
من معتقدم ابالفضل العباس میدانست وقتی کنار نهر علقمه میرود، نه تنها برنمیگردد، بلکه دستهایش را هم میدهد. میدانست باب الحوائج میشود، میدانست حسین بالای سر او میفرماید: «فدایت بشوم برادرم، الْآنَ انْکَسَرَ ظَهْرِی وَ قَلَّتْ حِیلَتِی» همة اینها را میدانست، مقام معنوی خودش را هم خبر داشت. اما نگاه نمیکرد. خودش نبود. خودش را نمیدید.
حضرت زهرای مرضیه(س) خودش را نگاه نکرد. فقط علی را نگاه میکرد. کافی بود از علی یک کمی با مماشات دفاع کند. خودش را کمی از علی کنار بکشد، ... اما فاطمه برای علی پرپر زد، جیغ کشید، شیون زد، ضجّه زد. بلند شد صدا زد: فضه علی را کجا بردند؟ اصلاً کسی را غیر از علی نمیبیند، کسی را غیر از علی نمیخواهد ببیند. عشق اینجا دیده میشود، خودش را نمیبیند. در میان نامحرمان کمربند علی را گرفت...
میخواستند بیاحترامیهایشان را ماستمالی کنند. با احترام به قصد عیادت آمدند. گفتند: بانوی جهان اسلام است. میخواهیم از او عیادت کنیم. فرمود: به خدا قسم دیگر نمیخواهم اینها را ببینم. میدانستند فاطمه خودش نیست. میدانستند علّت وجودش علی است. علّت موافقتش و مخالفتش علی است. سر راه علی را گرفتند، گفتند میخواهیم به عیادت فاطمه برویم، خانم اجازه نمیدهد.
علی به خانه آمد. با چه دلی، درخواست آنها را به خانم گفت. باز صدا زد: علی جان به خدا قسم نمیخواهم اینها وارد خانة تو شوند. آقا فرمود: فاطمة من، دوست ندارم کسی من را شفیع قرار میدهد، دست رد به سینهاش بزنم. یعنی: فاطمه، نرخ علی را نشکن.
فاطمه که خودش نیست. تا حرف دل علی را شنید، گفت «من کنیز تو هستم.» (*) یعنی از کنیز که آدم اجازه نمیگیرد. «خانه هم خانة توست» اصلاً چرا از من اجازه میگیری؟ فدایت بشوم، من برای تو میمیرم، اصلاً فاطمه خودش را نگاه نمیکند.
«الا لعنة الله علی القوم الظالمین»
(*) کتاب سلیم بن قیس، حدیث 48؛ خصائص الفاطمیه، محمد باقر کجوری، ج1،ص191.



