حاج عبدالله والی را در آینده بیشتر خواهیم دید.

 

سخنان سهیل کریمی در مراسم رونمایی از کتاب تاخمینی‌شهرحاج عبدالله والی را در آینده بیشتر خواهیم دید

 

بسم الله الرحمن الرحیم

رب‌ اشرح لی صدری و یسّرلی امری یفقهوا قولی

در کار رسانه (روزنامه نگاری و یا مستندسازی و...) یک اعتقادی دارم. سوژه‌هایی که انتخاب می‌کنم، باید برایم مقدس باشند. یعنی منِ مستندساز، بخواهم عملگی‌ای بکنم برای آن سوژه، باید سوژه، ارزش عملگی داشته باشد. آن سوژه که ارباب من هست باید من را بطلبد.

 اول، با سوژه خلوتی می‌کنم و دردِدلی می‌کنم. وقتی در حین کار، به مشکلی بر می‌خورم، متوسل به همان سوژه می‌شوم. البته اکثراً سوژه‌هایم جزء شهدا بوده‌اند. که همان شهید، گره‌ی کار را باز کرده‌است. نمونه‌ی آخر کارهایم همین سفر به پاکستان و پاراچنار بود که قبل از رفتنم، متوسل به شهید عارف حسینی شدم. باورتان نمی‌شود که چه جوری من رفتم. حتی به داخل خانه‌ی خود عارف حسینی هم رفتم. به روستایی که عارف حسینی به دنیا آمده بود و مزار این شهید هم همان جاست. این نشان می‌داد که ارباب، ما را به عنوان یک عمله، طلبیده است!

یکی از این ارباب‌ها، حاج عبدالله والی بود!

من سال 82 که برای اولین بار، اسم «حاج‌عبدالله والی» را شنیدم، به عنوان تنها سوژه‌ای برایم مطرح شد که زنده بود! گفتند که یک نفری هست رییس کمیته امداد بشاگرد هست. من هم شناختی نداشتم . تجهیزاتم را برداشتم و رفتم به سمت بشاگرد.

اسفند 82 به همراه یکی از همکارانم، آقای بکایی عازم بشاگرد شدم. وقتی وارد منطقه بشاگرد شدیم به ما گفتند که آقای والی، برای کارهای اداری به سیستان و بلوچستان رفته‌اند. اگر هم باشند و بدونند که شما می‌خواهید در مورد خودشان فیلم بسازید؛ از بشاگرد بیرونتان می‌کند!

 من هم در این دو روزی که حاج عبدالله نبود؛ به فیلم برداری از مناطق مختلف بشاگرد، و مصاحبه با اهالی و مسئولین بشاگرد پرداختم.

روز دوم،  نیمه‌های شب بود که داشتم راش‌های فیلم‌هایی که ضبط کردم را می‌دیدم، که حاج عبدالله، با قیافه‌ی خسته و خاک گرفته و خستگیِ نزدیک به عصبانیت، و با هیبت خیلی خاصی، وارد مهمان‌سرای کمیته امداد شد. ما هم مستقر در مهمان‌سرای خمینی‌شهر بودیم. ایشان آمد و سلام علیک سردی هم با ما کرد. خلاصه؛ من حساب کار دستم آمد!

حاج عبدالله، همان 2 نصف شب شامش را خورد. من به نادر بکایی گفتم: تو یواشکی برو عکس بگیر و فلاش هم اصلا نزن!

 من هم به بهانه‌ی اینکه دارم راش‌های فیلم را بررسی می‌کنم، دوربین را طوری قرار دادم که بشود از شام خوردن حاج عبدالله فیلم گرفت.

 نادر بکایی هم شروع کرد به عکس گرفتن؛ همین عکس روی جلد «کتاب تاخمینی شهر» ، عکسی است که آن شب، نادر بکایی گرفت. (حاج عبدالله‌ِ خسته و با موهای پریشان، کلافه!) ایشان با ماشین رفته بود زاهدان و با ماشین برگشته بود. تا میناب 6، 7 ساعت راه بود حالا حساب کنید تا زاهدان چقدر راه بوده! ... خلاصه، آن شب، عکس‌ها و فیلم‌هایمان را گرفتیم. من هم از حاجی خیلی ترسیده بودم. هرجوری بود با حاجی شروع کردم صحبت کردن؛ که حاج آقا من می‌خواهم در مورد کمیته‌ی امداد خمینی‌شهر و منطقه‌ی بشاگرد، مستندی درست کنم. گفتم یک‌سری توضیحات هم از شما داشته باشیم.

گفت: الآن که نمیشه!

گفتم: الآن که نه، هروقت شما بفرمایید.

گفت بعد نماز صبح!

 ما هم گرفتیم خوابیدیم. حاج عبدالله، صبح، آمد دنبال ما و ما رو بیدار کرد! بعد نمازصبح، گفتند بریم صبحانه را بخوریم. صبحانه را خوردیم. و بعد صبحانه شروع کردیم به تصویر گرفتن.

 آنجا فهمیدم حاجی اونجوری هم که فکر می‌کردم آدم خشک و عصبانی‌ای باشه، نیست. شروع کرد از ماجرای دستگیری من در عر اق پرسیدن. حتی گفت من تو فرودگاه به استقبالتان هم آمدم!

گفت اون رفیقتون هم که رفته بود روی دوش مردم و افتاد. اون کسی‌که گرفتتش من بودم!

 خیلی با بگوبخند با من صحبت کرد. حاج عبدالله، بدون اینکه من بخواهم درمورد خودش و اوضاع و احوال کارهایش در بشاگرد شروع کرد به صحبت کردن. جزء به جزء مطالب رو گفت. حتی ما رو بالای تپه‌های خمینی‌شهر برد و مناطق مختلف رو به ما نشان داد. حتی از کارهای خودش گفت. من خیلی تعجب کردم که چرا حاج‌عبدالله انقدر داره از خودش میگوید! من هم خیلی خوشحال شده بودم که حاجی همان چیزی که مد نظر من هست رو حتی صدبرابر آن را دارد میگوید.

تا ظهر، تقریباً کار فیلم‌برداری و مصاحبه طول کشید. یک گروه جهادی هم به بشاگرد آمده بودند.

 به حاجی گفتم: حاجی شما بروید با این گروه صحبت کنید. من هم از شما فیلم بگیرم. ایشان هم رفتند داخل مهمانسرا. و آنجا رفتند داخل جمعیت نشستند. گفتم: حاجی بروید صحبت کنید من فیلم بگیرم!

حاجی گفت: من به اینها گفتم شما قراره صحبت کنید!

خلاصه خود من رفتم یک ساعت برای این بچه‌ها صحبت کردم.

بعد از‌ظهر که می‌خواستم بر گردم تهران، حاجی گفت: شب عیدی زشته دست خالی برگردی.

یک سری از سوغات بشاگرد رو به ما داد. یک تیغه‌ی چاغو بود و دو تا هم غلاف.

من به حاجی گفتم: من برای فیلمم نیاز به موسیقی محلی و بشاگردی دارم. کسی هست اینجا بتواند بنوازد؟

حاجی گفت: اینجا کسی هست اما در میناب هم می‌توانی پیدا بکنی.

ما تا غروب آن روز در میناب هرچی گشتیم موسیقی پیدا نکردیم. به حاجی خبر دادم که در میناب پیدا نکردیم. حاجی گفت: من برایتان پیدا می‌کنم میاورم! من در آن سال 3,4 تا کار مطرح کردم. شکست هیمنه و کاک‌جلال و نبرد بی پایان. باورتان نمیشود هرکاری کردم کار بشاگرد رو انجام بدهم؛ نتوانستم! دستم به تدوین نمی‌رفت، که مستند حاجی والی رو بنشینم تدوین کنم!  تهیه کننده‌ی آن کار هم موسسه‌ی شهید آوینی بود. خود مدیر موسسه، حاجی والی را به من معرفی کرده‌بود. آقای‌سلطانی هم از ما پیگیری می‌کرد که چرا کار را تمام نمی‌کنی؟ من هم این بهانه را میاوردم که حاج عبدالله، قرار هست موسیقی بیاورد، هنوز نیاورده!

حاج عبدالله هم، هِی امروز فردا میکرد! البته یک روز آمد تهران، گفت : من خودم هم پیدا نکردم. قرارهست یه نفر بیاد ضبط کند و بیاورد.

خلاصه یک نفر نواخته بود و ضبط کرده بودند. قرار بود حاجی برایم عید قربان این را بیاورد. عید قربان نیاورد و قرار شد غدیر بیاید. عید غدیر هم گذشت و گفت فلان روز و ... آخرسر، قرار شد شب عید بیاید که آن روز، هم نیامد.

بعد عید، حاجی زنگ زد و گفت من دارم میام، نوار رو هم دارم میارم. انشاءالله فیلمت رو هم بسازی و کمیته‌ی اینجا یک رونقی بگیرد و ... .

حاج عبدالله اردیبهشت ماه 84 یعنی یک سال و دو سه ماه بعد از فیلم برداری بشاگرد من، قرار بود موسیقی فیلم را بیاورد که زنگ زد و به من گفت: من دارم میام. فقط چون بچه‌های کمیته‌ی بشاگرد، شش ماه هست که تهران نیامده‌اند، اول میرویم شمال، ویلای کمیته امداد و بر می‌گردیم تهران و من هم امانتی شما رو میارم.

یک روز جمعه، نادر بکایی به من زنگ زد و گفت: حاج عبدالله فوت کرد!

 دیگه من کلاً یخ کردم. گفتم: کی کجا چرا؟

من اصلا نمی توانستم هضم کنم چه اتفاقی افتاده. حاجی چند روز قبل با من صحبت کرده بود، قرار بود برود شمال و برگردد، بیاید نوار را به من بدهد.اما! ... به نادر گفتم تو برو منزل حاج عبدالله؛ از آنجا فیلم بگیر، من هم می‌روم بهشت زهرا از آنجا فیلم‌برداری می‌کنم.

از مزار حاج عبدالله که داشت آماده می‌شد فیلم‌برداری کردم و از تشییع و تدفین هم فیلم گرفتم.

 یک جور‌هایی عجیب، نسبت به این مَرد، احساس دِین می‌کردم! حاج عبدالله نطلبیده بود در دوره‌ی حیاتش ازش فیلمی بسازم!

 من مجبور بودم دوباره به بشاگرد بروم. چون هنوز موضوع در آنجا نپیچیده بود. و باید سریع هم می‌رفتم تا انعکاس این خبر را در چهره‌ی مردم میدیدم. و این را در کارم ضبط می‌کردم.

به همراه نادر بکایی، سریع به فرودگاه رفتم و همان روز ظهر، به سمت بندر‌عباس رفتیم. غروب میناب بودم. بعد از نماز صبح راه افتادیم. نزدیک ظهر، به بشاگرد رسیدیم. من در آنجا شروع کردم به درست کردن و تدوین فیلم تشییع و تدفین حاج عبدالله، یک کار بیست دقیقه‌ای از مراسم تشییع و تدفین حاجی درست کردم... تا این را به مردم بشاگرد نشان بدهیم. اعلام کردند به مردم که یک مراسمی هست که در مسجد قرار است برگزار شود. مردم آنجا هم عجیب تشنه‌ی این‌جور کارهایند! یعنی کارهای فرهنگی.

بلافاصله مدارس، مردم عادی، حوزه‌ی علمیه و ... همه، کار را تعطیل کردند و به مسجد آمدند. مسجد، تقریبا پر شد. بچه ها ویدئو پرجکشن گذاشتند و پرده‌ی معمولی‌ای هم به دیوار زدند و شروع کردیم به نشان دادن این تصاویر... میخواستم عکس‌العملشان را از نبود حاج عبدالله تصویر بگیریم.

 یک‌دفعه، انقلابی در این مردم بوجود آمد. من در ذهنم صحنه‌ی فوت حضرت امام تصویر شد! یعنی همان احساس بچه حزب‌الهی‌ها از نبود امام در سال شصت و هشت! یعنی این تصور که زندگی بدون او دشوار هست را من داشتم به عینه در مسجد بشاگرد از نبود حاج عبدالله می‌دیدم.

دوربین را برداشتم و به روستاهای اطراف رفتم. پیش یک پیرزن پیرمردی رفتم. یک پیرزنی هست به نام ننه سکینه، خیلی حافظه‌اش قوی بود. از ننه سکینه پرسیدم: حاج عبدالله را می‌شناسی؟

گفت: اگر من حاجی را نشناسم قبله محمدی را نمی شناسم.

مسلمانی خودش را یک‌جوری از حاج عبدالله می دانست.

یک پیرمردی آنجا بود با اینکه سالها نابینا بود، اما بعد فوت حاجی می‌گفت من تازه سوی چشم‌هایم رفته است.

یعنی زمان حاج عبدالله من بینا بودم.

همه‌ی عکس‌العمل‌ها همین بود.

من غروب همان روز، سمت تهران برگشتم. کاری که یک‌سال و دو ماه دستم به تدوینش نمی‌رفت، در هفت روز هشت روز تدوین شد!

 برای هفتم حاج عبدالله فیلم، آماده شده بود. اما صداسیما کم‌لطفی کرد و گفت: کنداکتورهای پخش‌مان پر هست. نمی دانم جام جهانی بود چی بود؟! و برای چهلم حاجی آن کار را پخش کردند.

به برکت حاج عبدالله، یک‌بار از فارابی به من زنگ زدند و گفتند این مستند شما به جشنواره فیلم فجر راه پیدا کرده!

یا حتی در جشنواره مستند آوینی، در قسمت ایثار مقام برگزیده را آورده بود.

من هیچ‌وقت نخواستم در جشنواره‌ها شرکت کنم. اما خود حاج عبدالله بود که می‌خواست خودش، خودش را معرفی بکند!

***

به قول رضا امیرخانی پیام بر بشاگرد را از دست دادیم. که بعد فوتش فهمیدیم که بود و چه کرد؟!

حاج عبدالله الگوی بسیاربزرگی است. من تلاش بسیار زیاد بچه‌های موسسه جهادی را برای تهیه‌ی این کتاب دیدم. من فکر میکنم جلد 2 و 3، اگر در بیاید بیشتر به روزهست. و شما بیشتر متوجه می‌شوید حاجی‌والی چه کارهایی کرده.

دلیل موفقیت ایشان را باید بهش پرداخت. خیلی‌ها ممکن است از این دست کارها بکنند. باید دید چرا حاج عبدالله انتخاب شد برای آنجا؟! و چرا امروز سر زبان‌ها افتاده؟!

 شک نکنید تا چند سال دیگر جایگاهی که حاج عبدالله در جامعه ما باز می‌کند بسیار بالاتر از امروز است. این را شرط می‌بندم. وقتی آوازه‌اش بپیچد، جهانی می‌شود.

یکی از رموز موفقیت حاجی والی، نماز شبش بود. برای خودش واجب کرده بود. هیچ وقت نماز شبش را نمی‌گذاشت قضا شود. حتی اگر خسته هم بود باز هم می‌خواند.

و بزرگترین رمز موفقیت‌شان خلوص نیتشان بود!

الآن، خود بچه‌های بشاگرد از خودشان دانشجوی پزشکی و مهندسی دارند و طلبه و... . جالب هست این را بدانید از روستاهای کرمان می‌آیند در حوزه علمیه‌ی بشاگرد درس می‌خوانند.

نگرش مدیریتی حاج عبدالله، این بود که آمد همه‌ی امکانات و ادارات و مدارس و ... را در خمینی‌شهر متمرکز کرد.

حاج عبدالله والی را در آینده بیشتر خواهیم دید. و این الگو در خیلی جاها کاربرد خواهد داشت. انشاءالله خود ما هم بتوانیم به نوعی از روح بلند این مرد استفاده کنیم. و خودمان را بسازیم. حداقلش این هست که ادای ایشان را در بیاوریم.

من شک ندارم ایشان، مقام شهادت دارد.

همسر حاج عبدالله، در بهشت زهرا می‌گفت: جنازه را بگذارید زمین، من بعد 22 سال روی حاجی را ببینم! از سال 61 به بعد حاج عبدالله زندگیش وقف بشاگرد شده بود!

حاج عبدالله به ما یاد داد که میشود در همین دوره زمانه هم به مقام شهادت رسید.

انشاءالله این عزیزانی که در تهیه و تدوین این کتاب زحمت کشیده‌اند اجر این زحماتشان را ببینند.

 

من هم به شما توصیه می‌کنم حتما این کتاب را تهیه کنید و بخوانید. و اگر هم شده سفری به بشاگرد داشته باشید.

ثبت كردن نظر

دیگران