حصیر هشتاد تومانی

hasir-e-hashtad-tomani-titr1

زنان روستا دور هم جمع شده بودند. بیشتر روز کارشان این بود که حصیر ببافند، تا هم سر‌شان گرم شود و هم کمک حال شوهران‌شان باشند. فرقی هم نمی‌کرد، از دختر ده ساله تا پنجاه ساله کارشان همین بود. زینب، دختری پانزده ساله، کنار زن برادرش نشسته بود و حصیر می‌بافت. یک ماهی می‌شد که روی حصیر کار می‌کرد و کم‌کم داشت کامل می‌شد. سر ماه یک نفر می‌آمد، حصیر‌ها را به مفت می‌خرید و بعد هم به چند برابر در میناب می‌فروخت. زینب به این که فکر می‌کرد، دستان ماهرش شل می‌شد و به فکر فرو می‌رفت. یک‌بار به برادرش پیشنهاد کرده بود حصیر‌ها را او جمع کند و بفروشد؛ هم خودش به نوایی می‌رسد و هم بافنده. هر بار برادرش راه را بهانه کرده بود. بیشتر از دلال‌ها که برای خرید حصیر از میناب می‌آمدند، می‌ترسید. یک‌بار که کلثوم، زنش، پا‌پی شده بود، گفته بود:

– آخرش ببینم می‌توانی کاری کنی که این‌ها سرم را ببرند و کف دستم بگذارند!

از آن به بعد کلثوم به زینب سپرد تا به بی‌خیال برادر شود.

با سقلمه‌ی کلثوم به خودش آمد. دیگر دوست نداشت حصیر زود تمام شود.  آن‌وقت باید حصیر بعدی را شروع می‌کرد و بعدی و… بلند شد و به طرف کپر به راه افتاد. کلثوم جلدی پشت سرش بلند شد.

– خسته شدی. بنشین تا برایت آب بریزم.

– تو برو به کارت برس. حالم که بهتر شد، من هم می‌آیم. طوری نیست!

– من تو را خوب می‌شناسم. آخرش که چه! تا بوده همین بوده. آن‌ها ظلم کرده‌اند و ما هم سوختیم و ساختیم. کار دیگری بلدی بگو بکنیم.

زینب اصلاً صدای کلثوم را نمی‌شنید. اولین نفری نبود که این حرف‌ها را می‌زد. او شده بود ضرب‌المثل یک گوش در و آن یکی دروازه. با خودش فکر کرد:

– مگر می‌شود راهی نباشد؟ اگر هم نشود کاری کرد، اصلاً حصیر نمی‌بافم. مجبورم که نمی‌توانند بکنند.

زینب رویش را بر‌گرداند. زانوانش را توی سینه جمع کرد و سرش را روی دستان گره‌کرده‌اش گذاشت. کلثوم که فهمید حرف زدن فایده‌ای ندارد، بلند شد و از کپر بیرون رفت.

×××

حاج عبد‌اله مدت‌ها بود، قضیه‌ی حصیر‌ها و مال خری دلال‌ها را می‌دانست. دیده بود بشاگردی‌ها چه‌قدر اذیت می‌شوند تا یک حصیر را ببافند و چگونه به مفت می‌فروشند. نمی‌شد با خشونت و تحکم کاری کرد. می‌بایست با ترفندی آن‌ها راضی به افزایش قیمت می‌کرد. حاج عبداله آرام نشسته بود. با خودکار روی برگه بی‌هدف می‌کشید. چیزی به ذهنش رسید. مثل کسی که تازه یادش آمده باید کاری را انجام دهد، از جایش بلند شد و به اتاق بیسیم رفت.

– محمود بپرس ببین میناب حصیر بشاگردی را چه‌قدر می‌خرند؟ سریع هم به من جواب بده.

حاج عبد‌اله از پای بیسیم جم نخورد. یکی‌دو بار به هلال‌احمر بیسیم زد ولی خبری از حاج محمود نبود. بچه‌های امداد متوجه حال دگرگون حاجی شده بودند، ولی نمی‌دانستند جریان از چه قرار است.

هنوز جمله‌ی بیسیم‌چی تمام نشده بود که حاجی والی از آن‌ور خط جواب داد.

– بله، بله. هستم.

– حاجی اینجا حصیر صد‌و‌ده، صد‌و‌بیست تومانی خریدار دارد. حالا برای چی می‌خواهی؟

– تو زود برگرد بهت می‌گویم.

حاج عبد‌اله، حاج محمود را که مسئول سر‌کشی روستا‌ها بود صدا زد.

– محمود از این به بعد تو هر روستایی رفتی، بگو حصیر‌ها را هشتاد تومان می‌خریم. به بچه‌ها هم بسپار به روستایی‌ها خبر بدهند.

×××

خبر همه‌جا پیچیده بود. ولی کسی فکر نمی‌کرد واقعیت داشته باشد. مخصوصاً تر‌و‌طایفه‌ی دلال‌ها. دلشان را خوش کرده بودند که یک کلاغ چهل کلاغ کرده‌اند. یونس هم که کلاً ساز مخالف می‌زد، کنار کلثوم و زینب نشسته بود و آیه‌ی یأس می‌خواند.

– نه بابا! مگر می‌شود؟ هشتاد تومان یک حصیر؟

زینب خونش از حرف‌های یونس به جوش آمده بود و از فرط عصبانیت دندان‌هایش به هم می‌سایید.

– چرا نشود؟ اگر به حرف تو باشد که هیچ‌وقت، هیچ‌چیز درست نمی‌شود. امداد این همه کار کرده، این که چیزی نیست.

– به فرض هم که امداد حصیر‌ها را هشتاد تومان از ما خرید؛ چه‌قدر می‌خواهد بفروشد‌شان؟ یک ماه این کار را می‌کنند، وقتی دیدند خریدار ندارد، بی‌خیالش می‌شوند. خلاص!

این‌بار کلثوم که بیشتر نظاره‌گر  مشاجره‌ی خواهر و برادر بود، براق شد و با ترش‌رویی جواب یونس را داد:

– نه آقا! شما خبر نداری. دیروز عمه رباب می‌گفت حاج محمود خودش تو میناب قیمت گرفته؛ صد‌و‌بیست تومان! این‌ها هم از وقتی شنیده‌اند که امداد می‌خواهد حصیر‌ها را بخرد، مثل آتش سر قلیان شده‌اند. شما که همه‌اش سرت زیر لحاف است، از هیچ‌چیز خبر نداری.

یونس جوابی نداشت بدهد. ساکت شد؛ ولی باز هم چشمش آب نمی‌خورد، امداد کاری بکند.

این خبر باعث شد بعضی‌ها سریع‌تر کار کنند تا شاید درآمد بیشتری کسب کنند. حتی زن‌های رییسون که تا دیروز دست به حصیر نمی‌زدند، مشغول بافتن شدند.

آخر ماه وانت امداد به روستا آمد. دو نفر پیاده شدند. یکی‌شان روی بار‌بند رفت و گفت:

– هر کس حصیر دارد بیاورد. هشتاد تومان می‌خریم.

زینب دوان‌دوان با چهره‌ای که شادی از آن می‌بارید، دو حصیری را که بافته بود، به بچه‌های امداد تحویل داد.