بشاگرد عید قربان سال ۱۳۶۱

64

بریده‌ای از کتاب تاخمینی‌شهر

حدود یک ماه و نیم از حضور حاج عبدالله و یارانش در ربیدون می گذرد و در این مدت تعدادی از روستاها را شناسایی و بعضاً کمک هایی توزیع کرده اند.

یکی، دو نفر از بچه ها با بیل و کلنگ سعی کرده اند که سر بالایی و سر پایینیِ تند ورودی ربیدون را کمی تسطیح کنند تا ماشین راحت تر تردد کند. کارها کم کم در حال شکل گیری است. خبر آمدن حاج عبدالله و کمیته امداد در بیشتر روستاهای بشاگرد پیچیده است، اما اکثراً حاجی را ندیده اند و بنابر شنیده ها، تصورات درست و غلطی از او ساخته اند. در دل مردم فقیر و محروم، امید ریشه کرده و بعضی از قاچاقچیان و اشرار که از آن جا عبور و مرور می کنند، ترسیده اند. از طرفی حاج عبدالله هم دوست دارد طوری مردم را جمع کند تا بتواند با آن ها آشنا شود و کار امداد را برایشان توضیح دهد، اما مگر ممکن است؟ در همین چند وقت حاج عبدالله به صدها روستای پراکنده سر زده است که هیچ راه ارتباطی بین آن ها نبوده است.

حاج عبدالله در فکر یک راه حل است که متوجه یک رسم قدیمی در بشاگرد می شود. زیارتگاهی است در روستای “دَرکَلاهو” که به آن سید نجم الدین یا پیر نجم الدین می گویند، مردم معتقدند که صاحب این مزار از نسل امام سجاد(ع) است، هر چند که سند محکمی برای این امامزاده وجود ندارد، اما مردم اعتقاد و حتی تعصب بسیار محکمی به آن دارند، طوری که هر سال در عید قربان، تمام بشاگردی هایی که حداقل توانی را داشته باشند، حتی آنانی که از بشاگرد مهاجرت کرده اند و برای کار به شهرهای دیگر رفته اند، به زیارتگاه سید نجم الدین می آیند. آن ها معتقدند ما که توان نداریم در ایام عید قربان به خانه خدا برویم به زیارت سید نجم الدین می آییم و آن جا قربانی می کنیم. آن جا در روز عید هرکس بتواند، گوسفند یا بزی قربانی می کند و آن روز، تنها روزی است که اکثر بشاگردی ها گوشت می خورند!

حاج عبدالله از شنیدن این رسم بسیار خوشحال می شود. شهریور سال شصت و یک است و چند روزی بیشتر به عید قربان نمانده و گروه های مردم از روستاهای دور و نزدیک با مال و پای پیاده به سمت درکلاهو در حرکتند. حاجی سریع بچه ها را جمع می کند و با آن ها در مورد اهمیت این برنامه صحبت می کند و با هم برای بیشترین استفاده از این موقعیت برنامه ریزی می کنند. وسایل را جمع می کنند و روز قبل از عید با دو لندکروز به سمت درکلاهو و سید نجم الدین حرکت می کنند.

آقای کمال نیک جو: صبح از ربیدون راه افتادیم و نزدیک های غروب بود که رسیدیم به سید نجم الدین. نزدیک که شدیم جمعیت زیادی داشتند می رفتند به اون سمت. بعضی ها به خصوص کوچیک ترها و زن ها ماشین رو که دیدن تعجب کردن، گفتم: نترسید، این ماشینه. کلی باهاشون صحبت کردیم تا با ترس اومدن جلو، با تعجب به ماشین نگاه می کردن.

شب عید بود. وقتی رسیدیم از دیدن اون همه جمعیت تعجب کردیم. مردم بهترین لباس هاشون رو پوشیده بودن. این مراسم خیلی براشون مهم بود که این طوری جمع شده بودن. حاجی خیلی خوشحال بود که یه همچین فرصتی پیش اومده. وقتی مستقر شدیم همه با تعجب به ما نگاه می کردن و ما رو به همدیگه نشون می دادن. با حاجی صحبت کردیم. قرار شد فیلم سقای تشنه لب رو برای مردم نشون بدیم. فیلم دفاع مقدس بود. با خودمون آپارات برده بودیم، رفتیم بالای کوه و روی یه صخره، پرده نصب کردیم. آپارات رو هم تنظیم کردیم. همین که موتور برق رو روشن کردیم، مردم از صداش وحشت کردن. وقتی دیدن چیزی نیست، آروم شدن. وقتی آپارات روشن شد و فیلم شروع شد، همه جمع شدن و با تعجب به پرده نگاه می کردن. خیلی خوششون اومده بود. وقتی که تو فیلم تانک ها جلو می اومدن، دوباره این ها  ترسیدن! باز باهاشون صحبت کردیم که این فیلمه، نترسید. موقعی که رزمنده ها رو می دیدن کیف می کردن و الله اکبر می گفتن! آخرای فیلم، دیگه برای مردم عادی شده بود و بعدش تا آخر شب با هم دربارش صحبت می کردن.

ما هم تا صبح نخوابیدیم، با هم صحبت می کردیم، حاجی هم یه کم باهامون نشست، بعد رفت یه گوشه ای شروع کرد به نماز شب خوندن و مناجات کردن، حالی داشت تا صبح.

حاج عبدالله سحرِ عید قربان، مانند دیگر سحرهای زندگیش، در حال تضرع و مناجات با خداست که یک پیرمرد بشاگردی اذان می گوید و همه آماده می شوند برای نماز صبح. بزرگان بشاگرد از حاجی می خواهند که نماز جماعت را به امامت او بخوانند. حاج عبدالله پیش از این  امام جماعت نمی ایستاد و پرهیز می کرد و زیر بار آن نمی رفت. این بار اما اصرار مردم شدید است و فرد دیگری هم نیست، حاجی اگر قبول نکند، ناراحت می شوند. حاج عبدالله اقامه می گوید و تمام جمعیت پشت سرش به نماز می ایستند. دوستان حاجی بیشتر از همه ذوق دارند که بالاخره توانسته اند یک بار پشت سر حاجی نماز بخوانند. در ربیدون هر بار که آمده بودند این کار را بکنند حاجی شدیداً برخورد کرده بود.

نماز تمام می شود. حاج عبدالله سر بر سجده می گذارد، لحظاتی همه ساکتند و حاج عبدالله در سجده. سر از سجده برمی دارد، برمی خیزد و به بالای بلندی زیارتگاه می رود. بچه ها بلندگوی دستی می آورند و حاج عبدالله سخنانش را آغاز می کند.

حاج عبدالله والی:

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم و رحمه الله. ایام مبارک عید قربان رو به همه برادران و خواهران عزیز تبریک می گم و امیدوارم که ان شاءالله قربانی هاتون مورد قبول حضرت حق قرار بگیره. شاید خیلی از شماها اولین باره که ما رو می بینید و اصلاً ما رو نمی شناسید. البته با بعضی از عزیزان قبلاً آشنا شدیم. ما از طرف حضرت امام خمینی(ره) و جمهوری اسلامی به عنوان کمیته امداد حضرت امام به منطقه بشاگرد اومدیم تا با کمک شما بتونیم مشکلات این منطقه رو حل کنیم. البته اصل زحمات با این دوستان ماست که الآن در بین شما هستند و ما هم در خدمت این برادران عزیز هستیم ولی خب قرعه به نام حقیر افتاد که چند کلمه ای برای شما صحبت کنم.

بعضی از عزیزان بودند و یادشان هست که حدود پنج، شش ماه پیش بنده و آقای اسدی نیا به بشاگرد اومدیم و همراه همین آقای اباصلت خویباری یه سری از روستاها رو گشتیم و وضعیت بشاگرد رو دیدیم و برگشتیم به تهران. تو تهران گزارش تهیه کردیم از مشکلات شما مردم و دادیم به مسئولین. اون ها هم نامه رو رسوندن به حضرت امام. من به شما بگم که وقتی امام از وضعیت شما مطلع شدن، شدیداً ناراحت شدن و سریع دستور دادن که بیاییم و به شما برسیم. حضرت امام خیلی شما رو دوست دارن و نگران شما هستند و این برادران هم که اومدن به منطقه و در خدمت شما هستن به خاطر تأکید حضرت امام و دستور ایشونه. تمام مشکلات شما به خاطر ظلم و فساد رژیم طاغوت و شاه های ظالم قدیمه، که همه فقط به فکر خوش گذرونی و عیش و نوش خودشون بودن و هیچ توجهی به مناطق دور افتاده و محروم مثل بشاگرد نداشتن، اما انقلاب به دست خود مردم مستضعف پیروز شد و ان شاءالله با کمک خود شما این وضع عوض می شه.

بعضی از شماها شاید هنوز هم خبر ندارید که انقلاب پیروز شده و شاه پهلوی از مملکت فرار کرده و این پیروزی هم به قیمت خون چند هزار شهید به دست اومده که جونشون رو فدای حضرت امام و انقلاب کردن تا اسلام تو کشور اجرا بشه و مملکت از ظلم و ستم شاه نجات پیدا کنه.

الآن هم حضرت امام جلوی تمام قلدرها و ظالم های دنیا وایساده و برای همینه که اون ها جنگ رو راه انداختن تا این انقلاب رو از بین ببرن که اون جا هم ان شاءالله با مجاهدت رزمندگان اسلام که با جونشون جلوی ارتش صدام کافر و در واقع تمام دنیا مقاومت می کنند، اسلام پیروز می شه. الحمدلله چند ماه پیش خون شهدا به ثمر نشست و رزمندگان تونستند خرمشهر، یکی از شهرهای جنوب که دست ارتش صدام بود رو آزاد کنند و دل حضرت امام رو شاد کنند. ما همه مدیون شهدا و این رزمندگان هستیم و هر جور می تونیم باید به اون ها کمک کنیم و حداقل براشون دعا کنیم تا ان شاءالله پیروز بشن. برای سلامتی رزمندگان اسلام و پیروزی اسلام، صلوات بفرستید.

خب، برادرانِ شما در کمیته امداد، یه برنامه هایی ریختن که ان شاءالله بتونن وضعیت راه بشاگرد رو یه مقدار بهتر کنن تا حداقل بتونیم با ماشین به روستاها برسیم. این کار نیاز به کمک خود شماها داره که باید کمک کنید و بیل و کلنگ دست بگیرید تا راه باز بشه و ما بتونیم یه سری کمک هایی که برامون می رسه، مثل آرد و برنج و روغن و این ها رو به روستاهاتون برسونیم.

این توصیه رو هم از این برادر کوچک ترتون گوش کنید که شما خودتون دیگه نباید به هم ظلم کنید. همه ما بنده خدا هستیم، بنده انسان وجود نداره. حضرت علی(ع) می فرمایند: “خدا تو را آزاد آفرید. پس بنده دیگران مباش.” این که حالا یکی غلام بوده، یکی نقیب بوده، هر چی بوده مال گذشته است. همه بنده خدا هستند و باید راحت زندگی شون رو بکنند.

باید به هم رحم کنید تا خدا بهتون رحم کند و مطمئن باشید آقا امام زمان(عج) به فکر شما شیعیان خالص و مخلص هست و براتون دعا می کنه. شما هم برای فرج آقا امام زمان(عج) دعا کنید که ان شاءالله با ظهور ایشون تمام مستضعفین عالم نجات پیدا کنند. برای سلامتی آقا امام زمان(عج) و تعجیل در فرجشون و سلامتی حضرت امام صلواتی بفرستید.

صدای صلوات مردم در کوه های تشنه بشاگرد می پیچد و بعد از صلوات، هیچ صدایی از کسی شنیده نمی شود. همه با چشم های تر و لرزان به حاجی خیره شده اند که او هم وقتی نام امام زمان(عج) را آورده است بغضش گرفته و اکنون سرش پایین است و لبانش آرام می لرزد. بلند شدن اولین نفر از مردم کافی است که همه هجوم بیاورند به سمت حاجی و تا چند متر دور حاجی را بگیرند. هرکس می خواهد نزدیک تر برود و او را در آغوش بگیرد و حرفی بزند. هنوز خیلی هایشان اسم حاجی را نمی دانند و پرس و جو می کنند تا بفهمند اسمش عبدالله والی است و حاجی والی صدایش می کنند. زمان همین طور می گذرد و هنوز حاجی در حلقه محبت بشاگردیان است که علاقه خالص و بی ریای خود را به پای او می ریزند. حاج عبدالله تمام خستگی های این مدت و رنج هایی که دیده و کشیده است از تنش بیرون می رود. وقتی که می شنود مردم برای امام دعا می کنند. هر بار که می گویند “خدا امام را سلامت بدارد”، “خدا عزتش بدهد”، شوق تمام وجود حاجی را فرا می گیرد.

آقای مهدی شرایی: سخنرانی حاجی خیلی رو مردم تأثیر گذاشت و بهشون دل گرمی داد و باعث شد بعد از اون مردم بیان تو کارها به ما کمک کنن. از همین جا هم فهمیدن که حاجی کیه و برای چی اومده.

تو اون مراسم ما چند تا مریض هم پیدا کردیم. یه بچه ای از روی الاغ افتاده بود و دستش شکسته بود، خیلی هم درد می کشید. گفتیم: چرا این رو شهر نمی برید؟

گفتن: خودش خوب می شه. یه بز براش قربونی می کنیم خوب می شه!

یه خانمی بود که سوزن قورت داده بود، درد داشت می کشتش. اما هیچ کاری براش نمی کردن. یه پیرمرد هم بود که یه غده سرطانی تو سینه اش بود. همه این ها رو جمع کردم بردم میناب. میناب گفتند: ما ارتوپد نداریم. دیگه چه برسه به بقیه تخصص ها.بردمشون بندرعباس. شب تو بیمارستان بستریشون کردم، صبح که داشتم می اومدم بشاگرد، رفتم بیمارستان یه سری بزنم. بهم گفتن: همون دیشب همشون فرار کردن!

گفتم: کجا رفتن؟

گفتن: نمی دونیم، انگار ترسیده بودن.

مهدی شرایی بیماران را می بَرد و بقیه گروه تا شب در زیارتگاه می مانند و با مردم روستاهای مختلف صحبت می کنند. شب حرکت می کنند به سمت مقر، اما در آن تاریکی، بعضاً نمی توانند راه را پیدا کنند و مجبور می شوند آتش روشن کنند و به دنبال مسیر بگردند. نزدیک صبح است که حاج عبدالله و بقیه به ربیدون می رسند.

2