متن زیر قسمتی از مصاحبه با آیتالله مهاجر در تاریخ 1387/3/1 در اصفهان میباشد. این مصاحبه جهت استفاده در کتاب "تا خمینیشهر" تهیه شده بود.
بسم اله الرحمن الرحیم
من آیتالله نیستم و سواد ندارم، اصلاً هیچ ندارم. از اول زندگی دلمان میخواست که یک قدم برای خدا برداریم. من ایشان -حاج عبداله- را نمیشناختم و کار ما هم تبلیغات بود. در بشاگرد نه، در جاهای دیگر مشغول بودیم محدود، نه زیاد، در حد توانمان. وقتی که آدم سواد و کمال ندارد، کمتر موفقیت برای او هست، چون چیزی نداشتیم که عرضه کنیم.
در منزل قبلي بودیم و ایشان آمدند به آنجا و ما هم هیچ سابقهای از ایشان نداشتیم و نمیشناختیم. ولی حرفهایش خیلی گیرنده و مناسب و سازنده بود. البته بشاگرد را هم ما سابقهای از آن نداشتیم.
حاجی تشریف آوردند به منزل و ایشان یک جملهای گفتند که خیلی تکان دهنده بود. ایشان فرمودند در منطقه بشاگرد شبی 10000 نفر گرسنه میخوابند. این تعبیری بود که حاجی داشتند و این ما را تکان داد.
من گفتم که من انشاءاله به یاری خدا میآیم به یاری شما، گفتند نمیآیید و خیلی ها گفتند و نیامدند، من گفتم که میآیم و مطمئن باشید. شروع کردند به فعالیت کردن.
گفتند که برای کمک تبلیغاتی برویم به منطقه و ما هم گفتیم که حرفی نداريم، خیلی حاجی پاک بود. این عقیده حاجی بود و گفتند که اگر روحانی بیاید به آنجا و عقیدهای به حضرت زهرا(س) نداشته باشد پایش را قطع میکنیم. و این حرف خود حاجی بود. اون وقتها را شما یادتان نمیآید که گرم بود بازار اختلاف. و نامردها خوب داشتند کار میکردند...

یکی دو سفر ما رفتیم به بشاگرد و خدمت ایشان بودیم و در اتاق ایشان هم میرفتیم و صحبت هم میکردیم. خیلی وقتها اصلاً زیر بار نمیرفت و ناقلا بود و خودش را نشان نمیداد که من کی هستم. ولی طوری اشراف داشت که هرچه میگفت آقای نیری سمعاً و طاعتاً بودند...
وقتی مشغول کار شدیم در بشاگرد اغلب بزرگان و مسئولین را برده بود به بشاگرد، خیلی فعال بود و ناقلا بود. میگفت که وسط راه که میرسیدیم ميگفتند که حاجی بسمان است هرچه میخواهی میدهیم ولی ما را به بشاگرد نبر. میگفت که نه حتما باید بیایید و پولی نیست که مبادله بکنید.
كمكم که مدرسه ساخته شد، این حرفها نبود اصلاً. ما چند سالی که در خدمت ایشان بودیم برنامه تبلیغی داشتیم. و ماه رمضان به ماه رمضان چند تا مبلغ را میفرستادیم و آنها هم خلق خدا را راهنمایی میکردند. کم کم حوزه درست شد و چند نفری را فرستادیم در آنجا که آقای بکتاش، یک سید بزرگوار دیگری بود و ایشان رفت جای او و این آقای مومنی که قم بودند و یکی هم آقای اسماعیلی که او هم خیلی مرد خوبی است. برای افتتاح حوزه شاید شصت، هفتاد نفر دقیق یادم نیست از آقایان اسم نوشته بودند و میخواستند که حوزه را تأسیس کنند. از ما هم خواستند که برویم، رفتیم آنجا و جمعیتی بود، حاجی هم آمده بود، استقبال خوبی بود، برنامه حوزه تاسیس شد و شروع به کار کردند. و بعد از آن هم گاهي میرفتم.
صحنهای بود، اگر میدید خیلی لذت میبردید، اولین سفری که میخواستند بروند به بشاگرد، چه حالی داشتند. و با یک عشقی و شوری میرفتند و دیگر اون حال اولیه پیدا نشد. رفتند و مشغول شدند و هر سال هم میگویند که نمیرویم، و تا به حال هم رفته اند و بعد هم حوزه خواهرها تأسیس شد. اول هم اجازه کار به ما ندادند، بعد هم گفتند که یک سال کار کنید.
اون روز که میرفتند اگر شما حال اینها را میدیدید، هیچ نظری جز رضایت خدا در کار نبود و نه پول بود. توقع نداشتند که به آنها پول بدهیم و رفتند و رفتند و تا به حال هم دارند میروند و خوب هم بوده کارشان.
120 تا طلبه داریم در آنجا -بشاگرد- و آنجا یک خانه برایشان کمیته خریده است. خیلی مشکل تنگی جا داشتیم و نفرات زیاد بودند و اسم مینوشتند و ما نمیدانستیم که چه کار کنیم، جلسهای بود و صحبت کردند و به اینجا رسیدیم که یک عده از آقایانی که رشدشان بیشتر است، بروند به حوزه و یک افرادی را انتخاب کردیم و آنها را بردند به قم و یک خانه در آنجا خریدیم، و آنها هم خیلی صدمه در آنجا خوردند، به خاطر نبود جا و ...
من واقعاً دوستدارم بشاگرد را و بشاگردی ها را هم دوست دارم، اگرچه کاری از من ساخته نیست. مزرعهای که مایه گرداندن این تشکیلات است کمک میخواهد، ما ماهی دو میلیون میفرستیم برای کمک به کار حوزه بشاگرد. ماهی چهار تومن هم خرج خود مزرعه دویست هکتاری است و از همین جا باید بیاوریم.
این جمله خیلی جالب است، و برای همه کسی نگفتهام تا به حال، و برای کم کسی گفتهام. اینجا در مزرعه بیآبی حاکم است و کل منطقه ممنوع است که چاه بزنند چون آب نیست. ...این همه رفت و آمد و زحمت گفتیم آب کانال را میخواهیم بگیریم، گفتند که 50 میلیون بدهید. گفتیم که نداریم.
آقایی بود که با هم رفیق بودیم و گفت که من هم میآیم به اصفهان. به ایشان گفتم و گفت که من هم این صحرا -مزرعه- را ببینم. گفت من میروم دنبال کارش امید به خدا.
یک روز دیدمش و گفت که برویم به صحرا و یک ترکه بیاورید، و آوردند. گفت که اینجا چاه را بزنید. اجازه گرفتیم که چایمان را عوض بکنیم، نه چاه بزنیم چون چاه زدن را اجازه نمیدادند.
گفت که چاه را اینجا بزنید. اینجا را این آقا به من گفتند که بزنید و ما کشیدیم و آب خوبی هم گیرمان آمد، به برکت امام عصر ارواحنا له الفداء، خیلی آب خوبی گیر ما آمد، که هنوز که هنوز است خوب است. شاید ده پانزده سال است و همه اون منطقه چاههایشان خشک شده.
هی گفتیم که ممنون و متشکریم و گفت که نه از من تشکر نکنید. من میخواستم به شما کمک بکنم و مدد برسانم، من رفتم سر قبر حاج محمد صادق، شاگرد آقای حسن علی، استاد آقای نخودکی که مقبرشون تو تخته فولاد اصفهانه. خیلی مرد بزرگواري است. میگوید که رفتم خدمت ایشان و گفتم که این کار را راه بیندازید. گفتند که برویم صحرا. نه خواب، به بیداری گفتند که برویم صحرا، و رفتیم صحرا. نگاه میکردیم، این کف پیدا بود و زیر هم پیدا بود که کجا آب است و کجا نیست. تمام خصوصات زیر زمینی روشن بود برای هر کسی که میتوانست ببیند، که دید داشت. گفت حاجی اینجا را زدند و گفتند که اینجا چاه را بزنید.
یعنی که من این کار را نکردم، این کار حاجی بود و من اصلا سرم نمیشود. و به برکت این مرد هنوز ما مشکل آب به اون صورت نداریم.
یک خوشمزگی در اینجا داریم، که کار خدا خیلی شیرین است. ما از نظر مبلغ در اینجا -بشاگرد- در سختی بودیم و رفتن به بشاگرد کار مشکلی است
، از نظر نبودن وسیله و خوراک و... کار خدا، اینها پیشرفتی دارند، و به منبر هم میروند و منبر ایشان هم خوب است و در آن منطقه اینها را بیشتر میپذیرند تا غریبهها و همینها را میخواهند. سال گذشته 12 تا یا 14 تا از اینجا اعزامی داشتیم از همین بچهها. اینها همه اعزام میشوند و در ماه رمضان و محرم و صفر برای تبلیغ میروند، یک مبلغی کمیته میدهد و یک مبلغی هم ما کمک میکنیم و الحمدله فی الجمله روی پایه و اساس است.
اخیرا یک مقداری کار ما سنگین شده است و اون کمکها دیگه نیست در این رابطه و کم شده است یا دارد از بین میرود، در نتیجه ما هم یک مشکلاتی پیدا کردهایم. خشکسالی آمده است برای کار کشت. چون منبع در آمد ما همان کشت است و کسی هم به ما کمک نمیدهد، نه دستگاه دولتی و ملتی که برای اینجا خرج کنیم. یک مبلغی برای وجوهات به ما میدهند و ما مصرف نمیکنیم، الحمدله. چند سال است از اون یک سوم سهم امام که در اختیار خودمان هست و میتوانیم مصرف کنیم، مصرف نمیکنیم. یک صحرا است اگر چیزی گیرمان بیاید و یک مقداری هم زمین گرفتهایم آنجا به یاری خدا و خدا هم خیلی تا به حال به ما کمک کرده است و ما ممنون حقیم.



