بریده ای از کتاب عبد صالح خدا | شرح ماجرای دیدار با امام در حصر بعد از آزادی از زندان دوم

موکاب-عبد-صالح

نزدیک عید سال چهل‌وسه بود که من از زندان آزاد شده بودم و توانستم با تدبیری خدمت امام که آن‌وقت در خانه‌ای در قیطریه [در حصر] بودند بروم.۷۰/۴/۲۵
وقتی از زندان بیرون آمدم، فراموش نمی‌کنم رفقای تهرانی‌مان، دور ما را گرفتند و غوغایی بود از مسائل زندان که برایشان نقل می‌کردم. از جمله حرف‌هایی که از زبان آنها شنیدم، این بود که آن چند نفر منبری‌ای که زندان بودند ـ در ماه رمضان چند روزی گرفته بودند آنها را، که بعد از من گرفتند، قبل از من آزادشان ‏کردند ـ آنها را از همان زندان بردند دیدن آقای خمینی، من حسودی‌ام شد که اینها چند روز زندان بودند، شاید ده، پانزده روز زندان بودند، رفتند دیدن آقای خمینی و من چرا نرفته بودم. معلوم شد که اینها چند نفری چون دسته‌جمعی باهم بودند، گفته‌اند به آنها که ما می‌خواهیم برویم آقای خمینی را هم ببینیم. ساواک هم سوار کرده بود اینها را، برده بود پیش آقای خمینی. ..من خیلی حسودی‌ام شد؛ گفتم من هم باید بروم آقای خمینی را ببینم.
پرسیدیم آدرس کجاست؟ قیطریه بود ایشان. من هم بلد نبودم، قیطریه را اصلاً بلد نبودم. سراغ به سراغ با زحمات خیلی زیادی خودم را رساندم به حدود منزل ایشان. آدرس داده بودند و واقعاً پرسان‌پرسان آمدم، رسیدم به اینجا. دیدم بله، آدرس‌هایی که دادند همین‌جاست. کنار این خیابان باریکی که عبور می‌کرد، یک زمین افتاده بزرگی بود، انتهای زمین یک دری بود که آن در منزل ایشان بود و ‏لب این خیابان، جلوی همین زمینِ افتاده، نه داخل زمین، بیرون زمین دو تا پاسبان ایستاده بودند. دیدم بله، ‏اینجاست.
از یکی از پاسبان‌ها پرسیدم که منزل آقای خمینی کجاست؟ گفت: می‌خواهی چه‌کار کنی؟ گفتم: می‌خواهم بروم ببینمش. گفت: نمی‌شود ببینی. گفتم: حالا می‌شود یا نمی‌شود، کجاست بالاخره خانه؟ گفت: آن ‏خانه است. در را نشان داد، گفت: اینجاست. گفتم: حالا شما مأمور هستید؟ گفت: بله. گفتم: اجازه می‌دهی من بروم ببینمشان؟ گفت: نه. گفتم قضیه را. گفتم: من زندان بودم، یک عده از روحانیون، غیر از من زندان بودند و اینها را ‏ساواک آورده با ایشان ملا‏قات کردند. من شاگرد ایشان بودم، این‌قدر به ایشان علاقه دارم، چرا من نباید ملاقات کنم؟ خواهش می‌کنم بگذارید من هم بروم چند دقیقه ملاقات کنم.
او تحت تأثیر صراحت و صداقت من قرار گرفت. ما هم آن‌وقت طلبه جوانی بودیم دیگر.من با خودم فکر می‌کنم، اگر بنده هم جای آن پاسبان بودم، یک طلبه جوانی، صادقی مثلاً ‏این‌طوری پرشور می‌آمد پیش من، قهراً به او اجازه می‌دادم. آن پاسبانِ دیگر موافقت نمی‌کرد. ‏بالاخره باهم تبادل نظر کردند و گفت: برو آقا، به شرطی که ده دقیقه بیشتر طول نکشد. ساعت را نگاه کردم و گفتم: ‏باشد، ده دقیقه. جدا که شدم از اینها دیگر تا برسم دم آن خانه، دیدم اگر یواش‌یواش بروم، ده دقیقه می‌گذرد؛ دویدم، رساندم خودم را درِ خانه، بنا کردم در زدن. یک‌وقت دیدم آقا مصطفی در را باز کرد. من را که دید ـ با آقا مصطفی ما خیلی رفیق بودیم ـ یکهو خیلی خوشحال شد، بوسید من را، بغل گرفت من را. ‏گفتم: حاج‌آقا‏ کجاست؟ گفت: حاج‌آقا‏ اینجاست، بیا داخل.
رفتیم داخل در یک اتاقی و نشستیم. یکهو دیدم حاج‌آقا‏ وارد ‏شد. من افتادم به پای حاج‌آقا‏؛ یعنی از چیزهایی که یاد‏م می‌آید، این است که افتادم پای حاج‌آقا‏ را ببوسم؛ ازبس عاشق آقای خمینی بودم من. واقعاً عجیب، محبت این مرد ‏همیشه در دل ما بود. ایشان ناراحت شد و نگذاشت ما پایشان را ببوسیم. بعد ‏نشستیم، من گریه‌ام گرفته بود، حرف نمی‌توانستم بزنم. ناراحت هم بودم که حالا ایشان خیال می‌کند که من چون زندان بودم گریه‌ام آمده، تصور نمی‌کند که مثلاً به‌خاطر شوق دیدار ایشان است. هی می‌خواستم خودم را نگه دارم، گریه خودم را، که بغض گلویم را گرفته بود، هی نمی‌شد. هی می‌خواستم حرف بزنم، هی نمی‌شد، بالاخره با زحمت زیاد؛ ایشان هم ساکت بودند، همین‌طور تماشا می‌کردند. یک ملاطفتی کردند ایشان که احوالتان چطور است؟ تنها حرفی که زدم، گفتم که آقا، امسال ماه رمضانِ ما به‌خاطر نبودن شما از بین رفت، حیف شد، هدر رفت. خواهش می‌کنم برنامه‌ای بریزید که ما محرم آینده‌مان از بین نرود، حیف است. ایشان گفت که بله، تشویق کرد که بله، باید همین کار بشود.
خلاصه چند دقیقه‌ای نشستیم و گفتم: آقا، من ده دقیقه بیشتر از آنها وقت نگرفتم. بلند شدم خداحافظی کردیم و آمدیم و ده، دوازده دقیقه شده بود همه‌اش. ۱۳۶۱/۱۰