور کنم.

تازه یادش می‌آید که پدرش بعد از یک ماه به خانه بر‌می‌گردد. کیفش را بر‌می‌دارد، چرخی به دور خودش می‌زند.

-هورا.

پله‌ها را دو تا یکی می‌کند و عزیز را در آغوش می‌گیرد.

***

-سلام دختر یکی یه دونه‌ی بابا.

چشمانش را باز می‌کند. دست پدر روی صورتش است و چهره‌ی خسته اما خندان پدر کنار صورتش. در حال خواب و بیداری خودش را توی بغل پدر می‌اندازد.

-سلام بابایی جونم.

صورت پدر را می‌بوسد. پوستش سوخته و خیلی خیلی زبر شده. سید مهدی هر‌ وقت از بشاگرد می‌آید، همین جوری‌ست. او از هم محله‌ای‌ها و دوستان قدیم حاج امیر است که برای کار‌های آهن‌گری، گه‌گاه به منطقه سر می‌زند. چشمان زهرا روی صورت بابایی دو دو می‌زند؛ درست مثل کسی که دارد آدم را معاینه می‌کند.

-بابایی خوبی؟ دلم برات تنگ شده بود. خیلی.

سید مهدی بوسه‌ای به سر زهرا می‌زند.

-منم همین‌طور. دلم خیلی خیلی برات تنگ شده بود.

زهرا سرش را روی شانه‌ی پدر می‌گذارد و اتفاقات چند وقت اخیر را برایش باز گو می‌کند.

-امتحان ریاضی رو هجده‌و‌نیم گرفتم. بالاترین نمره‌ی کلاس من بودم. دیروزم با عزیز جون رفتیم امام‌زاده صالح برای مامانی دعا کردیم…

در این بین هم سید مهدی با اشتیاق گوش می‌کند و احسنت و آفرین می‌گوید. سید مهدی با رویی خندان می‌گوید:

-حالا وقت چیه؟

و زهرا به سمت ساک سرمه‌ای رنگی که به طوبره‌ی سوغاتی مشهور است خیز برمی‌دارد. خیلی سنگین است. همان‌جا، گوشه‌ی اتاق، بازش می‌کند. چشمانش برق می‌زند. ساک پر است از قوطی‌های آب انبه و رانی. تعداد قوطی‌ها را می‌شمارد و به این فکر می‌کند که تا چند وقت می‌تواند بدون نگرانی از تمام شدن، آب میوه بخورد. دوباره بابایی را بغل می‌کند و می‌بوسد. سید مهدی می‌خواهد از اتاق دردانه‌اش بیرون بیاید که چیزی یادش می‌افتد. دستش را در جیب پیراهن سفیدِ راه‌راه آبی‌اش می‌کند و کاغذ تا‌شده‌ای را که نا‌منظم از یک دفتر کنده‌شده به دست زهرا می‌دهد.

-راستی این یکی رو یادم رفت.

بلافاصله بدون این‌که حرفی بزند از اتاق خارج می‌شود. زهرا پرده‌ی بغل تخت را کنار می‌زند تا آفتاب بعد‌از‌ظهر اتاق را روشن کند. با طمأنینه لبه‌ی تخت یاسی رنگ می‌نشیند و مو‌های خرمایی رنگش را پشت گوشش می‌برد. تای کاغذ را باز می‌کند؛ با خودکار قرمز نوشته بود:

نامه‌ای به حاجی والی

از طرف سمیه زارعی ۱۳ ساله

سلام بابای خوبم. می‌دانم که تو اکنون در بهشت هستی و حتماً حالت خوب است؛ پس نیاز به احوال‌پرسی نیست. من خوبم. سمیرا و سمانه هم خوبند. مادرم حصیر می‌بافد و سرفه می‌کند. پدرم در مزارع نخل این و آن کار می‌کند تا بتواند جهاز سمانه را جور کند. خودت که خوب می‌دانی، خیلی  کم غذای گرم می‌خوریم. مادرم باید کلی راه برود تا از رودخانه مشک را آب کند و بیاورد؛ همین مریضش کرده. در کپرِ کلاس‌مان باید سه، چهار ساعت روی زمین بنشینیم. وقتی مدرسه تمام می‌شود، تمام بدنم درد می‌کند. زمین بازی‌مان خاکی و پر از سنگ است. همین دیروز علی برادر زینب زمین خورد و سرش شکست. بسیاری از دوستانم از بیماری‌های ساده می‌میرند. ولی می‌دانی؟ با وجود تمامی این محرومیت‌ها من خودم را محروم نمی‌دانم. چون من خدا را دارم و بهتر از خیلی‌ها که مرا محروم صدا می‌زنند، وجودش را حس کرده‌ام. به نظر من هر کسی که مورد لطف و عنایت او قرار نگیرد، محروم است.

می‌دانی آرزویم چیست؟ آرزو می‌کنم ای کاش هیچ گاه من را محروم صدا نزنند.

قربانت

دخترت سمیه

زهرا در ذهنش دختری را تصور می‌کند، هم قد و قواره‌ی خودش ولی مثل بقیه‌ی بشاگردی‌ها لاغر و نحیف. رنگ پوستش تیره و لباسی شلخته و کهنه تنش است. مقنعه‌ی سرمه‌ای و روپوش قهوه‌ای به تن دارد. دستانش مثل دستان بابایی زبر است. کفش‌هایش بیشتر  از  همه توی ذوق می‌زند. آن‌ها را با بند دور پاهایش بسته است. دخترک نامه‌اش را که برای حاج عبد‌اله نوشته بود می‌خواند و زهرا از انتهای کپر گوش می‌کند. دلش برای دختر می‌سوزد و قطره اشکی از چشمش سرازیر می‌شود. سید مهدی زیاد از بشاگرد برایش گفته بود. می‌دانست مردم فقیری آن‌جا هستند. برایش قابل درک نیست دختری مانند خودش در آن شرایط بزرگ شود و بگوید من محروم نیستم. پیش بابایی می‌رود و با تردید و با کمی ناز دخترانه می‌پرسد:

-بابایی مطمئنی این نامه رو یک دختر سیزده ساله نوشته؟ هم‌سن من؟

این جمله را با تعجب زیاد می‌پرسد. سید مهدی دستش را داخل مو‌های زهرا فرود می‌برد و می‌گوید:

-آره عزیز بابا. این نامه رو حاج امیر به من داد.

زهرا هنوز تردید دارد. خودش را به جای سمیه تصور می‌کند. آیا می‌توانست در آن شرایط چنین نامه‌ای بنویسد؟ گرسنه، خسته، مریض، بدون کفش. نه! سید مهدی که می‌داند که دخترش به چه فکر می‌کند، به زهرا می‌گوید:

-دوست داری عید بریم بشاگرد؟ من یک‌سری کار دارم، تو هم بیا و اون‌جا رو از نزدیک ببین.

زهرا دست پدرش را می‌گیرد.

-راست می‌گی بابایی؟

بعد با کمی تردید گفت:

-پس عزیز جون رو چه‌کار کنیم؟

عزیز خودش با سینی چای وارد هال می‌شود.

-غصه‌ی من رو نخورید. خیلی وقتِ که محمد و بچه‌هاش رو ندیدم. عید می‌رم اون‌جا.

زهرا کف دستانش را به هم می‌زند و هورایی می‌کشد که بیشتر شبیه فریاد است.

***

زهرا، طاهره و فرشته در گوشه‌ی حیاط مدرسه، کنار آب‌خوری مشغول صحبت هستند. آفتاب آخر زمستان تمام تلاشش را برای گرما بخشیدن به زمین می‌کند. هوا سرد است و سوزَش آدم را اذیت می‌کند. بچه‌ها دست‌هایشان را در جیبشان و سر و صورتشان را تا حد‌امکان در کاپشن و شال‌گردن فرو برده‌اند. طاهره می‌گوید:

-ما کل عید رو می‌ریم شمال.

فرشته می‌گوید:

-خوش به حالت.ما که از شهرستان مهمون داریم. فکر نکنم جایی بریم.

زهرا بلافاصله، انگار نمی‌تواند حرفش را بیشتر از این نگه دارد، گفت:

– امسال من و بابایی می‌ریم بشاگرد.

طاهره و فرشته تقریباً هم زمان می‌گویند:

-بشاگرد دیگه کجا‌ست؟

زهرا هم آن‌چه پدرش از بشاگرد برایش گفته بود، برایشان بازگو می‌کند. انگار بشاگرد برای طاهره خیلی جذاب نیست. وسط صحبت، زهرا و فرشته را رها می‌کند و به سمت بوفه می‌رود. ولی فرشته تا انتها، سرا‌پا گوش، صحبت‌های زهرا را می‌شنود.

روز اول

دل توی دلم نیست. قرار است بابایی امروز به مدرسه بیاید و اجازه‌ام را بگیرد تا دو روز زود‌تر از شروع تعطیلات به بشاگرد برویم. هم به‌خاطر بشاگرد رفتن است و هم به خاطر دو روز بیشتر تعطیل بودن! نمی‌دانم کی می‌آید؟ اصلاً شاید وسط کلاس‌ها آمده باشد و رفته باشد؟ زنگ تفریح دوم است. سعی می‌کنم دور و بر دفتر بپلکم تا هر وقت آمد، ببینمش. هر از چند گاهی به حیاط مدرسه سرک می‌کشم و منتظرم که بابایی از در بزرگ و آبی مدرسه وارد شود. از بس جلوی در دفتر ایستاده‌ام، زیر پایم علف سبز شده، اگر چند دقیقه بیشتر صبر کنم، قول می‌دهم که چند تا بزغاله هم می‌آیند و دلی از عزا در می‌آورند. به دیوار تکیه می‌دهم. پای چپم را نا‌خود‌آگاه تکان تکان می‌دهم.

بابای مدرسه در را باز می‌کند. خودِ خودش است. دستانم را به هم می‌زنم. می‌خواهم به سمت بابایی بروم که زنگ را می‌زنند. یک‌هو همه‌جا سیاه می‌شود. بچه‌ها، انگار کسی دنبال‌شان کرده به سمت کلاس‌ها می‌دوند. اگر به طرف کلاس نمی‌دویدم، زیر دست و پا له می‌شدم. زنگ آخر کسل و بی‌حوصله‌ام. طاهره هم این وسط هی با انگشتش به پهلویم می‌زند یک صدایی هم از خودش در می‌آورد و ریز می‌خندد. بیشتر از این‌که قلقلکم بیاید درد دارد. از لبه پنجره بابایی را دیدم که دارد می‌رود. دوباره طاهره …

آن‌قدر عجله دارم که یادم می‌رود در سرویس را ببندم. دم در که می‌رسم یاد عزیز جون می‌افتم. در را آهسته می‌بندم. می‌خواهم شماره بابایی را بگیرم که عزیز جون از توی آشپزخانه داد می‌زند:

-نمی‌خواد زنگ بزنی. اجازه‌ات را گرفته.

توی خانه ورجه ورجه می‌کنم. اگر جا خالی نداده بودم، پنکه چپه شده بود روی سرم. خطر از بیخ گوشم رد شد.

لباس‌هایم را توی ساک می‌ریزم. عزیز جون دم در اتاقم ایستاده، می‌گوید:

-درست جمع کن بچه.

بعد هم خودش می‌آید و دوباره لباس‌هایم را یکی‌یکی تا می‌کند. حوصله‌ام سر رفته، به حیاط می‌روم تا با ماهی قرمز‌ها بازی کنم.

فردا ساعت پنج صبح پرواز داریم. اصلاً دوست ندارم بخوابم. خیلی ذوقِ فردا را دارم. کاش زودتر صبح می‌شد. نکند بابایی یادش رفته ساعت را کوک کند. می‌خواهم بروم مطمئن شوم؛ ولی از اتاق که بیرون می‌روم همه‌جا تاریک است. بی‌خیال می‌شوم.

روز دوم

صبح با صدای داد و فریاد عزیز جون از خواب بیدار می‌شوم.

-زهرا. بلند شو دیر شد. به هواپیما نمی‌رسیدا.

هنوز گیجِ خوابم که بابا دستش را زیر سرم می‌گذارد و بلندم می‌کند. ساعت مچی‌ام را نگاه می‌کنم.

-اوه. ده دقیقه به چهاره.

مثل فنر از تختم پایین می‌پرم و به هال می‌روم. این‌قدر همه چیز به هم ریخته است که نمی‌دانم چه‌کار کنم. عزیز جون مثل وقتی بچه بودم دنبالم راه افتاده و کمکم می‌کند که خودم و وسایلم را جمع‌و‌جور کنم. بر‌خلاف همیشه، چون دیر شده ناراحت نمی‌شوم.

به هر بد‌بختی که بود، ساعت چهار و ربع سوار آژانس شدیم. از شانس خوبِ ما آژانس یک پیکان داغون است. بابایی به راننده گفته که باید زود به فرودگاه برسیم. آقای راننده هم از خدا خواسته تخته گاز رانندگی می‌کند، طوری که تمام قطعات پیکان به لرزه می‌افتند. انگار سوار ترن هوایی شده‌ایم! فقط یک مشکل کوچک وجود دارد. سر آقای راننده هر سی ثانیه تالاپ می‌افتد. بابایی که دید این‌شکلی به‌جای فرودگاه به بهشت زهرا می‌رویم، با او حرف می‌زند. یک کم خیالم راحت شد. نمی‌دانم چرا راه این‌قدر طولانی شده. از ترس این‌که دیر بشود جرأت ندارم ساعتم را نگاه ‌کنم. صدای زوزه‌ی ماشین بلند شده، فکر کنم الان است که از چهار طرف باز بشود. توی صندلی جمع شده‌ام و همین‌جور دعا می‌کنم. به هر چراغ قرمزی که می‌رسیم، چشمم به عدد کنار چراغ است که کی صفر می‌شود. سر یکی از چهار‌راه‌ها هنوز چراغ سبز نشده، دو تا ماشین از جلو به هم می‌زنند و من محکم دستم را به پیشانی‌ام می‌زنم…

ادامه دارد.